یادداشت

محمد عسلی

سربازان گمنام و مقوله امنیت

در سال ۱۳۹۱ برای بازدید از نمایشگاه چاپ «اروپا» به کشور آلمان سفر کردیم و در یکی از آپارتمان‏هایی که قبلاً پیش‏بینی شده بود اقامت نمودیم. من بودم و پسرم که با زبان آلمانی آشنا بود و می‏توانست به زبان آنها حرف بزند.

در آسانسور یکی از همسایگان آلمانی از پسرم سؤال کرد که این آقا کیست؟ و پسرم جواب داد: پدرم هست و برای بازدید از نمایشگاه چاپ آمده.

وقتی وارد اتاق شدیم؛ پسرم گفت: این همسایگان هر غریبه‏ای را ببینند فوراً به پلیس امنیتی با مشخصات کامل گزارش می‏دهند. گفتم: چرا؟ گفت: برای آنکه در حفظ امنیت پلیس را یاری دهند.

و اما بعد.

امروز مهم‏ترین و پرهزینه‏ترین اقداماتی که هر دولتی خود را موظف به انجام آن می‏داند مقوله امنیت است. از تشکیل ارتش و سازمان‏های امنیتی گرفته تا نیروهای انتظامی و پلیس و غیره برای ایجاد و حفظ امنیت کار می‏کنند. ارتش و سپاه در مقام دفاع از حریم کشور مرزها را امن و تهدیدات دشمنان را خنثی می‏کنند و وزارت اطلاعات و نیروهای امنیتی به عنوان بازوهای آگاهی دهنده چشم و گوش نظام هستند تا رخنه‏ای از جانب دشمنان در ساختار امنیتی کشور ایجاد نشود.

این مسایل را همه می‏دانند به ویژه مردم فهیم و انقلابی ما که در طول ۳۷ سال گذشته بعد از پیروزی انقلاب فراز و نشیب‏های زیادی را پشت سر گذاشته و ضربات مهلکی از ضد انقلاب و دشمنان داخلی و خارجی را شاهد بوده‏اند. (ادامه…)

سرمقاله
محمد عسلی
میراث‏های فرهنگی فراموش شده
آموزش دهندگان نسلی که امروز مصدر امورند و در سمت‏های بالا و پایین خدمت می‏کنند وقتی به افتخار که چه عرض کنم به انتحار بازنشستگی نائل می‏شوند فراموش می‏شوند. این فراموشی به معنای از دست دادن میراث‏های فرهنگی باتجربه‏ای است که یا باید خانه‏نشین شوند، یا به کارهایی تن دهند که با موضوعیت شغلشان تناسبی ندارد و یا به علت انزوا و گوشه‏گیری در انتظار مرگ زودرس بنشینند.
حقوق ناچیز، ناسپاسی از خدمات سی ساله آنها و عدم دسترسی آسان به امکاناتی که بتواند پاسخگوی نیازهای جسمی و روانی آنها باشند مثلث خودفراموشی است.
دبیری که یادگار دوران تحصیل دبیرستانی‏هاست و سالیانی برای به‏کارگیری در این مدرسه یا آن مدرسه بر سرش دعوا بوده، آموزگاری که هیچگاه از ذهن و حافظه کودکانه بیرون نمی‏رود و اولین کسی بوده که الفبای زبان مادری را آموزش داده، مدیری که برای ایجاد نظم و انضباط تن و جان را به سالیان فرسوده تا کلاس و مدرسه با آرامش باشند، خدمتگزاری که شبانه‏روز چشم بر اسباب و وسایل دوخته و دمی آرامش نداشته، اینک در شرایطی است که بخش عمده‏ای از حقوق ناچیز بازنشستگی را باید برای دارو و درمان خود و همسرش هزینه کند و یا پاسخگوی پذیرایی عروس و داماد باشد و یا زیر بار تحمیل هزینه‏های سرسام‏آور به‏کارگیری و ازدواج فرزندانش برود، فقط چشم امید به همین اندک حقوق بازنشستگی دارد که وقتی جواب نمی‏دهد راهی جز تن دادن به کارهای ساده و سخت ندارد.
یکی در بنگاه معاملاتی مراجعین را به این خانه و آن خانه می‏برد تا سهمی ناچیز از درآمد بنگاه داشته باشد. دیگری مسافرکشی می‏کند حتی اگر چشمانش از زیر عینک ته استکانی توان دیدن واضح طرف مقابل را نداشته باشد. یکی هم دستفروشی می‏کند یا اگر فراموش کرده باشد که روزگاری به دانش آموزان درس اخلاق می‏داده به قاچاق‏فروشی روی می‏آورد.
با این وصف کدام شأن و مرتبت برای معلمان می‏ماند؟
با کدام پشتوانه حمایتی آموزش و پرورش می‏خواهد معلم خوب، آموزگار خوب و یا مدیر خوب جذب کند؟
اگر امروز و هم دیروز و سالیان پیش و پیشتر شاهد بوده‏ایم که معلم خوب حکم کیمیا دارد و بسیاری از بد حادثه در کسب این شغل به پناه آمده‏اند باید علت آن را در نگاهی دانست که جامعه ما به مسئولین ما و دانش‏آموزان و دانشجویان ما به آموزگار، دبیر و یا استادان خود دارند. به قول ملک‏الشعرای بهار: «قدر استاد نکو دانستن/ حیف استاد به من یاد نداد»
درست به خاطر دارم استاد بنام سازه دانشگاه شیراز که می‏گفتند در تخصص و تدریس منحصر به فرد است مدتها یک پیکان قراضه رنگ و رو رفته سوار می‏شد در صورتی که یکی از شاگردان وی با اتومبیل شخصی بسیار گران‏قیمت و راننده به دانشگاه می‏رفت.
متأسفانه امروز قرب و قیمت بسیاری از افراد متمول و ثروتمند بی‏سواد یا کم‏سواد از نویسندگان، هنرمندان و اساتید دانشگاه‏های ما در مجامع عمومی بیشتر است هر چند حرمتشان به ثروتشان است و نه به شخصیت و یا دانایی‏شان؛ اما شوربختانه شخصیت و هویتشان به ثروتشان گره خورده است.
با این وصف ما انتظار کدام معجزه فرهنگی داریم که در مدارس و دانشگاه‏های ما اتفاق بیفتد؟
اگر همانند کشورهایی که در مسابقات جهانی تعلیم و تربیت گوی سبقت را از همگان ربوده‏اند به معلمان و دانش‏پژوهانمان اهمیت می‏دادیم، امروز شاهد این همه مصائب اجتماعی مانند اعتیاد، طلاق، بیکاری و فسادهای اخلاقی نبودیم.
شعارهای گنده و دهان پرکن دادیم که معلمان چنین و چنانند همانند شمع می‏سوزند تا روشنایی بخشند. اما روغن چراغ روشنایی آنان را تأمین نمی‏کنیم تا مدام روشنایی دهند لذا کورسویی بیش از آن سوزش باقی نمانده و اگر در آن عشقی پایدار است نشانه کمال است. گفتیم عاشقند و دیوانه کار و تلاش و درست هم گفتیم، اما به مرور این عشق رو به نقصان و کاهش گذاشته است. چرا؟
بعد مادی معیشت و ساز و برگ زندگی همانقدر مهمند که ارتقای معنوی و فرهنگی معلمان، اما به گفته سعدی که به راستی استاد سخن بود:
شب چو عقد نماز می‏بندم
چه خورد بامداد فرزندم
کسی که در اندیشه معاش است و فقیر مانده است چگونه تواند بیاندیشد و تمرکز کند تا ذوقی و خلاقیتی برای رشد و کمال داشته باشد.
معروف‏ترین معلمان در حال حاضر کسانی هستند که تمامی اوقات شبانه‏روزی آنان در کلاس‏های تقویتی، خصوصی و کلاس کنکورها پر است و جز ساعاتی برای خواب ناخواسته فرصتی برای مطالعه و اندیشیدن ندارند. چرا؟
و اما بعد:
دولت جمهوری اسلامی که ساختار اولیه آن بر مبنای هدایت و رهبری معلمانه و استادانه بوده است و افتخار رهبر کبیرش به آن است که طلبه ساده‏ای است هر چند در حد کمال بوده بیش از این می‏باید در اندیشه معلمان و استادانی باشد که سرنوشت و آینده کشور را رقم می‏زنند و در آینده می‏خواهند کشور، انقلاب، اسلام، نظام و پاسداری از همه آنها را به دست نسل فردا و فرداها دهند.
جامعه فرهنگی کشور را دریابیم که میراث‏های ماندگار و بذرهای اصلاح شده‏اند که اگر به خوبی مواظبت و مراقبت نشوند و شرایط رشد و بالندگی برایشان فراهم نگردد به خشکسالی می‏روند و بی‏حاصل می‏شوند.
والسلام

یادداشت سردبیر
اسماعیل عسلی
اندر حکایت نیشابور
قبض و بسط هایی که ظرف چند دهه ی گذشته پیرامون روایی و ناروایی برخی از رشته ها و آثار هنری و رویکردهای فرهنگی صورت گرفته به هیچ روی پیوندی با روند تکاملی ظرفیت های اجتماعی و ذائقه ی عمومی نداشته بلکه از مبنا قرار گرفتن معیارهای سلیقه ای افرادی غیرمتخصص و محافظه کار حکایت دارد که حاضر نیستند با شکافتن پیله ای که در یک بازه زمانی بلند مدت اطراف خود تنیده اند پنجره ای به بیرون بگشایند و با درک مزایای بهره مندی از تمامی هنرها در رویکردهای معنوی، به افزایش کیفیت خروجی بسیاری از برنامه های پرهزینه یاری رسانند.
ناگفته پیداست که وقتی صاحبان و مدافعان نگرشی خاص صدها سال دوری از اداره امور را تجربه کرده باشند، پس از قرار گرفتن در چنین موقعیتی، ناگزیر وقتی برای تعیین جایگاه انواع پدیده های اجتماعی دست به کار تدوین قاعده و قانون می شوند، ذهن و زبان آنها بیش از هر چیز معطوف به اموری می شود که به زعم خودشان مورد غفلت قرار گرفته و به حاشیه رانده شده است و در نقطه ی مقابل، کم نگری به برخی امور را در پیش می گیرند. متأسفانه پس از انقلاب برخی با این توهم دست و پنجه نرم می کردند که بالا بودن میزان سوء استفاده از برخی هنرها ریشه در ماهیت آنها دارد به همین دلیل موضع انکار و تنگ نظری را در برخورد با چنین هنرهایی در پیش گرفتند در حالی که مساعد بودن زمینه ی سوء استفاده از برخی هنرها ریشه در جایگاه آنها در ذهن و زبان مردم دارد. چنین رویکردی به ایجاد خلأهایی انجامید که اداره جامعه را با مشکل مواجه کرد. کاستی هایی از این دست زمانی بیشتر به چشم آمد که سلیقه و سطح برخورداری های محدود علمی افراد نقش برجسته ای در تعیین شاخص های روایی و ناروایی برخی هنرها داشت .با نهایت تاسف باید اذعان داشت که کم نگری نسبت به برخی از شاخه های هنری از چنین فرمولی تبعیت کرده به طوری که پس از گذشت نزدیک به ۴ دهه از انقلاب هنوز هم برای زدن مهر تأیید بر محتوای برخی آثار هنری تولید شده باید به سلیقه ها مراجعه کرد نه معیارها و شاخص های مبتنی بر نگاه های نهادینه شده و جاافتاده، تأسف بارتر این که گاه مشاهده می کنیم که چنین روندی در دراز مدت به شکل گیری باندهای مافیایی انجامیده که دیگر جایی برای معنویت باقی نمی گذارد! مسئله ی غامض دیگر این که شدت و غلظت چنین رویکردهایی در مناطق مختلف کشور یکسان نیست و عده ای برای گسترده تر کردن میدان جولان خود از دستاویزهایی که سر در آبشخور برخی عناوین دارد بهره می گیرند!
جای تردید نیست که تقسیمات کشوری که به تعیین مرزهای استانی و شهرستانی می انجامد در واقع به منزله ی تمهیدی در راستای تقسیم وظایف، ایجاد انگیزه و رقابت و نهایتاً اداره هر چه بهتر و روانتر امور است و هرگز به این معنا نیست که هر ایالت و استان و شهرستانی به عنوان حوزه ی اعمال سلیقه ی افراد ذی نفوذ بومی به رسمیت شناخته شده است و آنها این حق را دارند که با نادیده انگاشتن مصوبه های قانونی که با نگاه کارشناسانه مرکزنشینان نیز همراه بوده حقوق فردی و اجتماعی طیف هایی از مردم را نادیده بگیرند. (ادامه…)