سرمقاله
محمد عسلی
آزادگان
نشسته¬ای روی صندلی چوبی یادگار پدربزرگ و از شیشه دریچه حیاط را می¬نگری که گنجشک¬ها روی درخت نارنج از سر و کول هم بالا می¬روند و آب حوض از روی لبه سنگی باغچه لبریز می¬شود.
***
بعدازظهر گرمی است آنچنان که هُرم هوای بیرون هم به پشت شیشه فشار می¬آورد و تو فقط نگاه می¬¬کنی بی¬آنکه بدانی در چه وضعیتی هستی با آن دو پای مصنوعی مقابلت که بر دیوار تکیه دارند و دست تو به آنها نمی¬رسد جز آنکه از جای برخیزی و دست¬هایت را ستون کنی به زمین و تن خود را به روی دست¬هایت دراز کنی، اما با یک دست چگونه توانی به آن دو پا برسی؟
***
گنجشک¬ها یکی¬یکی در آب لبریز لبه حوض بال می¬شویند و از مقابلت با جهشی دور می¬شوند تا نوبت به قمری آزاد رسد که بی¬محابا بال می¬بندد و خود را پرت می¬کند روی باغچه نم¬دار زیر درخت نارنج تا از گرمای هوا دمی بیاساید.
از پیشانی¬ات عرق گرمی جاری است و موهای سرت که سالیانی است دندانه¬های شانه را به خود ندیده¬اند حکایت سینه¬خیزهایت را مو به مو مقابل چشمانت بیان می¬کنند و تو تا اعماق می¬روی و مدام دور می¬زنی گزمه¬های بیرحم را که بر تن خسته¬ات تازیانه می¬زدند و جسم بی¬جانت را روی پاهای بی¬رمق در پستی و بلندی¬های شیار شده می¬دواندند تا به قربانگاه برسی.
حالا رسیده¬ای به تونل زجر و بر دوش تو زخم کابل¬هایی است که گوشت و پی و استخوانت را در هم کوفته و تو را نیم¬نفسی بیش نمانده جز آنکه آه سرد را زندانی سینه¬ای کنی که سپر بلای وطن است.
*** (ادامه…)