• print
سرمقاله “اسماعیل عسلی” ۳۰ آبان ۱۳۹۶

سرمقاله
اسماعیل عسلی
بگذریم
اگر رشته ای تحت عنوان «آغاز شناسی» در دانشگاه ها راه می انداختند، بسیاری از دکان ها بسته می شد. می گویید چرا؟ عرض می کنم! در جایی می خواندم که دانشجویان یک دانشگاه برای ابراز همدردی با یکی از دانشجویان فقیر که زانوی شلوارش پاره شده بود تصمیم می گیرند همگی زانوی شلوار خود را پاره کنند تا پارگی زانوی شلوار همکلاسی فقیرشان به چشم نیاید! چندین سال پس از این ماجرا، عده ای جوان بدون اطلاع از انگیزه ی چنین حرکتی، لباس هایی به تن می کنند که بخش هایی از آن پاره و نخ نما شده است. اگر بخواهیم ارزش گذاری کنیم بدون تردید کار آن دانشجویان که برای اولین بار دست به چنین کاری زدند بسیار انسانی و ارزشمند بوده اما شلوار پاره پوشیدن و یا بیخودی زانو و پاچه و ران و جیب و خشتک شلوار خود را جر دادن فی نفسه چه ارزشی می تواند داشته باشد؟
بی گمان کسی که برای اولین بار قامت معشوق خود را به سرو تشبیه کرد سخنی شاعرانه بر زبان آورده زیرا خیال انگیز سخن گفته اما اگر شاعران دیگر هم قامت معشوق خود را به سرو تشبیه کنند گونه ای لوس بازی و تقلید است زیرا مالک معنوی چنین سخن خیال انگیزی همان شاعر اول است.
فرض کنیم معلمی فهیم برای همراهی با دانش آموز مبتلا به سرطان خود که موهای سرش ریخته، موهای سر خود را با تیغ از ته می تراشد و سایر دانش آموزان کلاس هم از او پیروی می کنند و با این کار خود احساس تنهایی را از آن دانش آموز می گیرند. بدون تردید چنین کاری بسیار بسیار ارزشمند است تا آنجا که می توان از آن به عنوان یک رفتار عارفانه و حکیمانه و نوعدوستانه یاد کرد کما این که در رسانه ها بازتاب یافت و عالمگیر شد اما مشابه چنین کاری برای کسانی که چنین انگیزه ای ندارند و فقط به دنبال مد و آنچه رواج یافته هستند نه تنها هیچ دستاورد معنوی ندارد بلکه چه بسا مضحک و بی مزه هم باشد!
تصور کنید فردی دچار بیهوشی شده و فردی دیگر برای به هوش آوردن او کاسه ای آب یخ روی او خالی می کند که البته در آن حالت استثنایی نتیجه ی کارش رهایی آن فرد از حالت بیهوشی است. حالا اگر عده ای با لوس و ننر بازی بیایند و چالش آب یخ راه بیندازند و یکدیگر را غافلگیر کنند چه بسا فردی را با سکته مواجه نمایند و در خوشبینانه ترین حالت مقداری آب را به هدر بدهند.
تقلید از دیگران بدون درک علت رفتار و سخنانشان رفتاری در خور نکوهش است. مولانا در مثنوی شریف خود حکایتی را در مذمت تقلید کورکورانه از دیگران نقل می کند و می گوید: شخصی مسافر، شب هنگام به خانقاهی می رسد و خر خود را به آخور می بندد و تحویل نگهبان طویله می دهد و در جمع صوفیان می نشیند و به تقلید از آنها شروع به وردخوانی و رقص و سماع می کند. صوفیان که آهی در بساط نداشته اند خر آن مرد مسافر را می کشند و گوشتش را کباب می کنند و می خورند و مقداری از گوشت کباب شده ی خر را به صاحب خر هم می دهند و دوباره شروع به رقص و سماع می کنند و در میان آوازهایشان، آواز «خر برفت و خر برفت و خر برفت» نیز سر می دهند و می رقصند و این مرد مسافر هم از همه جا بی خبر می رقصد و می خواند که «خر برفت و خر برفت و خر برفت». صبح آن روز که به طویله می رود اثری از خر نمی بیند و چون سراغ خرش را می گیرد نگهبان طویله به او می گوید مرد حسابی خر تو را دیشب کباب کردیم و با هم خوردیم و زدیم و رقصیدیم، حالا خرت را می خواهی؟! مرد مسافر به نگهبان طویله می گوید: من خرم را به دست تو سپردم. نگهبان طویله پاسخ می دهد: من هم آمدم که تو را از کشتن خر مطلع کنم اما دیدم تو بانشاط تر از همه می رقصی و می گویی خر برفت و خر برفت و خر برفت و من هم فکر کردم که تو از این واقعه خبرداری! و اکنون به روزگار خودمان برگردیم….
اگر پیرامون رفتارها و گفتارهای تقلیدی که بسیاری از مخلوقات خدا را تاکنون بر باد داده و به روز سیاه نشانده تحقیق و ریشه یابی کنیم درمی یابیم که ای دل غافل… چه بسا یک نفر جلو افتاد و خزعبلاتی گفت و ما هم بدون این که بدانیم می خواهند خرمان را بکشند وکباب کنند و بخورند، حرف های صد من یک غاز او را تکرار کردیم و با دست خود آشی برای خودمان پختیم که یک من روغن روی آن جاخوش کرده است!
اخیراً شنیده ام عده ای چالش آب جوش و متعاقب آن آب فاضلاب و آب لجن را هم به راه انداخته اند که سر تا پای این حرکات یک ریال هم نمی ارزد. موجگیر شدن هم حد و اندازه ای دارد. گاهی یک نسل موج گیرمی شود و نسل های بعدی باید تاوان آن را بپردازند، در حالی که خودشان هیچ نقشی در آن نداشته اند! در چنین مواردی باید خواص جامعه را سرزنش کرد که شما دیگر چرا؟ چرا کنکاش نکردید؟
اخیراً عده ای سوار بر توسن فضای مجازی برای خودشان تاخت و تازی دارند که بیا و ببین. کسی نیست که بگوید مگر از ترکتازی در فضای حقیقی چه نصیبمان شد که حالا دست به دامان فضای مجازی شده اید؟
بگذریم! برخی حرف ها بیشتر حکم نشتر زدن بر دملی چرکین را دارد وگرنه من سال هاست که به بی تأثیری این گونه یادداشت ها پی برده ام و می دانم که اگر خواننده ای هم داشته باشد، پی گیرنده ای ندارد.
زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت
صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی

Comments are closed.