سرمقاله
محمد عسلی
استخوان لای زخم
نشسته، ایستاده، نیم¬خیز می¬شوی مدام و در تب عشقی می¬سوزی که کس را التفاتی به آن نیست در این عالم وانفسای بیکسی، بدان امید که نهالی نوپا در دل خاک جان بگیرد و پس از سالیانی چند به گل نشیند؛ بر دهد و تو اگر زنده باشی ثمر آن را شاهد باشی بدان دانشی که در کودکی آموختی: «دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم دیگران بخورند»
و اما بعد:
همه از مرگ باغ¬های شیراز در تهاجم سوداگران ساختمان¬سازی می¬گویند که یکی پس از دیگری یا به واسطه بی¬آبی می¬میرند و یا درختان کهنی که ریشه در اعماق دارند شبانه گردن ستبرشان زیر دندانه¬های اره برقی¬ها به لحظاتی کوتاه بریده می¬شوند تا یاد و خاطره باغ¬های شیراز همانند امروز در کتاب¬ها و بعضاً در خاطره¬ها بیاید و بس و اگر مردی از این دیار برای احداث یک کمربند سبز که دور تا دور شیراز را هوای سالمی بخشد آبرو در میان گذارد و با ابتکاری بازنشستگان را به فلاحت در فراغت تشویق کند از همان ابتدای کار چنان درگیر اعتراضات و ممانعت¬هایی می¬شود که حاصل آن بی¬انگیزه کردن متولیان و باغداران است به گونه¬ای که صدور سند، برق¬رسانی و تأمین آب آن استخوان در زخمی می¬شود که با گذشت سی سال از آغاز تا به اینک درختان سبز و ثمری آن همانند بیماران مسلول فقط سرفه¬شان به گوش می¬رسد و دوای دردشان به گرانی هم در دسترس نیست.
باغ شهرهای سیاخ دارنگون که تقریباً بیست سال از احداث¬شان می¬گذرد در دامنه کوه-هایی سنگلاخی و سخت به بار نشسته¬اند با هزینه¬های زیادی که به باغداران آنها همه ساله تحمیل می¬شود. (ادامه…)