یادداشت
محمد عسلی
برای پسربچه‌ای که دریا هم قبولش نکرد
وقتی از زمین و آسمان دنیا بر سرت خراب می‌شود و از ترکش بمب‌ها جان سالم به در می‌بری از سرزمین و زادگاهت فرار می‌کنی، از هستی‌ات مایه می‌گذاری و جان خود و همسرت را فدای آینده فرزندانت می‌کنی، دل به دریا می‌زنی و خود را بی‌هیچ پشتوانه‌ای به بخت و اقبال می‌سپاری تا در ازدحام و سیل پناه‌جویان به ازمابهتران پناه بری که مدام از حقوق بشر می‌گویند و برایت دل می‌سوزانند، زن و فرزندانت طعمه امواج می‌شوند تا کوسه‌ها طعم تلخ باروت‌ها را پس زنند و در ساحل شکار عکاسان شوی و در افکار این و آن زیر و بالایت کنند، احساس می‌کنی حالا طعم تلخ جنگ نیابتی را همگان احساس کرده‌اند و پیام کودک ۴ ساله‌ات قلب اروپا را لرزانده و خبرنگاران و عکاسان هم وجدان بشریت را بیدار کرده‌اند، غم فرزند و همسر را از یاد می‌بری و به فرش‌های قرمزی می‌اندیشی که در برون مرزها جلو پایت پهن کرده‌اند غافل از آنکه در پشت سیم‌های خاردار گزمه‌های مسلح گرگ‌های تربیت شده‌ای هستند برای ترساندن که نتوانی پایت را یک وجب از سیم خاردار عبور دهی و با حسرت می‌بینی که چگونه کودکانی که از دریا و خشم طوفان‌ها رسته‌اند در لابلای سیم‌های خاردار دست و پا می‌زنند با عجز و لابه‌ای که در گوش و هوش گزمه‌ها تأثیری ندارد. (ادامه…)