سرمقاله
محمد عسلی
نگاهی شفاف به حجاب
انسان اجتماعی و مدنی بالطبع به علت اراده آزاد معمولاً قانون‌گریز و قانون‌ستیز است به ویژه وقتی که قوانین را با معیارهای فرهنگی، اخلاقی و علائق خود همسو و هماهنگ نمی‌بیند.
یکی از موارد چالش برانگیز در جامعه ما مسأله حجاب است. قبل از پیروزی انقلاب اسلامی که رژیم پهلوی سعی در ترویج فرهنگ بی‌حجابی و آزاد گذاشتن زنان برای انتخاب هر مدل از لباس با هر نوع حضور و رفتاری در اجتماعات و تعاملات اجتماعی داشت زنده‌یاد شهید مطهری در کتاب مسأله حجاب سعی بر آن داشت حجاب را به عنوان یک ارزش در جوامع انسانی به منظور پرهیز از تحریک احساسات جنسی و حفظ عفت زنان مطرح کند و عواقب نامطلوب فرهنگ برهنگی را گوشزد نماید.
در آن زمان جو غالب بر آن بود که حضور زنان در محیط‌های کاری و شغلی بدون رعایت حجاب پذیرفته‌تر جلوه کند. از جمله تمایلات دختران و زنان به منظور جذب شدن در محیط کار و حضور در مراودات اجتماعی با تأسی به مد و مدگرایی که بیشتر از طریق رسانه‌های داخلی به تقلید از تبلیغات و فرهنگ کشورهای اروپایی تشویق و تبلیغ می‌شد، فرهنگ بی‌حجابی و بدحجابی بود که نهایتاً با نمایش تصاویر سینمایی و فیلم‌های مبتذل به «پذیرش برهنگی و تن نیمه عریان» انجامید.
از آنجا که معمولاً یکی از ویژگی‌های بسیاری از زنان و بیشتر دختران جوان خودنمایی است، تقلید کورکورانه از مد و مدگرایی به عنوان یک ارزش مبتنی بر تجددخواهی در میان مردان و زنان رواج یافت به گونه‌ای که زنان باحجاب و چادری را اُمل، فناتیک، خرمقدس و غیراجتماعی قلمداد می‌کردند مضافاً اینکه مدارس دخترانه هم فرم لباس مدرسه‌ای دختران را بعضاً دامن کوتاه، یقه باز با آستین بلند یا کوتاه بدون روسری و جوراب سفید طراحی و اعلام می‌کردند. (ادامه…)

یادداشت سردبیر
اسماعیل عسلی
پس چی؟!
می گفت: اگر بچه ها را ول کنید تا ساعت ۱۱ صبح و حتی بیشتر هم می خوابند چرا که تا پاسی از شب به گفتگوهای مجازی و مرور پیامک ها و جستجو در سایت ها و رصد اخبار ورزشی، حفظ کردن جوک ها و زیر و بالا کردن تصاویر ارسالی مشغول هستند. آنچه موجب بیداری آنها در یک روز تعطیل می شود، نه بانگ اذان و دعای بعد از نماز پدر و مادر و صدای شسته شدن ظرف ها و آماده شدن صبحانه و بلندگوی سبزی فروش دوره گرد محل، که صدای تلفن همراه یکی از دوستان است. شاید او نیز از همین طریق خوابش آشفته شده است! کاهلانه از جای برمی خیزند و دستشان را سایبان می کنند مبادا تابش آفتاب نیمه جانی که از لای پرده توری راهی به درون باز کرده چشمان خو گرفته به تاریکی شان را بیازارد. چراغ دستشویی با اشاره انگشتی روشن می شود. نه مانند گذشته ها که در گوشه ی حیاط قرار گرفته بود و با ورود ستونی از نورخورشید که پنجره ای را پشت سر می گذاشت، روشنی می گرفت. امروزه تلاش مهندسان برای نهایت استفاده از فضای تقریباً ۱۰۰ متری آپارتمان ها، دستشویی را به تاریکخانه ای مخوف تبدیل کرده است. کمتر جوان و نوجوانی پیدا می شود که اهل صبحانه خوردن باشد، مگر این که همه چیز را مهیا کرده و به صورت ساندویچی تحویل بگیرد و به نیش بکشد. چای معجونی است که گویی عطر و رنگ و خاصیت را از آن گرفته اند یا قبلاً آن را دم کرده و دوباره خشک کرده اند، مثل شیری که در کارخانه ها پس از وداع با چربی و هم آغوشی با آب، ته مانده ی خاصیتش را در جریان هموژنیزه شدن و پاستوریزه گردیدن به درک اسفل فرستاده اند، مثل همان روغنی که همراه با عوامل نگهدارنده و پالم می فروشند، مثل دانه های یک اندازه برنج هندی که گویا قبلاً خمیر بوده و از روزنه ای تحت فشار خارج شده اند و بیشتر به ماکارونی شباهت دارد!… اغلب خوردنی ها به لعنت خدا هم نمی ارزد و نان که اگر گرماگرم خورده نشود پس از مدتی به لاستیک شباهت پیدا می کند. نانی که سبوسش را می گیرند و به حیوانات اهلی می دهند و آنچه از آن می ماند عامل دیابت و آشفتگی معده است. یادمان نرفته در گذشته هر نانوایی خلیفه ای داشت که سحرگاهان برمی خاست، خلیفه ای اهل زورخانه که با بازوان ستبر پهلوانی خمیر را مهیا می کرد و چند ساعت رهایش می کرد تا جا بیفتد و عطر و طعمی دلنشین پیدا کند. حالا دیگر به زور جوش شیرین در عرض چند دقیقه خمیر را تهیه کرده در دهان گشاد دستگاهی می ریزند که روح ندارد و بدون هیچ احساسی خمیر ورقه شده را به صفحه ی تنور چرخان می چسباند و از آن سو بیرون می آید و با سرعتی شگفت انگیز روی هم تلنبار می شود تا آدم هایی که برای دریافت نان صفی طویل تشکیل داده اند سهمی از آن داشته باشند! (ادامه…)

سرمقاله
محمد عسلی
وقتی یک شهر فراموش می‌شود
شنیده‌ایم که بسیاری از شهرهای قدیمی در اثر زلزله مدفون شده و از بین رفته‌اند و نیز شنیده و خوانده‌ایم که شهری مانند نیشابور در حمله مغول به آتش کشیده شده و ساکنین آن در تهاجم مغولان کشته شده و از بین رفته‌اند.
و قبلاً هم شنیده بودیم که در اثر بیماری‌های مسری مانند وبا و طاعون شهرهایی خالی از سکنه شده و از بین رفته‌اند.
اما نشنیده‌ایم بلکه بارها دیده‌ایم که شهرهایی زنده و پویا با جمعیتی بیش از ظرفیت کلاً فراموش شده‌اند.
فراموشی بدین معنی که هر کس هر کاری خواست با شهر و زادگاهش می‌کند و فریادرسی نیست. گویی شهر مسئول و دلسوزی ندارد.
به خیابان‌ها و کوچه‌های شیراز این شهر به اصطلاح بازمانده از میراث فرهنگی نگاه کنیم؛ یک جای سالم ندارند. از کوچه و خیابان و پیاده‌رو گرفته تا ورودی‌های آن زخمی‌اند. زخمی زمین‌کن‌ها، زخمی مداوم شبکه‌های آبرسان، گازرسان و برق و تلفن و فاضلاب است. کمتر از ۳ ماه مانده به نوروز تل‌هایی از سنگ و خاک و… در خیابان‌های اصلی و فرعی به گونه‌ای رها شده‌اند که اگر بچه‌های خانه‌های اطراف تراخم نگیرند و در این گودی‌ها سقوط نکنند و یا شبانه اتومبیلی در یک انحراف و دید کم به داخل این گودال‌ها نیفتد باید گفت چیزی شبیه به معجزه اتفاق افتاده؛ از آن گذشته اکثر خاکبرداری‌های ترمیم شده به جوی آب کم‌سطحی می‌مانند که به علت فرو رفتگی نه فقط اتومبیل‌ها با عبور از آنها باید قید کمک فنر اتومبیل خود را بزنند بلکه به هنگام بارندگی شاهد پرتاب آب‌های جمع شده در این گودال‌ها هم باشیم که نفرین و ناسزای خلق‌الله را نثار رانندگان و سازندگان می‌کند.
راستی هیچکس نیست، یعنی هیچ مسئولی نیست که از این شرکت‌های مقاطعه‌کار بخواهد کارشان را درست انجام بدهند و باری به هر جهت این همه خرابی به یادگار نگذارند؟ (ادامه…)