• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۱۹ دی ۱۳۹۷

سرمقاله
محمد عسلی
هبوط یا سقوط
پرتاب شدیم از آسمان به زمین با اندیشه‌ای از جنس نور و اراده‌ای مافوق فرشته، شیطان هم آمد ایستاد مقابل ما تا در یک جنگ تمام نشدنی ما و او مقابل هم بجنگیم. تقدیر بشر چنین رقم خورد که عشق پاشنه آشیل انسان شود و در گرماگرم دوست داشتن و ناکامی رخ نماید برای دویدن و نایستادن تا آخرین نفس در قفس زمین. شیطان در حال پیروزی فریادگر فریب شد عقل درونی کم آورد. عقل بیرونی وارد شد پیامبران یکی پس از دیگری آمدند از جنس خودمان راه هدایت در پیش گرفتند تا ما وکیلی و نماینده‌ای از طرف خداوند داشته باشیم و به او تکیه کنیم. روزگارانی به عمر تمام انسان‌ها ما جنگیدیم اما بیشتر با خودمان تا با شیطان، جنگ‌های آنچنانی که از کشته‌ها پشته‌ می‌ساخت. جنگ برای غذا، جنگ برای آب، جنگ برای قطعه زمینی که در آن سرپناه ساخته‌ایم.
یکی می‌برد، یکی می‌باخت اما دیگری دنباله ماجرا را می‌گرفت و ادامه می‌داد…
در آغاز زمین کوچک می‌نمود آدم و حوا آن را بزرگتر می‌دیدند چندان که در محدوده هبوط گم می‌شدند بعدها زمین را فرزندان بزرگ و بزرگتر ما یافتند. آب و باد و خاک و آتش انسان را در بر گرفت. آب ماده‌المواد شد هوا را آراست و باد تغییر دهنده و بیدارکننده. خاک زایشگاه بود و خوابگاه و پرتگاهی مخوف برای فرار از حمله دشمنان آتش از آسمان رخ نمود و با دست خودمان به زمین آورده شد تا ابتدا استرس شود و سپس بسوزاندمان و بعدها بشود عذاب الیم در جهنمی که پس از مرگ پیش رواست و آب چنان عزیز که با آتش مقابله کرد و مایه امید شد.
و اما بعد:
زمین آنقدر زایید و ما را پراکنده کرد که رنگ پوستمان چندگونه شد. سفید، سیاه، زرد، سرخ و مهتابی. سفیدها، سیاه‌ها را تحمل نکردند. برده‌داری با شکار سیاهان رقم خورد. شیطان تکثیر شد. آنقدر زیاد که به اندازه هر آدمی یک شیطان در نفس جا خوش کرد و شد نفس اماره. فرار از خود میسر نبود. از ابر هدایت بارانی نبارید. یک مساوی یک نشد. یکی زشت دیگری زیبا، یکی بلند یکی کوتاه، یکی قوی دیگری ضعیف، یکی فقیر و یکی غنی.
ریاضیات آمد مطابقت ذهن با واقع را مردود اعلام کرد و گفت مطابقت ذهن با ذهن و همه‌ پذیرفتیم که یک مساوی است با یک. اما بواقع چنین نبود فریب علم از آنجا آغاز شد که ارشمیدس از آب گرم بیرون آمد و گفت یافتم.
جنگ فلسفه با علم شروع شد آدم از هبوط به سقوط کشیده شد از خود بیگانه شد و از خدا هم. رفت در دل ماده لانه کرد و مدام پوست انداخت. عشق فراموش شد. هوس جا خوش کرد احساس، مدام رقیق و رقیق‌تر می‌شد و عقل از کل جدا شده به شکل کل در آمد تا آنجا که گل را پایمال کرد تا به شبنم سلام کند. شبنم در بشقاب فقرا تاب نیاورد هیچ حاصل ادعای هبوط شد و سقوط روز به روز ارتفاع و ارتقا یافت. دیگر کسی از بوی گس و نیم‌سوخته نفت دل‌آشوب نبود. هوا دگرگون شد. نفس‌ها به شماره افتاد و تراکتور گاوها را برای قربانی پروار نمود. کشتی‌ها بزرگ و بزرگ‌تر شدند چنانکه جنازه فسیل شده ماهی‌ها را از اعماق بیرون آوردند تا مرزهای آبی و خاکی زمین را طی کنند و بروند به ناکجاآبادهایی که مدعیان دانش و بینش کارخانه‌های تقطیر را برایشان ساخته و پرداخته بودند.
نفت که ابتدا طلا بود شد بلا. بلای استعمار نو، خاورمیانه را که محل هبوط آدم بود به جایگاه سقوط بدل کرد. سقوط اخلاق، سقوط باورها، سقوط کرامت و سقوط حرمت‌ها.
و اما بعدتر:
نفت ثروت آورد ماشین آورد تیرآهن و سیمان آورد و کارشناس برای عمران و آبادی. چشمه‌ها تن به سموم د.د.ت دادند. جانوران از آن نوشیدند یکی پس از دیگری تلف شدند گفتند مبارزه با مالاریا. زلزله آمد بچه‌ها روی دیوار نوشتند مبارزه با لاری‌ها. این یک شوخی بی‌مزه نبود یک زهرخند بی‌خیالی بود چون مدام زلزله لار را تکان می‌داد و “ما با پشتواره گلین در رهگذار حادثه بودیم در روزگار آهن و فولاد ….”
هبوط در سقوط چهره نشان داد بشر افتخار فتح ماه را به رخ خدا کشید اما پیام صلحی برای ماورای جو نداشت. کارنامه انسان در زمین آنچنان سنگین شد که بر روی دوش فرشتگان سنگینی می‌کند کم نمانده که آن را بر زمین گذارند و از انجام وظیفه سر باز زنند. هوای زمین آلوده و عصمت دریده است و آب‌ها آغشته به نفت‌اند و جنگل‌ها در آتش زیاده‌خواهی می‌سوزند. آبراه‌ها در تراکم کشتی‌ها بند آمده‌اند و بندرگاه‌ها نوبت ترخیص شش ماهه می‌دهند. راه‌های هوایی در تراکم جت‌ها راه پرندگان مهاجر را بسته‌اند و تالاب‌ها چشم‌ انتظار نمی از آسمان‌اند.
جنگ هفتاد و دو ملت به جنگ هفت هزار ملت کشیده شده و باورها یکی پس از دیگری راه سقوط را طی می‌کند. جام جهان‌بین خودبین شده و عکس‌های خانه‌ها را به تماشا گذاشته است.
زمین دیگر امن نیست. جاذبه آدم را در بر گرفته هبوطی دیگر متصور نیست. زمین سقوط را مدام تجربه می‌کند و ما هنوز در اندیشه‌ایم که هبوط یا سقوط؟
والسلام

Comments are closed.