• print
یادداشت “محمد عسلی” ۲۹ شهریور ۱۳۹۴

یادداشت
محمد عسلی
وقتی درختی
وقتی چشمه‌ای
چشمه بود که می‌جوشید و جویی که روان بود و آبی زلال که پیچ و تاب ماهی‌ها را به رخ آفتاب می‌کشید در زیر سایه بیدی کهن که مجنون‌وار شاخه‌هایش دستخوش سطح آب بودند و بر ریشه‌های نمایان خود بوسه می‌زدند تا جلوه‌های طبیعتی زیبا را به چشم عابران بکشند.
مسافری خسته از راه می‌رسید، دستی به آب جوی تر می‌کرد و چهره گردآلود را پاک و تشنگی را به جرعه‌ای رفع و خستگی را به استراحتی کوتاه در هرم هوای داغ زیر سایه بید از خیال می‌زدود.
آسمان آبی بود و بوی عطر خاک در مسیر چهارپایان در هم‌آغوشی با نسیم و باران حسی زمینی را به آدم ارزانی می‌داشت.
رنگین‌کمان هم گاه و بیگاه در تلألو خورشید طیف هفت رنگ را به دشت و آب پیوند می‌زد و حس بچه‌گانه‌ای می‌گفت: آی خدا، خدا!
اسبی با سوار در تاخت، دشت را خطی از غبار می‌کشید و در افق ناپدید می‌شد تا فاصله‌ها فهم شوند و انتظار خبری گاه ماه‌ها به طول انجامید.
آسیاب بدان آب می‌گشت و توت‌ها نیز از ارتفاع به آب سرازیر می‌شدند تا کودکان طعم توت آب آورده را لذتی باشد به سیری سنجاقکی در پرواز که به هر طعم پونه‌های وحشی کوتاه جهشی از شادی و حس بودن را به نمایش گذارد.
آب که می‌آید به چهار فصل آرام و باوقار ماهی‌ها را امیدی به ماندن بود و ریگ‌های ته جوی که نرمی باله‌ها را میزبان بودند تا راه نرم و صاف سفر را برای ماهی‌ها به چشمه هموار کند و چنین بود که درختی قامت راست می‌کرد به طبیعتی بکر و زیبا آدم‌نواز می‌شد و عشق بارقه‌ای داشت به لذت حس خدا برای میوه‌ای که تب زود رسیدن داشت و اناری که ترکی برمی‌داشت تا به قول سهراب دست فواره خواهش شود و نماز را بتوان پی تکبیره‌الاحرام علف خواند.
و اما بعد.
اینک آن چشمه‌ها به اعماق رفته‌اند و جوشیدنی در کار نیست، بل نیروی برقی است که به وقتی و نه همیشه از آن اعماق آب به بالا می‌آورد به وزن محاسبه شده‌ای برای زندانی کردن در لوله‌های رسانا که اگر مجالی بود و فرصتی به پای درختی نوپا آبی روان شود به اندک زمان همانند گرسنگان زمین به لقمه‌ای از پس دریوزگی و منیتی از جانب ازمابهتران به فصل گرما.
و جنگ که جنگل‌ها را شیار می‌کند وقتی به آهنگ خشم از فرنگ سرازیر می‌شود صدای تجاوز برای راندن وحشیانه کودکان به قتلگاه تا خاطره آب و سبزه و درخت به فراموشی رود و بوی باروت سوخته و دود بدن‌های نیم سوخته در شیارهای مویرگی جمجمه‌های سرگردان به نبودن بیاندیشند و نه لذت بودن را درکی باشد برای امید و کار و تلاش و عبادتی که آرامش آورد.
آری! وقتی درختی بود و چشمه‌ای و آبی و آفتاب عالمتابی که عشق را وعده‌گاه باور می‌کرد و آسمانی آبی در زلال برکه چشم‌ها و بارانی به طراوت خون درختان که بهار را در تدارک بودند به هر زمستانی حتی در خواب.
و از آن درخت و آب آیینه‌ای پیش روی شاعر بود و کلماتی تر و تازه به آهنگ رقص سرو در هجمه باد تا بسراید:
«کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش…»
و اینک می‌سراید:
در پیچ و تاب دود
و در ازدحام گاز
نفس می‌کشم مدام
ما را چه سود ز ناز
که در فصل فهم ماه
در آرزوی رؤیت یک روی ماه درماندیم
نه آب بود و نه سبزه
درخت ناپیدا
غبار بود و سیاهی
سراب بود سراب
زمان گذشت و زمین نیز باز هم چرخید
به هیچ جای دگر در سما نبود درخت
چه ناسپاس بشر در تلاش بی‌ثمری است
که در بهشت زمین
قدر آب و چشمه و گل
به قدر غرش یک توپ هم نمی‌داند
والسلام

Comments are closed.