آب، آینده و ما

محمد عسلی

باران که میآمد، دستهایی پینه بسته و زمخت به شکرانه هر آنچه جویها را روان میساخت به سوی آسمان دراز میشدند، هر چند سهم آنان در شبانه روز جرعه ای از روانی و طراوتی بود که چونان خون تازه زمین با عطر پونه های وحشی به هم آمیخته بودند، کشاورزان را میگویم که گاوهای نر را جلودار زور بازو کرده بودند و در شیارهای زمین دانه میکاشتند، تا در زمستان فراغت را بیغم نان دستمایه قناعت کنند. (ادامه…)