• print
یادداشت طنز “اسماعیل عسلی” ۲۳ بهمن ۱۳۹۶

یادداشت طنز
اسماعیل عسلی
هووی واقعی
اقدس خانم که می توان نام پرطمطراقش را در فهرست ساده لوحان عصر ارتباطات ثبت و ضبط کرد می گفت: چند روزی به همسرم مشکوک شدم و هول ورم داشت که نکند خدای ناکرده شلوارش دو تا شده و زیر سرش را بلند کرده اند و بلا به دور، دنبال هوو برای من می گردد و آخر عمری برایم خوابی دیده است. از بس دل نگران بودم دست و پای خودم را گم کردم و دست به دامان زن همسایه شدم که با دعانویس محله سر و سرّی داشت. لُبّ مطلب را با او در میان گذاشتم. ابتدا حسابی شماتت بارانم کرد و بنای سرکوفت زدن را گذاشت و با مدّ و تشدید گفت که زن باید هوای شوهرش را داشته باشد، آن هم در این دور و زمانه ای که آدم حتی نمی تواند به چشم خودش اعتماد کند و در ادامه با نشانی های جسته گریخته ای که به او دادم به این نتیجه رسید که کار از کار گذشته و تنها راه باقی مانده متوسل شدن به دعانویس محل است. چون می دانستم که در این روزگار وانفسا کسی فحش مجانی هم به کسی نمی دهد از هزینه ی احتمالی دعانویسی برای منصرف کردن شوهرم از این تصمیم پرس و جو کردم. زن همسایه مثل این که قبلاً چرتکه انداخته باشد گفت دور و بر یک میلیون آب می خورد. حسابی دست پاچه شده بودم چرا که آهی در بساط نداشتم و از طرفی نمی توانستم به شوهرم بگویم پول بده تا برایت دعا بنویسم. به ناچار دور از چشم شوهرم گردنبندی که مادر مرحومم پای سفره ی عقد به گردنم آویخته بود را به طلا فروشی بردم و به پول نزدیک کردم و بی کم و کاست گذاشتم کف دست زن همسایه و با عجز و لابه از او خواستم که دست به کار شود. او هم بلافاصله موبایل صاحب مرده اش را برداشت و با فشار چند دکمه پیامکی به دعانویسی که خیلی از او تعریف می کرد فرستاد و گفت: چون خیلی سرش شلوغ است نیمه های شب پیامک هایش را می خواند و فردا، پس فردا وقت می دهد که به خانه اش برویم. دو روزی گذشت تا این که گفت فردا قبل از طلوع آفتاب با دعانویس قرار گذاشته ام. فردای آن روز به بهانه ی این که دکتر برایم آزمایش خون نوشته از خانه بیرون زدم و با زن همسایه پیش مرد دعانویس رفتیم. چشمم که به چشم مرد دعانویس افتاد احساس کردم که قبلاً او را دیده ام ولی هر چه به کله ی پوکم فشار آوردم عقلم به جایی قد نداد. به هر جهت حال و روز شوهرم را با او در میان گذاشتم و مرد دعانویس گفت تا حالا کجا بودی خانم دو ماه دیر آمدی ولی چون نیتت خوب بوده سر و کارت با من افتاده که معده ام با لقمه ی حرام سازگاری ندارد و تکریم ارباب رجوع را همیشه نصب العین خود قرار داده ام. دعایی با آب زعفران روی کاغذی که ۱۲ سال آن را در قبرستان چال کرده بودم می نویسم که باید آن را با خمیر ذرت قاطی کنی و به خورد خر بدهی! قابل شما را هم ندارد. چون انسیه خانم خیلی از کمالات شما برای من گفت نرخ را پایین کشیدم که راضی باشی. خلاصه ی کلام با همین چند رطب و یابسی که پشت سر هم ردیف کرد ۹۵۰ هزار تومان از من گرفت و پا به پای انسیه خانم رفتیم به طرف روستایی کوهستانی که هنوز هم از خر برای جابجایی بار و بنه استفاده می کردند. انسیه خانم یعنی همان زن همسایه که حتماً قبل از این هم چند بار دیگر دعا به خورد خر داده بود مثل این که نشانی خر را می دانست مستقیماً مرا با خود به خانه ای برد که وقتی در را باز کردند چشمم به جمال جمیل خر افتاد اهل خانه هم درسشان را از بر بودند و شروع کردند به ناسازگاری که خر ما مدتی است که دیگر دعا نمی خورد. انسیه خانم هم بدون این که با من صلاح و مشورت کند گفت: البته اقدس خانم حساب کاه و جو خر شما را نگه داشته اما چون شما با مزاج خر خودتان بیشتر آشنایی دارید ما پول نقد آورده ایم که هر چه دلش خواست بخرید و به خوردش بدهید. با همین حرف ها تتمه ی پول گردنبند را هم از من گرفت و گذاشت کف دست صاحب خر و گفت انسیه جون دیگه ما بریم. من گفتم والله از شما چه پنهون من این همه خرج کردم و تا به چشم خودم نبینم که خر این دعا را قورت داده از این جا تکان نمی خورم. همین که من این حرف را به زبان آوردم دیدم رنگ از چهره ی صاحب خر پرید و نگاه معناداری به اقدس خانم کرد. اقدس بنا کرد به قسم خوردن که والله بالله این خر غیر از کاه و جو و دعای آغشته به خمیر ذرت چیزی نمی خورد و خیالت تخت باشد. اما من به خرجم نرفت که نرفت و همینطور سرپا ایستادم و گفتم انسیه جون من نزدیک یک میلیون گردنبند فروختم و این خر باید همین حالا این خمیر دعاپیچ شده را بخورد. حرفم که تمام شد یکباره دیدم صاحب خر خمیر ذرت را به طرف خر پرت کرد و گفت حالا بشین تا خر گرسنه شود چون همین یک ساعت پیش جو خورده و بعید است تا بعدازظهر لب به چیزی بزند. اینجا بود که انسیه گفت من باید بروم به بچه هایم برسم. من هم دل به دریا زدم و با ترس و لرز به خر نزدیک شدم و خمیر دعاپیچ شده را برداشتم و به دهن خر نزدیک کردم که یکباره دیدم دستم در دهان خر است و خر هم مشغول جویدن. داد و فریادم به آسمان رفت و دیگر چیزی نفهمیدم و از ترس غش کردم. وقتی به هوش آمدم دیدم در خانه ی بهداشت روستا هستم و انسیه هم قاشق قاشق شربت به دهانم حواله می دهد. با حال نزاری که داشتم از انسیه پرسیدم بالاخره خر خمیر ذرت را خورد یا نه و انسیه گفت به جان دو تا بچم خورد ولی نتوانستیم انگشت کوچک تو را از دهانش بیرون بکشیم.
نزدیک غروب بود که خسته و نالون به خانه رسیدم و شوهرم را دیدم که چشم به راهم بود و از نتیجه ی آزمایش پرسید. طاقت نیاوردم. زدم زیر گریه و دستم را به او نشان دادم. با تعجب پرسید تصادف کردی گفتم نه خر خورده؛ حیرت زده گفت: خر، خر کجا بوده. دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشتم. همه چیز را ریختم روی دایره.
شوهرم دو دستی به سر خودش زد و گفت: حالا مشکلمان دو تا شد، دست علیل تو و چک واخورده ی من. با تعجب پرسیدم چک واخورده گفت بعله خانم. حال و روز بازار خوب نیس. جنسام فروش نرفت نتونستم چکم رو پاس کنم. مگه نمی بینی که چند روزه تو فکر و خیالاتم اون وقت جنابعالی به سرت زده که من زیر سرم بلند شده و می خوام زن بگیرم. بهش گفتم پس کسی تو زندگیت نیس؟ شوهرم بدون این که جوابی بدهد از خانه بیرون زد. وقتی پسر کوچکم گفت من غذا می خوام باید برام آش درست کنی تازه به یادم افتاد که مرد دعانویس همون مش ماشاالله سلمونی بود که ۲۰ سال پیش بچه ها رو اصلاح می کرد و یک کاسه آش هم بهشون می داد تا دلشون خوش باشه. بعد از این که تریاکی شد دیگه کسی ندیدش. حیف که مغزم دیر به کار افتاد وگرنه گردنبند بارخاطری مرحوم مادرم حالا توی دهن خر نبود. تازه فهمیدم که هووی واقعی من ساده لوحی منه وگرنه به این حال و روز نمی افتادم!

Comments are closed.