سرمقاله
محمد عسلی
وقتی باران می‌بارد
«ابر خاکستری بی‌باران دلگیر است.» چون امید باران از آسمان نویدبخش زندگی با طراوتی است که از کوه و در و دشت گرفته تا خانه و خیابان را می‌شوید و چشم‌های بسته و فروخفته را باز می‌کند و بهار را دریچه می‌گشاید هر چند با سرما و سوز و یخبندان باشد.
باران که می‌بارد ذهن آدم و حیوان و گیاه را ورانداز می‌کند. گویی خاطره‌ها را از دوردست‌ها صدا می‌زند تا به یادت بیاید که لطافت گلبرگ‌ها و عطر دل‌آویز گل‌ها و آواز پرندگان و کوچ پرستوها همه وامدار بارانند.
کشاورزان که به هر فصل پاییز و زمستان چشم بر آسمان دارند. قطره قطره‌های باران را با دانه دانه‌های گندم‌ها در رویشی شوق‌انگیز به امید حیاتی دیگر به تلاش برای معاش پیوند می‌زنند و عشق به زندگی را به سالیانی دراز در زیر باران دستمایه امید به فردا می‌کنند.
وقتی باران می‌بارد، درختان در برگریزان فصل، خنیاگران غمین خوش‌آوازند، پرده‌های سکوت را می‌درند تا آسمان آبی، آبی‌تر دیده شود و ابرهای جامانده در انتظار باد سفرهای دور و دراز خود را از سر گیرند.
وقتی باران می‌بارد چترها سقف لرزان عبورند و پرده‌پوش گیج بی‌توجهی‌ها به فرودست‌ها. (ادامه…)