سرمقاله
محمد عسلی
فضل خدای را که تواند شمار کرد؟
چشم گشادیم به روی زمینی که رنگ در رنگ تلألؤ آفتاب را به کائنات ارزانی می¬داشت و عشق عطر شکوفه¬ها را به نسیم هدیه می¬کرد و آب در چشم به نشاطی چند جاری می¬شد تا نگاه سخاوت زمین را به دل بسپارد و دل عقربه¬های محرک حیات را در گردشی تمام¬وقت به خون¬رسانی وا دارد تا سرخی و سپیدی در هم آمیزند و جهان خاکی را آنچنان زیبا نشان دهند که نتوانی چشم از آن برداری چنانکه آسمان بی¬رنگ را آبی و آب را در نور هفت رنگ بنمایاند تا از آن آواز خدا خدا بشنوی و بی¬خیال از سختی¬ها تکه نانی گرم لذت بلع تو را به حرصی مستمر و عادتی مألوف بسپارد.
و تو تکیه بر سنگ را به کنده درختی که از آن شیرینی گوارای گاز سیبی آرامت می¬کند از یاد ببری و نیاز را از آنچه در دسترس داری روز به روز افزون کنی چون آن عظیم جوهره هستی که عشقش خوانده¬ایم تو را می¬برد به اعماق آب¬ها و کائنات را می¬نمایاند در بالا و چون به آنجا بنگری لبخند خدا را تماشاگری که در جماد و نبات و حیوان و آدم و فرشته متجلی است به سبب نور و حرکتی که تو را به استقامت وا می¬دارد تا مرگ و نیستی را تجربه کنی و بقا را هدف نهایی خواهی به هر رنجی که از پس آن خیر و شر را به موازنه در خطی موازی شاهد باشی که اگر این چنین خلقت را در تضاد نبینی و یا نبودی جز سکون و سیاهی و خلأ، حیات را شاهد نباشی.
و اما بعد:
اگر از بهشت آمدی به بهشتی دیگر که کوچک و کم¬مقدارتر است به تراضی ناخواسته بدان که فاصله آن تا زمین آنقدر زیاد است که به خیال هم نیاید حتی اگر بتوان به سرعت نور در جستجوی سیاراتی بود که چونان زمین از آب و گل رویند و از این همه زیبایی و زینت برخوردار باشند که تاکنون دست نیافتنی بوده است برای ما.
پس بدانچه در اختیار داری اجبار را چرخ حرکت دهنده¬ای بدان در رویش گلبرگ¬های یاس که از زمین تیره نور می¬گیرد و عطر و رایحه می¬پراکند از دل شکوفه¬های سپید تا تو را خوش آید به چاشنی نفسی که مدام بادبزن آتش سینه است از آنچه حاصل حرکت است و جنسش مثل آبی که حرارت موتور خودرو را خنک می¬کند در گردشی چند و باز نمی¬ایستد از این خاصیت در تضاد.
و تو از این همه نعمت و کرامت آنچنان به وجد آمدی که شوق بودنت در زمین بال گشود و بال تو را برد به ماوراء زمین آنجا که جز خشکی و مرگ ندیدی اما قدر زمین را ندانستی و به تلمبه¬ها افزودی تا دل خاک را بکاوند و نیرو دهنده را به غارت برند تا هر آنچه می¬تواند میلیون-ها نسل آینده را به دلخوشی و حیات نوید دهد از حرکت باز ایستد به خودخواهی و کج¬فهمی انسان¬هایی که از سادگی و قناعت روی برتافته¬اند و از طبیعت گل و رنگ فاصله گرفته¬اند و حرکت منظم قلب و اعصاب و روان را به سرعتی چند نامنظم کرده¬اند تا هر آنچه با زحمت بسیار به دست آمده برای درمان هزینه شود به تلاشی ناموفق و مرگی زودرس.
و اما بعدتر: (ادامه…)

سرمقاله
اسماعیل عسلی
احساس برخورداری
دلایل زیادی وجود دارد که ثابت می کند برخورداری را باید حس کرد چرا که مرز آن را نمی توان با توجه به رفتار انسان ها مشخص اما احساس برخورداری را رفتار ما مشخص می کند. گاهی می بینیم شخصی که از دید ما معلول و ناتوان و درخور ترحم به نظر می رسد، دست به کاری بزرگ می زند مثلاً اثری هنری خلق می کند یا به مقام قهرمانی در یک رشته ی ورزشی و علمی می رسد، کارآفرینی می کند و توجه همه را به خود جلب می نماید. چنین شخصی احساس برخورداری می کند، یعنی با وجود کاستی هایی که دارد اما نیمه ی پر لیوان را می بیند. برعکس کسانی هستند که اگر از امکانات گوناگون برخوردار باشند ولی گیر کوچکی در زندگی شان باشد، همان مشکل را دستاویز تنبلی و انفعال خود قرار می دهند و تسلیم می شوند و عقب می نشینند. بی شک کسی که برای اولین بار ورزش پینگ پنگ با پا را ابداع کرد و به اندازه ای آن را جا انداخت که قوانینش را نیز به تصویب رساند از جنس همان آدم هایی بود که متولیان برگزاری المپیک را برای راه اندازی بخش پاراالمپیک متقاعد ساختند.
برای درک دقیق احساس برخورداری و تأثیر آن بر سبک زندگی ناگزیر به مثالی دیگر متوسل می شویم. فرض کنید جای ایرانی ها را با ژاپنی ها عوض کنند. نتیجه این می شود که ایرانی ها با اختلاف ۴۰ میلیون جمعیت کمتر باید در ۶۸۰۰ جزیره که زمین چندان مناسبی هم برای کشاورزی ندارد و اغلب سنگ های آتشفشانی روی سطح آن را فراگرفته و نفت هم ندارد و فقیرترین کشور جهان از لحاظ منابع معدنی و زیرزمینی است مستقر شوند. آن هم در کشوری که اطراف آن را آب فراگرفته، رطوبت بالایی دارد، شمال آن زمستان های سرد و جنوب آن تابستان های گرم دارد و به طور متوسط سالانه ۱۵۰۰ بار در آن زلزله می آید. با این فرض به نظر می رسد که ایرانی ها احساس خواهند کرد مصیبت بزرگی را باید تحمل کنند. اما ژاپنی ها در همین کشور باریک بلند بالا که با طول بیش از ۳۰۰۰ کیلومتر از شمال به جنوب کشیده شده در ۳/ درصد خاک زمین مستقر شده اند اما سومین تولید کننده ی دنیا هستند با سهم ۲۴ درصدی از تولیدات جهانی. (ادامه…)

سرمقاله
اسماعیل عسلی
خبرنگاری هنر است
در دنیای کنونی که هر کسی می تواند با بهره گیری از امکانات پیشرفته ارتباطی نقش منبع خبر را صرف نظر از صحت و سقم آن ایفا کند، دیده شدن و شکار مخاطب کار بسیار دشواری است و در گذشته دشوارتر بود. نقل می کنند که حدود ۴۵ سال پیش زمانی که یکی از بازیگران مشهور سینمای ایران به دلیل صدور چک بی محل از سوی مأمور پلیس در یک کاباره دستگیر می شود، یکی از افراد عادی که ظاهراً برای گذران وقت و عیش و نوش در آن کاباره حاضر بوده از این موقعیت استفاده کرده و خود را به آن بازیگر مشهور می چسباند و محکم دست او را می گیرد و به مأمور پلیس می گوید: سرکار من و ایشان را کجا می برید و مأمور پلیس که متوجه سوء استفاده آن شخص از این موقعیت برای مطرح کردن خودش شده می گوید: ما با تو کاری نداریم و تو را هم نمی شناسیم اما این آقا باید با ما بیاید! این واقعه را از آن رو مورد اشاره قرار دادم تا خوانندگان برخی لوس بازی ها را که صرفاً با هدف مطرح شدن با قرار گرفتن در کنار آدم های مشهور صورت می گیرد درک کنند! بگذریم!
در این دنیا هیچ کس نیست که تمایلی برای دیده شدن نداشته باشد. اصولاً آدم ها همواره تشنه ی متمایز شدن و معرفی خود به دیگران هستند. اما این کار برای افراد عادی چندان ساده نیست چرا که آدم های عادی دیده نمی شوند همانگونه که ستاره ها در روز قابل رؤیت نیستند! از این رو برای دیده شدن شما ناگزیر باید جزو بهترین ها باشی. طبیعتاً اهل هنر بودن، دانش ورزی، جلوه گری در عرصه های ورزشی، کارآفرینی، ابتکار، ماجراجویی، قدرت کلام، بازیگری در عرصه ی قدرت، ثروت اندوزی و انجام کارهای خارق العاده و… همه و همه موجب می شود که آدم ها دیده شوند. اما کسانی هم هستند که در این میان نقش واسطه را ایفا می کنند و نقش غیر قابل تردیدی در مطرح کردن چهره ها دارند. این واسطه ها همان خبرنگاران هستند. (ادامه…)