سرمقاله
محمد عسلی
انقلاب و ما
ما و انقلاب
خوشحالی عمیق و فراگیر بود، آنچنان که بی‌اختیار رهایی احساس می‌شد. رهایی از چشم و گوش ساواک، رهایی از زندان، رهایی از شکنجه، رهایی از تشریفات و تفرعن، رهایی از فاصله‌های طبقاتی؛ گویی همه به آرزوی خود رسیده بودند، آرزوهایی که محال می‌نمود، راستی شاه رفت؟ اگر بازگشت چه می‌شود؟
همه از خود می‌پرسیدند فردا چگونه است؟ چه کسی مملکت را اداره می‌کند؟ آمریکا با ما چه خواهد کرد؟ جنگ قدرت مدعیان حکومت به کجا می‌انجامد؟ فرصت‌طلب‌ها چه فرصتی پیدا می‌کنند، و نهایتاً جمهوری اسلامی یعنی چه؟
یکی احساس خانه داشتن می‌کرد، دیگری خود را باور کرده بود، یکی احساس بزرگی می‌کرد نادارها به حساب آمده بودند و در جلوی تظاهرات مردمی میدانداری می‌کردند. پابرهنه‌ها، آلونک‌نشین‌ها، کارتن‌خواب‌ها، جنوب شهری‌ها، میدان غاری‌ها، جوادیه‌ای‌ها و همه دانشگاهیان، طبقات متوسط، طبقات مرفه، طبقات ضعیف، کارگران، معلمان، کشاورزان، بازاریان، دستفروش‌ها، همه آمده بودند، همه در انقلاب خود را سهیم می‌دانستند. روشنفکران، شاعران، نویسندگان، هنرمندان، روزنامه‌نگارها، دبیرستانی‌ها، دبستانی‌ها، بچه‌های شیرخوار داخل قنداق و گهواره، همه آمده بودند و وقتی همه آمدند، سربازان هم آمدند. بسیاری از افسران هم در نیروی هوایی و دریایی و زمینی همه آمدند و به صفوف فشرده ملت وصل شدند.
این چنین بود که انقلابی خودجوش، عظیم و مردمی رقم خورد و رهبر خود را پیرو جمعیتی قلمداد کرد که هیچگاه به شماره نیامدند. مثل دریا بودند، خروشان، مواج، متلاطم، سرکش و ترسناک. دشمنان چنان هراسیدند که راهی جز فرار نداشتند؛ چرا که شاه هم با آن همه قدرت مالی و تسلیحاتی و آن همه رؤسایی که دست‌بوس و پای‌بوس بودند و تا آخرین گام‌های رفتن هم پای او را بوسیدند راهی جز فرار نیافتند، زیرا دریای خروشان انقلاب مرده‌ها را دفن می‌کرد و زنده‌ها را در آغوش می‌گرفت. (ادامه…)