سرمقاله
محمد عسلی
چرا کرونا را باور نمیکنیم
زمانی که انتظار در گرداب خواهشهای نفسانی گرفتار میشود، دورنمای امیدوارکنندهای ندارد. آنچه رهاییبخش است انتظاری است که ما را صالح بار میآورد تا در انتظار مصلح باشیم. آدم منتظر گاه و بیشتر خودش هم نمیداند که عادتاً منتظر است. منتظر یک تحول، تغییر، یک رویداد مهم، آدمهای منتظر از طوفان، سیل، زلزله، صاعقه، آتشفشان، تصادف جمعی و حتی مرگ احساس بیوزنی و نوعی تغییر میکنند. احساس میکنند دردشان ساکت میشود و گاه به وجد میآیند. اندوه این خبرها وقتی سنگین میشود که به آنها نزدیک میشود. مثلاً سیل وارد خانه و خوابگاهشان میشود.
انتظار فقط برای بهبودی اوضاع اقتصادی یا سیاسی نیست. انتظار گاهی برای به زمین خوردن کسی است که او را قبول نداریم و میخواهیم سر بر تنش نباشد.
حاصل یک انتظار طولانی میتواند افسردگی به بار آورد. میتواند خشم را در وجود انسان نهادینه کند. میتواند نگاهها و تمایلات را تغییر دهد و گاهی هم از آن بیتفاوتی و آساننگری روی مینماید.
قانونی که عادت نشده باشد و با عرف و زندگی تقلیدی و سنتی همسو نباشد، به سختی پذیرفته میشود. آدمهای منتظر قانونستیز و قانونگریزند.
آنها تصادفات رانندگی را که ناشی از تخلفات از آییننامه رانندگی است باور ندارند. همانگونه که ایستادن در پشت چراغ قرمز را باور نکردهاند و اگر چشم پلیس را دور ببینند بیتحمل از چراغ قرمز عبور میکنند.
ولی نصایح، موعظهها، پند و اندرزها، قوانین و حتی عرف و سنتها باورکردنی نمیشوند. مثل این است که انتظار به یک بیماری تبدیل میشود.
کرونا هم با خود نوعی زندگی جدید آورده که راه و روشهای بهداشتی و رفت و آمدها را تغییر داده و همه مردم جهان را در محاصره روانی و جانی گرفته است.
وقتی یک بیمار کرونایی میمیرد، اولین سؤالی که به ذهن متبادر میشود اینکه نکند بیماری دیگری هم داشته که نمیدانسته و یا نمیدانستند؟
گاه بیماریهای حاشیهای بر متن غلبه میکنند، در اینجاست که هنوز کرونا و عوارض و عواقب آن باور نشده است.
در فضاهای مجازی به تکرار دیده میشود که: راستی کسی را میشناسید از اقوام و دوستانتان که به بیماری کرونا مرده باشد؟ یعنی افرادی که این سؤالات را مطرح میکنند هنوز باور نکردهاند که کرونا این همه کشته و بیمار روی دست بیمارستانها و خانوادهها گذاشته است!
دیروز به یک فروشگاه بزرگ میوه و ترهبار رفتم برای خرید. دیدم هیچ یک از دستاندرکاران ماسک و دستکش ندارند و تمام گاریها هم در داخل فروشگاه و بیرون آن ولو شدهاند و هر کس دسته گاری را به داخل هل میدهد. از صاحب فروشگاه پرسیدم که گویا شما هنوز کرونا را باور نکردهاید؟ گفت: والله از شما چه پنهان ما نه ماسک میزنیم، نه دستکش میپوشیم و نه ضدعفونی میکنیم! گفتم چرا؟ گفت: همهاش الکی است. من که نشنیدهام تا به حال کسی گرفته یا مرده باشد نه از کارگران و نه از آشنایان.
در خود فرو رفتم و یادم آمدم آن رانندهای را که در سر چهارراه از چراغ قرمز عبور میکرد و از لابهلای عابران، اتومبیل خود را عبور میداد. وقتی گفتم: جناب! چراغ قرمز است. با حالت بیتفاوتی گفت: ولش کن، بیکاری!
کرونا را باور نمیکنیم چون تصادفات و مرگ و میرهای ناشی از بیاحتیاطیها را باور نمیکنیم.
کرونا را باور نمیکنیم چون مضرات سیگار را باور نمیکنیم.
کرونا را باور نمیکنیم چون در تربیت کودکانه زیاد دروغ شنیدهایم و مسخره شدهایم.
کرونا را باور نمیکنیم چون احساس میکنیم همه دروغ میگویند. همه سر ما را کلاه میگذارند و نهایتاً همه پای خود را روی دوش ما میگذارند تا یک قدم جلوتر باشند.
وقتی پدر مرد، مادر مرد، برادران و خواهران یکی پس از دیگری مردند شاید آنگاه باور کنیم چون ما در حال انتظاریم. انتظاری تمامنشدنی از ناباوریها.
انتظاری زجرآور از رفع نابسامانیها، انتظاری طولانی برای یک معجزه. معجزهای به فراخنای تاریخ گذشتگان. انتظاری در حد اینکه به قول حافظ: عالمی از نو بباید ساخت و از نو آدمی
والسلام
- چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۹
- سرمقاله

سرمقاله “محمد عسلی” ۱۱ تیر ۱۳۹۹