سرمقاله
محمد عسلی
روح خانوادگی فراموش شده
یادش به خیر آن سال‏های دور وقتی چشم به روی زندگی باز می‏کردیم آسمان آبی بود. چشمه‏ها جوشان، جوی‏ها پرآب، درختان سبز و کشتزارها در مسیر باد موج در موج همچون امواج دریا پشت در پشت هم خم و راست می‏شدند اما نمی‏شکستند.
وقتی باران زمزمه طراوت سر می‏داد بوی عطر خاک محرک شادی بود و لبخندی چون شکوفایی غنچه، لب را از لب باز می‏کرد و هوا مسیحایی می‏شد تا همه چیز بوی خدا بدهد.
یادش به خیر حس همسایگی در شوق دیدار لبریز بود و می‏شد کوچه‏ای را با یک سلام فتح کرد آش‏های نذری، دور هم نشینی زنان، درد دل‏ها و دل‏گشایی‏ها، نان قرض دادن‏ها، دید و بازدیدهای بی‏تکلف و ساده و قناعت که گنج هر خانه‏ای بود و صبوری زنان که مردان ر ا به کار و رفتن تشویق می‏کرد و هیچکس در اندیشه انباشت نان و گوشت نبود. نان گرم روز آمد از روی تابه داغ گرسنگی را پاسخ می‏داد و گوشت گرمی که از زیر چاقوی قصاب محل بیرون می‏آمد ناهار ظاهر را در تدارک بود تا بوی آن به هفت خانه آنطرف‏تر برود و تو آبگوشت آن را به هفت همسایه برسانی که مبادا بچه‏ای، پیرمردی گرسنه بماند و یا از آن بوی خوش خوراک میل خوردن پیدا کند.
یادش به خیر آن روزهایی که پسران در ۱۸-۱۶ سالگی کنار همسرشان پشت در پشت پدر و دست در سفره مادر سلامت خانواده را ضامن بودند و دختران نیز شوهرانشان را در همان چهاردیواری دو اتاقه به زندگی فرا می‏خواندند تا همه دست در یک کاسه داشته باشند، غذای سالم، هوای سالم، روح سالم و بدن سالم داشته باشند با بچه‏های قد و نیم قدی که بدون تشریفات بزرگ می‏شدند و از همان آغاز راه رفتن افتادن را برای بلند شدن تجربه کرده بودند. چهره‏های خندان، استخوان‏بندی‏های قوی و شیری که از تولید مستقیم به مصرف می‏رسید و دستی برای درخواست دراز نمی‏شد.
و اما بعد: (ادامه…)