• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۱۹ دی ۹۵

سرمقاله
محمد عسلی
ناراضی‌تراشی مدیران بی‌انصاف
در حکومت مردم‌سالار دینی مدیران هم در برابر خدا مسئولند و پاسخگو و هم در برابر مردم. هر چند در شرح وظایف مدیران و نحوه انتخاب و انتصاب آنان اشاره‌ای به پاسخگویی آنها در برابر خدا نشده و قانون هیچ مدیری را به روز قیامت حواله نداده است.
وقتی در خانه و مدرسه، کوی و برزن و کوچه و خیابان آثاری از عملکرد مدیران ناآشنا به وظایف خود و یا بی‌انصاف مشاهده می‌شود، چند عکس‌العمل متصور است.
نخست اینکه نگاه حکومتی به آنها می‌شود و نقص و کم‌کاری یا ضرری را از چشم حکومت می‌بینیم و آن را به سیستم حکومتی و نظام حاکم مربوط می‌کنیم.
دوم با شناختی که از ضعف و یا توانمندی فلان مدیر داریم؛ آن را به عملکرد و نحوه نظارت و برنامه‌ریزی او نسبت می‌دهیم و انتخاب او را یک اشتباه تلقی می‌کنیم.
سوم آنکه آن را ناشی از عملکرد زیرمجموعه مدیریت تلقی می‌کنیم و مدیر را تبرئه می‌کنیم و دلمان هم برای این چنین مدیری می‌سوزد که افراد و کارکنانش به وظایف خود عمل نمی‌کنند. اما با این همه بی‌صدا و بدون اعتراض از کنار آن می‌گذریم و با خود می‌گوییم؛ بابا ولش کن، مگر بیکاری، صلوات بفرست، بی‌خیال، این هم می‌گذرد، تا ببینیم چطور می‌شود و…
غافل از آنکه اگر چشم‌ و گوش و خرد خودمان را مسئول بدانیم و حق اعتراض و اصلاح را از آن خود بدانیم و تسلیم هر عمل نابخردانه‌ای نشویم، هر مدیر و مسئولی حساب خود را سرانگشتی می‌کند و بی‌خیال از کنار مسایل مربوط به وظایف خود نمی‌گذرد.
و اما بعد:
وقتی گوشی همراه شما در حین صحبت بارها قطع می‌شود و مجبور می‌شوی دوباره شماره طرف مقابل را بگیری، تو متحمل چند ضرر می‌شوی که اداره مخابرات نه تنها پاسخگو نیست بلکه خیلی هم خوش به حالش می‌شود. زیرا بابت هر تلفن هزینه می‌پردازی.
دو دیگر آنکه اعصاب و روانت مدام صدمه می‌بیند و حرف‌هایت را فراموش می‌کنی و مجبور می‌شوی سخنانت را برای طرف مقابل تکرار کنی و از این گوشه اتاق و حیاط به گوشه دیگر بروی تا آنتن مناسبی بیابی.
وقتی پشت ترافیک اتومبیل‌ها معطل مانده‌ای و چشم بر چراغ راهنما داری و می‌بینی علیرغم چراغ سبز اتومبیلی حرکت نمی‌کند و تو کلافه می‌شوی که چرا و بعد از پرس و جو متوجه می‌شوی که درست در خط عابر پیاده با چراغ قرمز عابران در حرکت‌اند و فرصتی به اتومبیل‌ها نمی‌دهند و تاکسی‌ها هم از این موقعیت استفاده کرده و در سر چهارراه مسافر سوار می‌کنند. حیف و دریغ می‌خوری که ای بابا کدام قانون می‌تواند بدون رعایت مردم کارساز باشد.
وقتی شیر آب را باز می‌کنی تا جرعه‌ای بنوشی و از تشنگی خلاص شوی اما آب گل‌آلود و بدطعم از آن بیرون می‌آید و گاه هم داخل آن با شن و گل راه‌بندان ایجاد می‌کند که مجبوری شیر را باز کنی و آن را تمیز کنی، به در و دیوار نفرین نثار می‌کنی، اما فایده ندارد زیرا کارگران برای تعویض لوله در چند خیابان آن طرف‌تر رعایت نکرده و بدون مراقبت آب گل‌آلود را به داخل لوله فرستاده‌اند و تو به خوبی متوجه می‌شوی که بر کار کارگران نظارتی نیست و یا اوستا سر خود هستند و هر کاری دلشان بخواهد می‌کنند.
وقتی قبض برق خانه‌ات دو برابر می‌شود و توان پرداخت آن را نداری و بدون اطلاع قبلی متوجه می‌شوی که اداره برق هر وقت دلش می‌خواهد نرخ برق را افزایش می‌دهد و کاری از دست تو برنمی‌آید به فکر آن می‌افتی که چه کنی که کنتور را از کار بیاندازی و یا بخشی از هزینه خورد و خوراک را برای پرداخت هزینه برق صرفه‌جویی کنی هر چند می‌دانی همسایه بغلی که کنتور قدیمی دارد نرخ هزینه برق را نصف تو می‌پردازد و تو چون به تازگی کنتور جدید دریافت کرده‌ای آن موقع به بی‌انصافی مدیران شرکت برق پی می‌بری.
وقتی بیست و چند کانال تلویزیونی سراسری داخلی را یکی یکی رو می‌کنی و برنامه آنها را جز سخنرانی، مصاحبه و یا انعکاس خبر نمی‌بینی و تو آمادگی روحی برای هیچیک از این برنامه‌ها نداری با خود می‌گویی دریغ از یک برنامه شاد و یک آواز که غم از دل ببرد در آن دم ناخودآگاه به فکر استفاده از کانال‌های انحرافی خارجی می‌افتی و می‌شود همان که نباید بشود…
وقتی شبانه در راه بیمارستان برای انتقال اضطراری بیمار با اتومبیل در حرکتی و از روی یک سرعت‌گیر بدون علامت و تابلو به داخل جوی آب پرتاب می‌شوی و بیمارت در اثر ضربه مغزی قبل از رسیدن به بیمارستان فوت می‌کند به کدام مرجع می‌توانی شکایت بری؟
وقتی تابلوهای عریض و طویل تبلیغاتی در چهارراه‌ها تو را به خرید کالاهای لوکس فرا می‌خوانند و تو راه را گم می‌کنی و به بیراهه می‌روی تا تصادف کنی کدام حقوق شهروندی را رعایت شده می‌بینی؟
و در پایان صدها و بلکه بیشتر موانع دیگر را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاری تا صبح، شب و شب، صبح شود آنگاه از تو می‌خواهند تا آرام بخوابی و شاد سر کار حاضر شوی و قدر زحمات مدیران را بدانی و بدانچه داری و نداری شکر کنی اما تو پیوسته در این حالت بلاتکلیفی می‌مانی که راستی اگر خدمت این است که هر کس می‌تواند مدیر باشد؛ اما یادت می‌ماند که مدیر خوب و باانصاف حکم کیمیا دارد.
والسلام

Comments are closed.