• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۱۵ مهر ۱۳۹۸

سرمقاله
محمد عسلی
روستا و عشایر در قلب شهر
روی صندلی انتظار، زنی سالمند نشسته روبه‌روی صفحه جادویی جام جهان‌نما به امید تجویز دارویی که سلامتی از دست رفته دوران جوانی را به او باز گرداند.
زنی از اهالی روستا که نسبتی با زندگی عشایری دارد. زنی با همان لباس‌های زیبای سنتی که اینک برازندگی اندام خمیده و سست او را به تماشا نمی‌آورد.
یکی از در وارد می‌شود، دیگری بیرون می‌رود. یکی بیمار است و دیگری همراه، همراهی جوان از نسل امروزی‌ها زن روستایی را خطاب قرار می‌دهد که: مگر نگفتم با دفترچه بیا و زن پاسخ می‌دهد: گم شده. جوان هراسان نگاهی توأم با سرزنش دارد اما حال و روز زن هرگونه حرف و سخن سختی را برنمی‌تابد. جوان همراه سرگردان به اطراف می‌نگرد و زن چشم از تلویزیون برنمی‌دارد.
تلویزیون کوهستانی سبز و خرم را نشان می‌دهد که زنان روستایی در ییلاق عشایرنشین با آن لباس‌های رنگین به رنگ طبیعت کنار چادرسیاه نخ‌ریسی می‌کنند.
مردان جوان در حال اسب‌دوانی‌اند و دخترانی که پشت دار قالی به آهنگی موزون شانه به تار می‌زنند.
زن سرش را پایین می‌اندازد و دست‌هایش را از زیر لباس بیرون می‌آورد. به دست‌های پیر و خسته و استخوانی نگاهی می‌کند که روزی روزگاری چه نان‌هایی را از روی تابه داغ بلند نکرده و چه نخ‌ریسی‌هایی که در حال کوچ انجام نداده و چه شانه‌هایی سنگین که مدام بر تار و پود دار فرود نیاورده و این دست‌هایی که بال شوهر بوده و به هر پرواز کودکی در بغل و کودکی دیگر در پشت را حافظ بوده‌اند و پستان گوسفندان چموشی را به هر شامگاه به نرمی لمس کرده تا قوت روزانه یک خانوار معیل را فراهم آورد. اینک این دست‌ها نیروی دور کردن یک مگس سمج را هم ندارند.
حالا وقت آن رسیده تا دکتر زن روستایی عشایرنشین را معاینه کند.
مادر چه مشکلی داری؟ زن مشکل خیلی دارم. بگو؟
چه بگویم شما دکتری. من بگویم چه مشکلی دارم؟
دکتر که فرصت کوتاهی برای معاینه و نسخه‌نویسی دارد با لبخند تلخی می‌گوید؟
مادر! همراه داری؟
زن با اشاره دست، پسر جوانی را که ساکت ایستاده معرفی می‌کند.
دکتر از پسر جوان سؤال می‌کند: این خانم مادر شماست؟
پسر پاسخ می‌دهد: خیر بی‌بی جان من است.
بگو بی‌بی جانت برای چه به دکتر آمده؟
پسر جوان می‌گوید: تمام بدنش درد می‌کند. دست‌هایش، پاهایش، سرش و حتی شکمش درد می‌کند.
دکتر با نگاهی به رخساره پیرزن سؤال می‌کند مادر چند سال داری؟
۷۰ سال یا بیشتر نمی‌دانم.
و پسر جوان: آقای دکتر داروی تقویت لازم است و دکتر فقط یک پاسخ دارد. زیادی کار کرده.
و اما بعد:
من این صحنه‌ها را شاهد بود که اینک قلمی کردم. آری زنان عشایری ما زیادی از تن خود کار می‌کشند به حسب عادت. اصالتاً زندگی عشایری و روستایی اقتضای چنین کارهایی را دارد و ناصواب نیست اگر بگویم زنان عشایری که در شهرها ساکن نشده و هنوز به سبک و سنت سال‌های دور و کهن زندگی می‌کنند هر یک قهرمان زندگی و خانواده خود هستند.
قهرمانانی که هیچ یک از زنان شهری و شهرنشین ما قادر به انجام یکی از وظایف آنان نیستند و تمامی مشاغل گله‌داری، بچه‌داری، آشپزی، قالیبافی، کوچروی، نخ‌ریسی، نان‌پزی، شوهرداری، اسب و استر و خرسواری و حتی مرغداری را هم همه در ییلاق و قشلاق انجام می‌دهند و در واقع هر کدام یک کارخانه فرآوری لبنیات هستند.
افسوس که در تقویم فقط یک روز ۱۵ مهرماه را روز روستا و عشایر نام نهاده‌اند. هر چند این فقط یک نام است و دیگر هیچ.
از میان همین عشایر و روستانشینان چه بسیار جوان‌های جنگجو و شجاع در میدان‌های جنگ تحمیلی به شرف شهادت نائل شدند و چه بسیار مرزدارانی که در طول قرن‌ها از تمامیت ارضی ایران کهن حفظ و حراست کرده و مدافعان شجاع سرزمین خود بوده‌اند.
و اینها فرزندان غیور همین مادران بوده‌اند. مادران سخت‌کوش و زحمتکشی که به راستی زیادی از تن خود کار کشیده‌اند.
والسلام

Comments are closed.