• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۷ بهمن ۱۳۹۹

سرمقاله محمد عسلی ۷ بهمن ۱۳۹۹
اندر حکایت سیلی نماینده…

دوم خرداد ۱۳۴۲ را در شیراز به یاد می آورم، وقتی ۱۴ ساله بودم و دیدم در چهارراه مشیر معترضین در حمایت از آیت ا… خمینی «امام راحل» مرگ بر شاه و درود بر خمینی سر می دادند و حملات سربازان و نیروهای انتظامی را به حوزه علمیه قم محکوم می کردند. و دیدم که چند افسر ارتشی با پنجاه شصت سرباز به معترضین حمله کردند و یک نفر هم تیر خورد.
تعدادی از معترضین خشمگین به مغازه های مشروب فروشی حمله کردند و آنها را آتش زدند. صدای انفجار بطری های شراب و ویسکی از فاصله های دورتر هم به گوش می رسید. اتومبیل های آتش نشانی به محل آمدند و آتش ها را خاموش کردند. معترضین توسط نیروهای ارتشی به اطراف خیابان ها و کوچه ها رانده شدند و مغازه های در آتش سوخته به حال خود رها شدند.
دیدم که تعدادی افراد سودجو و فرصت طلب به داخل مغازه ها هجوم بردند و بطری های سالم مانده مشروب را به یغما بردند.
در بازگشت دبیر ادبیاتمان را دیدم که خشمگین و هراسان به طرف چهارراه می آمد. آقای «موحدان» او گفت دیدی چه شد؟ گفتم بله، گفت: کجا را آتش زدند؟ گفتم: مشروب فروشی ها را! گفت: عجب. این افراد که می دوند و بطری حمل می کنند تظاهرکنندگان بودند. گفتم نه! آنها عقب نشینی کردند. بعداً که سربازان رفتند اینها از خانه ها بیرون آمدند و بطری های مشروب را دزدیدند.
گفت عجب! فکر نمی کنم این نهضت به جایی برسد…
آن روز درکی از این سخنان نداشتم. چند سال گذشت. دانشجوی سال سوم دانشکده حقوق دانشگاه تهران بودم سال ۱۳۵۷ همراه با مردم در انبوه معترضان احساس می کردم نقطه ای هستم در مساحت یک دایره بزرگ ، در انبار کاه، مردم انقلابی در خیابان انقلاب «شاهرضا» به بانک عمران که سهامدار آن خاندان سلطنتی بودند حمله کردند. تعدادی از جوانان غیور وسائل بانک از جمله یک گاوصندوق عریض و طویل را از طبقه دوم به داخل پیاده رو پرتاب کردند.
در اثر ضربه سخت درب گاو صندوق باز شد و اسکناس های دسته شده به بیرون پرتاب شدند. تعدادی به سمت اسکناس ها هجوم بردند. یک نفر هفت تیر را از غلاف درآورد و تیر هوایی شلیک کرد. همه کنار کشیدند. فریاد زد. ما برای دزدی انقلاب نکردیم. کبریتی را از جیب درآورد همه را به آتش کشید. فیلمبرداران خارجی حضور داشتند. فیلم این صحنه از تلویزیون بی بی سی پخش شد.
یکی از استادان جوان و پرشور دانشگاه که در رشته حقوق تدریس می کرد به من گفت: دانشجو هستی؟ گفتم بله. گفت این قیام به یک انقلاب بزرگ تبدیل می شود. خواهی دید! من دوم خرداد ۴۲ را به یاد آوردم.
این مقدمه طولانی را از آن رو چاشنی مطلبی کردم که اندر حکایت سیلی زدن آقای نماینده به سرباز مأمور راهنمایی را تحلیلی منطقی داشته باشیم. روزی که روزش هست و روزی که روزش نیست.
در آن روزها که مردم انقلابی ما جانشان را کف دستشان گذاشته بودند و از توپ و تانک و مسلسل واهمه نداشتند صاف و صادق به تغییر می اندیشیدند و مهم تر آنکه از رهبری کبیر انقلاب پیروی می کردند. قانون در آن آشفته بازاری که معترضین و نظامیان تا دندان مسلح با هم درگیر بودند فقط حرف امام بود که ضمانت اجرائی آن باور بود. همان باور مسلمانی، همان باور انقلابی، همان باور انسانی.
نقل کرده اند که یک سرباز بسیجی برای بازگشایی معبر مین داوطلب شده بود و به هنگام عزیمت، پوتین هایش را از پا درآورد و به مسئولش داد. گفتند چرا بدون پوتین می روی. گفت تازه گرفته ام، نو است ، مال بیت المال است. نمی خواهم اگر روی مین رفتم این کفش پاره شود…
آقای نماینده! تو میراث دار این انقلاب نیستی. تو برهم زننده نظم هستی و برهم زننده قانون. قانونی که تو می باید حافظ آن باشی و باورمند به آن که اگر کسی از آن عدول کند مقابلش بایستی، نه آنکه خود قانون شکن شوی و مأمور قانون را کتک بزنی.
مشکل جامعه امروز ما حضور چنین افراد سودجو در پست های کلیدی است. اختلاس، کلاهبرداری، جاسوسی، فساد و سوءاستفاده های دیگر از پست و مقام ها ابتدا از اینگونه رفتارها ناشی می شود که اگر با آن برخورد نشود تخم مرغ دزد ، شتر دزد می شود.
به قول معروف هر چه بگندد نمکش می زنند، وای به روزی که بگندد نمک.
همین چند روز در فضاهای مجازی، بسیار مطالب و اعتراضات به این عملکرد نماینده قلمی شده که فقط یکی از آنها را حسن ختام این مطلب می کنم.
«از چرچیل نخست وزیر انگلستان در ایام جنگ پرسیدند: آیا می دانستی فاتح جنگ خواهی شد؟» پاسخ داد با یک حادثه ساده پی بردم که جنگ را خواهیم برد. شرکت در جلسه ای حیاتی در رأس ساعتی معین الزام آور شد به علت اشتغال به کارهای دیگر چند دقیقه مانده به جلسه به راننده ام گفتم مرا فوری به محل جلسه برساند، راننده مسیر کوتاه اما عبور ممنوع را انتخاب کرد، وسط خیابان ناگهان افسر راهنمایی و رانندگی با قبض جریمه به دست در حین بمباران شهر پیدا شد و دستور توقف داد. راننده گفت: نخست وزیر است و به جلسه محرمانه ای می رود، باید در رأس ساعت به جلسه برسد و به دلیل امنیت از خیابان ورود ممنوع استفاده کردم. افسر با خونسردگی گفت: «هم ماشین، هم نخست وزیر و هم وظیفه ام را خوب می شناسم». چرچیل می خواهد تا افسر جریمه را به نام او بنویسد اما افسر می گوید: «جریمه متعلق به راننده خاطی است و باید به نام وی نوشته شود، اما شما می توانید شخصاً پرداخت قبض را به عهده بگیرید.»
با تسلیم قبض، افسر به راننده دستور داد دور بزند و از آن راه بازگردد. چرچیل روایت کرد: وقتی راننده مشغول دور زدن شد، با لبخندی به او گفتم ما در جنگ پیروز می شویم. او گفت چطور؟ گفتم: جنگ را می بریم چون قانون حاکم است و خیابان های لندن به رغم بمباران سنگین دشمن ، با قانون اداره می شود…
چرچیل درست پیش بینی کرده بود…
ما در جنگ تحمیلی شکست نخوردیم و حتی یک وجب خاک را به دشمن ندادیم، چون باور حاکم بود. همان ایمانی که از دل قانون درآمده بود. قانون باید در باور بنشیند نه روی کاغذ.
والسلام

Comments are closed.