سرمقاله
محمد عسلی
ماه خدا برای انسان¬های بی¬خدا
باوری بود مثل جوشش آب زلال از چشمه¬های همیشه جوشان کوهستان¬ها که در مسیر، گل¬پونه¬های وحشی را میزبان پروانه¬های مشتاق می¬کرد و ماهی¬های مست از حیات را به روی تن نرم ماسه¬ها به رقص می¬کشاند.
باوری بود، مثل آبی آسمان در پگاه که در نور خورشید رنگ به رنگ می¬شد اما آبی می¬ماند و در غروب، سرخی گلواژه¬های تن خسته آفتاب را به محاق می¬برد تا صدای اذان در چم و خم کوه¬ها و دره¬ها بپیچد و شادی یک روز روزه¬داری را به افطاری ساده و سبک به پایان برد به امیدی که فردایی دیگر در راه است و خدا لطف و توان تو را در استقامتی به شیوه کودکانه شماره می¬کند تا قلک روزه داری¬ات پر شود از روزهای سخت گرسنگی، تشنگی و رخوت و کم¬جانی با کوله¬باری از نور که تابیده بر باور مسلمانی است در آن روزگاران که حتی شنیدن صدای خدا از میان کاسه¬های تهی هم لذتبخش بود و تو با شکمی خالی، دهانی خشک، اما اراده¬ای وافر به میهمانی خدا می¬رفتی تا دورتر آسمان¬ها که شمارش ستارگان را در شبی زلال میسر می¬کرد و برای خواهر کوچکت که انتظار سحر خواب را از او ربوده بود گردنبندی می¬ساختی از نور و از دب اکبر و او چه کودکانه باور می-کرد صمیمیت حرف¬های تو را، که چون بامدادان از خواب بیدار می¬شد هنوز گردنبند تو را در شمارش داشت و ما فرزند آن نسل بودیم، نسلی که ماه خدا را خداگونه باور داشت و از ابتدا تا انتها به لذتی می¬اندیشید که مایه¬اش گرسنگی بود و رنج، نه گنجی که وعده می-دادند با آن به دیدار خدا می¬روی.
و اما بعد:
اینک نه آن آسمان به چشم می¬آید و نه ستاره¬ای از دورترها کودک آپارتمانی را می-خواند و نه آبی زلال از چشمه¬ای حکایت لطف خدا را زمزمه می¬کند و نه کاسه¬ای به آن سادگی که ماست را با نان خشک ترید می¬ساخت و نه پروانه¬ای از این نزدیکی¬ها بوی خوش پونه¬ای را به یاد می¬آورد. (ادامه…)