سرمقاله
محمد عسلی
برای دختران ایران
به بهانه روز دختران
وقتی چشم می‌گشایی و لبخند می‌زنی مثل خواهری و چون می‌دوی روی زمینی که به سختی تو را تحمل می‌کند مثل مادری.
ای خواهر مهربان و ای مادر عزیز بمان با همان احساس خواهری و مادری بمان برای همیشه بودن‌ها و تولیدها بمان که تو گل کاشتی و گندم برداشتی و گل‌های صحراها را به قالی‌هایی پیوند زدی که پاورچین پاورچین کودک ذوق از روی پرچین خاطره‌ها می‌گذرد، می‌خندد. روی دست‌های مرمرین، روی پنجه‌ها و انگشت‌های فرسوده. روی نگاه‌های خسته، روی خستگی‌ها و دلبستگی‌ها.
ای دختر ایران، ای عزیز، لطیف، احساس شرق، نجابت معصومیت تاریخ ای باور همیشه زندگی.
مرا به مادری افتخار فرزندی است و به خواهری سعادت برادری و به همسری عشق زندگی. راستی تو چه هستی؟
ای دختر ایران که تمامی راه‌های اندیشه به تو ختم می‌شود و مسیر باورها را ترسیم می‌کنی تا بودنت را بنمایی نه به زیبایی روی و برهنگی اندام بل به تقویت و موجودیتی که هیچ کس و هیچ چیز نمی‌تواند تو را انکار کند.
تو هستی را بهانه‌ای و بودنت یک ضرورت تاریخی است که اگر نبودی ما هم نبودیم و چون هستی مادر هست، همسر هست، خواهر هست و دیگران هستند.
و اما بعد: (ادامه…)

سرمقاله
محمد عسلی
برق دیر آمد، اما چه زود رفت
در آغاز نور بود به روز و تاریکی به شب. ما مثل سایر جانداران روز در دامن دشت بودیم و شب در بستر خواب. آتش که روشن شد شب از سکوت خالی شد و ستاره‌ها کمتر دیده شدند مشعل‌ها برای شکار شب به کار آمدند و کبک‌ها گلو به کارد سپردند. انحراف از معیار حیات از همان روشنایی آغاز شد تا جز آنچه ما را باید زود شاید. خواب برکه‌ها هم با نور در آب طی شد. سنگ چخماق از نفس افتاد وقتی آتشکده‌ها آتش را زنده داشتند با گازهای برآمده از دل نفت بی‌آنکه نامی بر آن نهند نفت مقدس شد و قبله‌گاه مردم شد. مردمان ندانستند از کجا به کجا می‌روند در زمانی که زمان به گروگان رفت و گذر حیات خود را روی مچ دست چشم در چشم با زمان دیدند.
و اما بعد:
برق ابتدا از آسمان آمد، ترسناک و مهیب و چون خاموش شد آنچنان گریست که خانه‌ها را آب برد و دامنه‌ها را شست.
هیچکس نمی‌دانست برق آسمان در کنتورها هم به شماره ذخیره می‌شود و از آب گرفته تا نان و از نان تا جان را در گرو خواهد گرفت.
نخبگان دیروز به دنبال کشف نادانسته‌ها نخست با آتش اجاق از دل چوب نور را به عاریه گرفتند تا دل تاریکی را بشکافند. عناصر چهارگانه را از هم جدا کردند، آتش بر سر آب گذاشتند و باد را به خاموشی آتش فهم کردند تا خاک تنها بماند در خشکی و آب پنهان شود در دریا و باد سوار شود بر ابر و آتش خاموش بماند در سر چوب کبریت‌ها. از آنچه روشنایی نام گرفت. جرقه‌ای پدید آمد و آتش زد بر هجمه‌های گاز تا حلول مهتاب زندانی دهلیزهای آهنی شود و سیری و سفری به آن سوی اقیانوس‌ها داشته باشند که هم نور آوردند و هم گرمی و شور. (ادامه…)

سرمقاله
محمد عسلی
به‌زیستی یا بدزیستی؟
سال ۱۳۴۰ بود ۵۷ سال قبل من ۱۳ سال داشتم در آب پخش استهبان منتظر ماندیم تا اتوبوس آقای خرازیان از راه برسد و ما سوار شویم به مقصد شیراز.
ساعت ۵ صبح بود. آب که از آبشار بالا سرازیر می‌شد دو جوی دو طرف خیابان مرکزی شهر را پرآب و روان می‌ساخت. بوی عطر خاک آب خورده مشام را تازه می‌کرد نسیم ملایمی از سر شاخه‌های چناران سبز، بلند می‌شد تا گرمای هوای صبحگاهی را تلطیف کند. مرد و زن و کودک با اثاثیه و بار کنار گاراژ ایستاده در انتظار اتوبوس بودند، ناگهان بوق ممتدی گوش ما را آزرد و مانند تیغی که بر روی صفحه فلزی کشیده شود مثل خبر مرگ تصادف روح و روانمان را رنجاند.
دود اگزوز اتوبوس در هوا بلند شد. بیش از نیمی از مسافران به حالت تهوع افتادند و نشستند کنار جوی و هر چه خورده بودند بالا آوردند. هیچکس تحمل بوی بد ناشی از سوختن گازوئیل یا بنزین را نداشت. یکی عطسه می‌کرد. یکی دهانش را با لبه چادرش می‌گرفت. یکی در حالت تهوع با رنگ و روی زرد وارد اتوبوس می‌شد و نهایتاً اولین سخن شاگرد راننده این جمله بود: «بدماشین‌ها دستشان را بلند کنند…»
یک کیسه پلاستیک سهم هر مسافر بدماشین بود.
در آن روزگار حتی اگر یک موتورسیکلت هم در شهر یا روستا از کنار بعضی آدم‌ها عبور می‌کرد تهوع ایجاد می‌نمود و سردرد می‌آورد.
و اما بعد: (ادامه…)