• print
سرمقاله “اسماعیل عسلی” ۲۲ خرداد ۱۳۹۷

سرمقاله
اسماعیل عسلی
دانشگاه، بودن یا نبودن
اگر ساعاتی را پای درد دل فارغ التحصیلان دانشگاهی بنشینیم و حرف های آنها را بشنویم هر چند بسیار متاسف می شویم اما همین احساس همدردی نیز اندکی از بار اندوه آنها را می کاهد. مشکل این جوانان از لحظه ورود به دانشگاه آغاز می شود. دانشگاه هایی که مثل قارچ روییده اند و هیچ پیوند و هماهنگی با کانون هایی که وظیفه ی آنها برنامه ریزی برای تعیین سقف پذیرش دانشجو در رشته های مورد نیاز کشور است ندارند چرا که هدف آنها اغلب ثروت اندوزی و مشغول سرگرم کردن جوانان است تا جایی که حتی در زمینه ی جذب دانشجو با یکدیگر رقابت می کنند و برخی از دانشگاه های دولتی را نیز به این میدان کشانیده اند و این در حالی است که با توجه به نیاز بازار اغلب دانشجویان حتی قبل از فارغ التحصیل شدن باید محل کار خود را جانمایی کرده باشند تا بین تحصیل و کار آنها وقفه ای ایجاد نشود مگر این که قصد گذراندن دوران خدمت زیر پرچم را داشته باشند که در آنجا نیز ترجیحاً باید با بکارگیری در رشته های مورد علاقه ی خود به کسب تجربه بپردازند.
اصولاً تعریفی که از دانشگاه در جامعه ی ما ارائه شده غلط است. دانشگاه قاعدتا محل تحصیل کسانی است که با علاقه و انگیزه و توانایی فهم دروس یک رشته خاص که در دوران ابتدایی و متوسطه استعدادهای آنها در آن رشته مورد تأیید مشاوران تحصیلی قرار گرفته تحصیلات عالی خود را دنبال کنند و طبیعتاً خروجی چنین دانشگاهی صاحبان ایده، کارآفرینان، مخترعین و مکتشفین و کارمندان شایسته و افراد متخصص و کارآمد است. در جوامع توسعه یافته معمولاً تناسبی بین دانشجویان جذب شده برای تحصیل در یک رشته و بستر و زمینه کار و فعالیت در بازار کار وجود دارد و صرف نظر از دانشجویان خارجی که به موطن خودشان می روند سایرین معمولا امیدی به جذب شدن در بازار کار دارند.
در جامعه ی ما که همواره دلمان را به آمار فریبنده خوش کرده ایم آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد تعداد میلیونی دانشجویان است؛ دقیقا مشابه همان احساسی که نسبت به تولید هزاران تنی هندوانه های صادراتی داریم بدون این که به تأثیر منفی آن روی مصرف آب فکر کرده باشیم. هر ساله میلیون ها دانشجو وارد دانشگاه ها می شوند که تعداد بسیار کمی از فارغ التحصیلان این دانشگاه ها آن هم با استفاده از رانت و پارتی و سرمایه و قوم و خویش بازی و دوز و کلک های سیاسی جذب بازار کار می شوند و بقیه باید سماق بمکند.
حتی برخی از دانشجویان نخبه ای که در دانشگاه های درجه یک دولتی درس خونده اند نیز اغلب شغل مناسب و مورد علاقه ی خود را پیدا نمی کنند و با این وجود اگر قصد ادامه تحصیل در خارج از کشور را داشته باشند باید مبلغی به دانشگاه بابت هزینه تحصیل بپردازند. در واقع نظام آموزشی تاوان ناتوانی خود در زمینه تربیت دانشجوی آماده ی کار و کارآفرین را می گیرد و این اقدام معنایی جز این ندارد که دانشگاه های دولتی هم مثل دانشگاه آزاد از دانشجویان پول می گیرند. هر چند برای خالی نبودن عریضه قانونی را مصوب کرده اند که اگر دانشجوی فارغ التحصیل پس از مدتی که به اداره کاریابی مراجعه کرد و به کار گرفته نشد می تواند چنین پولی را نپردازد اما در اغلب موارد دانشجویان عطای این علافی را به لقایش می بخشند و با پرداخت هزینه تحصیل خود برای ادامه تحصیل یا انجام کار به خارج از کشور می روند و به این ترتیب ملتی را از نعمت وجود خود محروم می سازند و کسی هم به کسی نیست چرا که دل مشغولی مسئولین به حل مشکلاتی که خودشان برای خودشان در داخل و خارج ایجاد کرده اند و باز کردن کلافی که خودشان به پای خودشان پیچیده اند به آنها فرصت نمی دهد که به چنین موضوعاتی بپردازند. حداقل قانونگذاران بازگرداندن چنین مبلغی را به دانشجو به بازگشت او پس از تحصیلات تکمیلی منوط می کردند منطقی تر به نظر می رسید!
حتی به نظر می رسد که رایگان بودن تحصیل در مدارس دولتی هم خیلی جدی نباشد چرا که سطح و کیفیت تدریس در اغلب مدارس دولتی عادی به اندازه ای پایین است که دانش آموز به زور خرید کتاب های کمک درسی و معلم خصوصی و در برخی موارد تقلب می تواند خود را بالا بکشد که هزینه ای معادل همان مدارس غیر انتفاعی را به خانواده تحمیل می کند شاید علت این امر هم پایین بودن حقوق معلمان باشد که آنها را ناگزیر به انتخاب شغل دوم می کند و در چنین شرایطی دیگر از تقدس حرفه ی معلمی و پیوند عمیق با دانش آموز و اهل مطالعه بودن معلم و از همه ی اینها تأسف بارتر استقبال افراد توانا و نخبه برای معلمی دیگر خبری نخواهد بود.
با این توصیف جامعه ی ما تبدیل شده به تربیت کننده ی نیروهای متخصص مورد نیاز برای کشورهای توسعه یافته یعنی همان کشورهایی که از یک سو ظاهراً مرگ و نفرین را نثار آنها می کنیم و سرمنشأ مشکلات خود را در سیاست های آنها جستجو می نماییم و از سوی دیگر عملاً بهترین جوانان این کشور را برای خدمتگزاری به آنها و فعالیت در پژوهشکده ها و آزمایشگاه ها و مراکز علمی ناگزیر به مهاجرت می کنیم و دلمان خوش است که داریم کشور را اداره می کنیم! باید اذعان داشت که توفیقات جسته و گریخته موردی که بازخورد فراگیر ندارد نمی تواند نشان دهنده ی موفقیت نظام آموزشی در سطوح مختلف باشد!
وقتی به سراغ دانشجویان می رویم متوجه می شویم که تواناترین آنها از لحاظ درسی از همان ابتدا برای کار و ادامه تحصیل در خارج و اغلب آمریکا و اروپا برنامه دارند و عده ای هم که در حاشیه ها غرق شده اند و به مسایلی غیر از تحصیل می اندیشند تکلیفشان معلوم است.
مهندسی ترکیب و جمعیت دانشجویی هم با توجه به شاخص ها و مسایلی که ورود به جزییات آن در حوصله ی این مطلب نیست به گونه ای است که تکلیف کسانی که جذب ادارات و وزارتخانه ها و مشاغل دولتی می شوند تقریباً از همان اول مشخص است و طبیعی است که عده ای بر اساس دورنمای پیش رو از همان ابتدا به فکر مهاجرت و کاریابی در خارج از ایران باشند.
اینگونه اداره کردن امور شاید در کوتاه مدت قابل توجیه برای کسانی باشد که اندیشه و تفکری خاص را دنبال می کنند اما در دراز مدت حتی خودشان را هم به مخمصه می اندازد و لذا باید برای خروج از این وضعیت فکری اساسی کرد تا آثار بودن و نبودن دانشگاه یکسان نباشد.

Comments are closed.