• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۱۹ مهر ۱۳۹۶

سرمقاله محمد عسلی

راز جاودانگی حافظ
به بهانه یادروز حافظ
برگزاری مراسم سالانه بزرگداشت حافظ، بهانه  ای است تا هر کس در حد معرفت و شناختی که از حافظ دارد در خصوص زندگی، آثار و ویژگی ها و صنایع شعری وی اظهار نظر کند. اما بعد از قریب ۷ قرن از درگذشت حافظ و تفسیرها و گفته  هایی که در ارزش و مانایی اشعار حافظ نوشته و گفته شده هنوزا هنوز بسیارند مطالب ناگفته و نانوشته در باره غزلیات بدیع، موسیقیایی و پرنغز و معنای این شاعر و عارف بی  نظیر ایرانی که شهرت جهانی دارد و بخشی از شناخت ایران و به ویژه شیراز برمی  گردد به اشتهار و معروفیت حافظ و غزلیات وی.
و اما بعد:
اشعار حافظ را می  توان از چند دیدگاه مورد تفسیر و تأویل قرار داد.
یکم، مواردی که بیان کننده بخش  هایی از زندگی و دیدگاه  های شخصی و عرفانی متأثر از خشونت، جنگ، برادرکشی، ریاکاری، عیب  جویی، محدودیت  های آزادی  های مدنی، بگیر و ببندهای دوره  های مختلف شاهان مستبد و محتسبان ریاکار و شاهان خونخواری چون شاه شجاع، شاه مسعود، امیر مبارزالدین و امثالهم که از شاعران و هنرمندان اطاعت محض و تسلیم  پذیری را مطالبه می  کردند و فقر و فاقه  ای که در زندگی شاعران و بزرگان دین و دانش مستولی بود ذهن حافظ و روان او را چنان مکدر ساخته بود که او بارها با کنایه و ایهام و حتی به وضوح از این فقر نالیده و پیوسته چشم  انتظار وظیفه و روزی بوده است؛ چنانکه سروده است:
«مکارم تو به آفاق می  برد شاعر
از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار…»
و یا:
«پی پاره  ای نمی  کنم از هیچ استخوان
تا صد هزار زخم به دندان نمی  رسد….»
البته فقر به هر دو معنی در اشعار حافظ آمده است:
یکم، فقر عارفانه که بدان نازیده و آن را عزیز برشمرده است. مانند فقری که در این بیت بیان کننده حال است:
«حافظ! غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری است…»
دوم، فقر به معنای بی  چیزی و نداری مانند فقر در بیت زیر:
«حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی…»
و یا فقر در این بیت:
«گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم…»
و یا این بیان که بیانگر روح متعالی و عارفانه حافظ است:
«درویشم و به شاه برابر نمی  کنم
پشمین کلاه خویش به صد تاج خسروی…»
آنچه بیشتر از همه در بیان و زندگی حافظ شاخص است، عشق است. عشقی که او را به مقامی رساند تا بسراید:
«عشقت رسد به فریاد گر خود بسان حافظ
قرآن ز بر بخوانی با چارده روایت…»
حافظ عاشق خدا و جانانه  ای که پیوسته با او بوده است مقام عشق را چنان والا توصیف کرده که گویی دردانه  ای است در دل دریا و تو باید چنان خطر کنی برای کسب آن که تا به اعماق بروی و نفس بر نیاوری:
«عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده
سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر بر کنم…»
مخالفت با جنگ که آن را حقیقت نمی  داند و مبارزه و مقابله با ریاکاری و خشونت و عیب  جویی و دعوت به حق  گویی و حق  جویی و وقت و دم را غنیمت شمردن و از مواهب طبیعت بهره  مند شدن، دعوت به تقوی و قناعت و اخلاص از ویژگی  های غزلیات حافظ است که محتوی و بهای باورهایش را در زیباترین فرم با آرایش صنایع بدیعی به رخ می  کشد.
«جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند…»
و یا:
«حافظا در کنج فقر و ظلمت شب  های تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور…»
و یا در این بیت:
«ما آبروی فقر و قناعت نمی  بریم
با پادشه بگوی که روزی مقدر است…»
و اما بعدتر:
حافظی که در خوشنویسی، شناخت ابزار و آلات موسیقی و توانایی نواختن بعضی از آنها مانند چنگ و دف و خوش  خوانی و غزل  دانی و هنر به کار بردن صنایع ادبی و شعرشناسی و نیز استاد در حفظ و تفسیر قرآن در ۱۴ روایت و بسیار هنرهای کشف نشده دیگر استاد بوده و صیت شهرتش حتی در زمان خودش تا دورتر مرزها رفته و تاکنون شاعری چون او به چندین هنر آراسته نیامده تا موسیقی اصیل ایرانی مدیون نغمات دل  انگیز و هارمونی  های گوش  نواز اشعار وی باشد. به قول گوته شاعر بزرگ المانی هنوز هم ناشناخته است. چنانکه خود پیشاپیش به این سخن آگاه بوده که سروده است:
«من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوانی که تو دانی…»
و در پایان یادآوری این نکته ضروری است که از پس این همه سال اشعار حافظ و دیدگاه  های ارزنده و ارزشمند وی تا چه میزان بر افکار، گفتار و اعمال ما تأثیر گذاشته و ما از این باغ پرگل و ریحان و میوه  های معنوی فراوان چه برداشت کرده  ایم؟ آیا حافظ را به وصف و تعریف آورده  ایم یا به دل قبولانده  ایم؟
والسلام
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سرّ حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به می صاف مروّق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سیه و زین مغرّق نکنیم
آسمان کشتی ارباب هنر می  شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

Comments are closed.