یادداشت
محمد عسلی
وقتی درختی
وقتی چشمه‌ای
چشمه بود که می‌جوشید و جویی که روان بود و آبی زلال که پیچ و تاب ماهی‌ها را به رخ آفتاب می‌کشید در زیر سایه بیدی کهن که مجنون‌وار شاخه‌هایش دستخوش سطح آب بودند و بر ریشه‌های نمایان خود بوسه می‌زدند تا جلوه‌های طبیعتی زیبا را به چشم عابران بکشند.
مسافری خسته از راه می‌رسید، دستی به آب جوی تر می‌کرد و چهره گردآلود را پاک و تشنگی را به جرعه‌ای رفع و خستگی را به استراحتی کوتاه در هرم هوای داغ زیر سایه بید از خیال می‌زدود. (ادامه…)