گر ببارد بارشی از جنس مهر…
آسمان ابری که رهاورد باد است و هوایی که از دل طراوت ابرها استشمام می  شود گاه به نم نمی از باران و گاه به شتابی که نوید سیل می  دهد و آبگرفتگی پاسخ به انتظاری طولانی است به مثابه اشکی که کاسه خشک چشم را طراوت می  بخشد و چون از اشک آکنده شد در پشت پلک  ها محبوس می  شود.
جای شکر بسیار دارد. شکری که از پس چشمداشتی به آسمان گاه آنچنان طولانی می  شود که گویی امیدی به فردای سبز و سبزینگی نیست. اما یادمان نرفته که اگر دعای بندگان گنهکار راه به جایی نبرد نیاز ریشه  های ستبر درختان خود دعایی است که رابطه خدا و طبیعت را از آغاز خلقت تا به امروز حفظ کرده است. چرا که آب روان و سروی بلندقامت در کنار آن که عاشقانه به رقص شاخه  های بید مجنون فخر می  فروشد حال و هوای خدایی را به رخ می  کشد و غافل از این همه زیبایی زمین را و هر چه در آن است به نیم  نگاهی می  فروشیم آنچنان که حافظ را هم عقیده بر آن بود که:
«پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم…»
و باران آمد به دیروز و دیشب و فرو افتاد به سرزمینی که زمانی آن را سرزمین
اولیاء الله اش می  خواندند و شهر باغ  های سبز و نارنجستان  های خوشبو که در دل آنها هَزاران به آوازخوانی دل  مشغول بودند و عشق ماهی  ها در حوضچه  های پاک، ستاره  های شب را به تماشا می  خواندند و گلوی قمری  های وحشی را به هارمونی خوش  نواز به استمرار عادت می  دادند تا لطف و مهر و طراوت و طرب در زیر سایه ابر خیمه  گاه عارفان باشد.
و اما بعد: (ادامه…)