سرمقاله
محمد عسلی
نرم¬افزارهای سخت
نشسته راه می¬رود و ایستاده می¬نشیند، می¬دود در هر حال با آینه¬ای پیش رو که پشت و پس آن را نمی¬بیند. اما احساس می¬کند به قلبش چسبیده است و با هر ضربان آن نیز تیک و تاکی دارد در همه حال و تعطیل¬بردار نیست. در خواب هم دست می¬ساید بر دکمه¬های متحرک ثابتی که عقل را ربوده و چشم¬های خسته و خواب¬آلود را گشاده؛ گاه با نوایی خوش و ناخوش و گاه همراه با تصویرهای آنچنانی که آنطرف آن هم دیدنی است و چون تکرار می¬شود کسالت را در ظرف خجالت چون معجونی تلخ، تنهایی و بطالت را تقدیم می¬کند.
آری نشسته می¬دود تا آنجا که راه از چاه نمی¬داند و چون برمی¬خیزد راه نمی¬یابد یا در چاه می¬افتد. دختری در چهارفصل تنهایی و در چهار دیواری عفت که جسم را در پرده دارد و روح را به ناکجاآبادها برده و از گنداب¬های عفن گذشته و به مزبله افتاده تا پیگرد گنجی نانهفته باشد از اعماق بی آنکه او را وسیله¬ای باید در کند و کاوهای علت.
و پسری که چشم به راه است با تله¬ای که از آن جادو آموخته هر چند دخترک آشناست با حیله¬ها در این دامگه. لیکن می¬بردش تندباد تنهایی و رنج از پس گرسنگی¬های چهل ساله¬ای که طی کرده با رؤیا و می¬افکند خود را بدان دام تا شاید نجاتبخشی سر رسد و رسم آشنایی به جای آورد به شیوه عشاق.
و اما بعد: (ادامه…)