• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۲۳ دی ۱۳۹۶

سرمقاله
محمد عسلی
ریشه¬های ناباوری را بخشکانیم
نشسته باشی روی صندلی در ایمن¬ترین پروازی که تو را به مقصد دلخواه می¬برد دور از نیاز، همه چیز برایت فراهم است؛ از داشتن بسیاری لوازم لوکس و خوراکی¬های متنوع خسته شده¬ای؛ احساس می¬کنی تنی سنگین بر روحی ضعیف غلبه دارد؛ حوصله مطالعه، دیدن دوستان و اقوام، قدم زدن در باغ و بوستان هم نداری؛ هیچ نیازی تو را به حرکت در نمی¬آورد؛ هر کس تو را بشناسد به اعتبار دارایی¬هایی است که سالیان دراز با دغدغه به دست آورده¬ای و گاه و بیگاه بدان دل خوش و یا در پی حفظش از جان مایه گذاشته¬ای؛ از ستایش خدا غافل و احساس کرده¬ای به خود وابسته¬ای؛ به خود می¬گویی و در این باوری که همه چیز را و همه کس را می¬توان با پول خرید و تو به اندازه¬ای ثروت داری که بتوانی بهترین پزشکان، مهندسان، معلمان و یا خدمتگزاران را در خدمت خود در آوری. بارها خانه عوض کرده¬ای و بهترین و نوترین اتومبیل¬ها را با راننده در اختیار داشته¬ای؛ اندیشه و غم دارایی تو را از کمک به دیگران باز داشته است و عشق و شوق داشتن و جمع کردن، جوانی را، طبیعت را، آسمان را و محبت پاک دیگران را از تو گرفته و به شدت از آنها دور شده¬ای. هیچکس دست محبت به سوی تو دراز نمی¬کند و در دلش برای سلامتی¬ات احساس دعا ندارد لیکن از خود بارها می¬پرسی که چه میزان سرمایه و ثروت راضی¬ات می¬کند؛ حال در آن بالای ابرها چند لحظه دیگر در اندیشه رسیدن به مقصدی هستی که پیشکاران متولیان املاک و دارایی¬هایت برای خیرمقدم صف کشیده¬اند و برای نمایش دست¬بوسی از یکدیگر سبقت می¬گیرند. این وضعیت را سال¬ها تجربه کرده¬ای و حال غرق در این اندیشه¬ای که به خوبی حال تو در این عالم نیست.
ناگهان خلبان اعلام می¬کند؛ یکی از موتورهای هواپیما از کار افتاده و وضعیت اضطراری است؛ ماسک¬ها را به طرف دهان کشیده و در حالت نیم¬خیز خم شوید. در این لحظات دلهره و اضطراب تمامی داشته¬ها و قدرت¬ها از یاد می¬روند و نیاز به کمک و نجات تو را به عالم دیگری می¬برند که جز خدا و معجزه¬ای نتواند نجاتت دهد. بی¬اختیار فطرت تو و دیگران بیدار می¬شود؛ خدا خدا می¬کنی و گوشت از جیغ و صداهای وحشت پر می¬شود؛ هر اندازه بیشتر به سقوط و نزدیک شدن به زمین فکر می¬کنی؛ مرگ را در بدترین شرایطش حس می¬کنی؛ گویی به اندازه وقتی که تا بدینجا برای عمری بیشتر صرف کرده¬ای در اضطراب هستی تا آنکه در این سقوط در آتش حادثه¬ای که فکرش را نمی¬کردی خاکستر می¬شوی.
و اما بعد:
این مقدمه را از آن رو آوردم که مرز باور و ناباوری به قدرت خود و خدا را یادآور شوم؛ به وقتی که احساس نیاز آدمی را به خدا نزدیک و احساس بی¬نیازی از او دور می¬کند. اینکه بعضی از عرفای بنام، فقر و نداری و سوز و گداز آن را نعمت می¬دانند و نه زحمت. در اوج عرفان از جهت تقرب است. آن تقربی که پیامبر اسلام (ص) در وصف آن فرمود: الفقر فخری.
این سخن بدین جهت نیست که فقر خوب است و غنا بد است بل تقرب و باور مراتبی دارد که در هر مرحله کرامت افزاید و کمال ریشه در نیاز دارد چه بسیار ثروتمندانی که فقیرند زیرا فقر صرفاً به علت نداری نیست بلکه فقر مطلق، فقر ناباوری است.
دارایی هر اندازه بیش و بیشتر باشد از فقر و نداری بهتر است مشروط بر آنکه از آن بتوان به خدا نزدیک¬تر شد و دل را به نور باور به او روشن و تن را از قید هر آنچه دلبستگی¬های باطل است آزاد کرد. اینکه دست ناتوانی را بگیری، صورت غمزده یتیمی را نوازش کنی؛ دلی را با توانایی¬ات شاد کنی؛ از جدایی دو جوانی که با هم بودنشان به علت ناتوانی در اداره زندگی در حالت سست شدن پیوندشان قرار گرفته جلوگیری کنی؛ اینکه کودک بااستعدادی را کمک کنی تا مدرسه را ترک نکند؛ اینکه زن جوانی شوی از دست داده¬ای را سرپرستی کنی تا به انحراف و ابتذال کشیده نشود.
اینها باور و ایمان به خدا را قوت می¬بخشد و روح فرسوده را جانی دیگر می¬دهند و راه نجات و رستگاری را آشکار می¬سازند.
آنچه تعیین کننده است؛ مقصد است. تو به کدام مقصد دعوت شده¬ای؟
قرار است در آنجا چه کنی؟ کدام هدف تو را به سفری طولانی می¬کشاند؟
از این رفت و آمدها دیگران را چه حاصلی است؟ ذوق و شوق به کدام عمل تو را تا انتهای حادثه می¬برد؟
در مزرعه¬ای که تخم علف هرز می¬روید امیدی به سیر شدن هیچ شکم گرسنه¬ای نیست.
دست¬های کرامت پیوسته از آستین¬های آزاد بیرون می¬آیند.
پیرایه¬های تن هر چند نو باشند زندان روحند و مجال پرواز را از آدمی می¬گیرند.
رهایی از تعلقات پله بالایی اوج است و خلاصی از قیودی که منافع دیگران را تهدید می-کند ورود به دروازه خوشبختی است.
و اما بعدتر:
ثروتمندان و سرمایه¬داران حریص و ناباور ریشه¬های خشم را در مزرعه دل¬ها می¬کارند و تضاد طبقاتی را سبب می¬شوند و روز به روز در شکاف ایجاد شده فاصله می¬اندازند بی¬آنکه بدانند فقر دیگران امنیت خود و سرمایه¬شان را به خطر می¬اندازد وقتی نیازها سرشکن می¬شوند، گرسنگان امنیت جامعه را مخدوش می¬کنند.
با هم بودن یعنی همدل بودن، همدلی همخواری را به دنبال دارد و از لطف همخواری نیازها مرتفع می¬شوند و آدم¬ها احساس امنیت بیشتری می¬کنند وقتی یکدیگر را شاد و بانشاط می¬بینند حتی به هنگامه فقر پروازها هم در امنیت به مقصد می¬رسند.
والسلام

Comments are closed.