یادداشت
محمد عسلی
شعرهای آپارتمانی
از ارتفاع دود عروج کردیم و به ارتفاع زخم رسیدیم در چهار دیواری بتونی که روی ریشه-های پوسیده نارنج¬های خانگی بنا شدند و مجسمه¬های سیمانی جای آنها را گرفتند تا اگر پنجره-ای باز بماند تا نگاهی به آسمان باشد، در مقابلت دیواری بلند از تیرآهن¬های به هم چسبیده با فاصله¬ای دور و دورتر از آسمان تو را از خورشید در روز و از ستاره¬ها در شب محروم کنند و اگر نیمچه طبعی یا سر سوزن ذوقی هم داشته باشی که کلمات همانند لشکر سلم و تور بر ذهنت حمله¬ور شوند می¬سُرایی:
«در چهارراه¬ها خبری نیست
یک عده می¬روند
و عده¬ای بازمی¬گردند…»
آنوقت تو می¬شوی سمبل شاعران عصر نو و مهم نیست که به چه سبک و سیاق شعر می-گویی، مهم این است که حال و وضع روزگارت را به گونه¬ای از دریچه¬های بسته چهار دیواری-ات در قالب کلماتی که بوی دود و باروت می¬دهند بیرون می¬فرستی که پیامی بدون آب و سبزه و درخت و پرنده و احساس است و اگر به غم نشیند به دل نمی¬نشیند و در حافظه هم نمی¬ماند.
شعرهای آپارتمانی از این دستند، پیچیده در لابلای سنگ و بتون و آجر و آهنی که علیرغم صلابتش زیر بار سنگین ارتفاع کمر خم کرده است و بی¬جهت نبود که حافظ هم خود را محصور اندوده دید و سرود:
کی شعر تر انگیزد
خاطر که حزین باشد… (ادامه…)