یادداشت
محمد عسلی
چه نیکو بود مهر هنگام کین
جهان امروز جهان پرآشوب و تنگی است؛ جهانی که امید بهبودی اوضاع فردا را تضمین نیست، جهانی که در انفجار جمعیت حریص است و فقرا سرپناه امنی برای خود نمی‌بیند. سیاست مفهوم قدیمی خود را از دست داده و به شهری بی‌دروازه و بی‌در و پیکر می‌ماند که در آن گرگ و میش به هم سلام می‌کنند تا فرصت دیگری برای دریده شدن و درانیدن بیابند.
اقتصاد کلید طلایی بازگشایی قفل‌های بسته است که نه فقط شکم‌های گرسنه را سیر می‌کند، بلکه آدمی را از فرش به عرش می‌رساند تا هیچکس در جای خود نباشد و همه چیز رنگ تعلق و ریا بگیرد و صداقت نقل نایاب دکان‌های قنادی باشد. فرهنگ از فر افتاده و هنگ، رفتار دلخواه دولتمردانی است که جهان را بین خود تقسیم می‌کنند و اگر دیروز جو و ماورای آن را میراث بشریت می‌دانستند، امروز خط‌های مرزی کشورها را با واژه‌های تهدید می‌گشایند و جهان را وطن همگان فرض می‌کنند، اما همه کس را به این جهان راه نمی‌دهند.
همه چیز در هاله‌ای از ابهام و تردید بیانگر ناباوری اعتقادات پیشین است بی‌آنکه باوری نو جای پایی در دل ایجاد کند و عشق به زندگی را دستمایه تلاش و کار قرار دهد.
گویی زندگی جانوری، حاکمیت خود را بر روان و رفتار بشر تحمیل کرده تا همگان گوش به زنگ و چشم بر ساعت داشته باشند و برای فرار از آنچه زندگی‌اش می‌خوانند از یکدیگر سبقت بگیرند.
تصاویر دردناک کشته‌های سوریه، عراق، یمن، افغانستان و… هر لحظه و ساعت پیش روی ماست و آنقدر طبیعی و تکراری می‌نمایند که گویی خواسته آنها چنین مرگی بوده است. سیل، زلزله، آتش‌فشان، آتش‌سوزی جنگل‌ها، گرم شدن زمین، آب شدن یخ‌ها، شکافتن پرده عصمت زمین، آلودگی‌های هوایی و صوتی و سوانح و حوادث ناشی از تصادفات گر چه امری طبیعی جلوه می‌کنند، اما اکثراً نتایج تخریب است. تخریبی که ریزگردهای سرگردان را برای پوشاندن چهره آسمان از صدها کیلومتر دورتر روانه شهرها و روستاها می‌کند تا نفس کشیدن هم خریدنی شود.
بحران آب ناشی از خشکسالی و مصرف بی‌رویه، سلامت انسان‌ها را به خطر انداخته و بیماری‌های مسری ناشناخته‌ای که حاصل سیاست‌های ایذایی است، جمعیت‌های شهری را به مخاطره انداخته و کشتاری از این دست را به کشورها تحمیل کرده است. تعجب‌آور آنکه در این میان، گل‌های رنگارنگ و باطراوت در مزارع و گلستان‌ها می‌رویند و به هر سال بهار بر سر سرمازده زمستان بوسه می‌زند زیرا خداوند در قانون خود تجدید نظر نمی‌کند هر چند به قول شفیعی کدکنی:
«بهار آمده از سیم خاردار گذشته
حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست…»
و اما بعد.
در این آشفته بازار عصر فضا و الکترونیک و عصر عروج به ناکجا آبادها چه بسیار جوانان که بی‌اختیار به سلاخ خانه‌های اجباری می‌روند و برای آنچه هیچ سهمی از آنان نیست می‌جنگند تا در آمریکا و اروپا رستوران‌ها و کاباره‌ها در شبانه‌روز میزبان از آنها بهتران باشند و قانون گردن‌آویز فولادین افتخارات جنگی برای سناتورها باشد.
دریغا که عشق از طبیعت آدمی فاصله گرفته و تحریک و تحریص امیال شهوانی پرده عصمت بندگان را دریده است و داشته‌ها آنقدر کوچک شده‌اند که در ذهن نمی‌گنجند و آرزوها آنقدر بزرگ که در وهم نمی‌آیند. کینه‌توزی و کینه‌ورزی خودآگاه و ناخودآگاه مهر و رأفت را از میان برداشته و خشونت را چاشنی تعاملات اجتماعی کرده است.
چه می‌شد اگر مهر در وقت کین بر خشونت‌ها غلبه می‌کرد و هم نوعدوستی رخ می‌نمود…
افسوس که برده‌داری نوین زنجیره‌های بردگی را به دست بردگان محکم می‌کند و قفل تسلیم را برای تکه نانی و اندک آبی داوطلبان را به صف نوبت می‌کشاند تا در ازای از دست رفتن جوانی چند دلاری از آن طرف مرزها به بازماندگان پاکستانی، افغانی، بنگلادشی و… برسد و بدان رضایت دهند که از گرسنگی نمیرند.
در این آسمان سیاه که ابرهای عقیم سایه بر خورشید انداخته‌اند، عجب که بارانی رخ می‌نماید و لطافتی کم شبنم‌وار دست‌های پینه بسته سیمانی کارگردان را در دخمه‌های ناامیدی برای ساخت ورزشگاه‌های عظیم قطر خیس می‌کند.
مهاجرت رانده شدگان از وطن و سرزمین‌های اجدادی آنچنان دردناک است که حتی روندگان بدین طریق پایان راه را نمی‌دانند، و سرنوشت شوم غرق شدن در دریاهای دور را با دعا و غصه‌های طولانی تقاضای تغییر دارند.
آری، دنیا کوچک شده است و آنچنان کوچک که روح ناآرام انسان‌های ماشینی در آن نمی‌گنجد هر چند آرزوها روز به روز بزرگ و بزرگتر می‌شوند و به قول فروغ:
نیمه شب گهواره‌ها آرام می‌جنبند
بی‌خبر از کوچ دردآلود انسان‌ها…
و در پایان، آیا راه گریزی جز آشتی با خدا و طبیعت متصور است تا شاهد بروز مهری در وقت کین باشیم؟
والسلام