یادداشت طنز سردبیر اسماعیل عسلی ۲۷ اسفند ۱۳۹۹
شرکت استارتاپی ننه ی سلندر
گیشنیز خانم از بوی گند مغازه مرغ فروشی محل که چهار قدم اونطرف تر خونه شون بود گلایه داشت و به ننه ی سلندر می گفت : من نمی دونم آقا سیروس رو چه حسابی برداشته مغازه ی دولچه دوزی بابای خدابیامرزش که هیچ آزار و مزاحمتی برای همسایه ها نداشت ، کرده مرغ فروشی ، تا چند مدت پیش که یه مشت سگ و گربه اطراف مغازه پرسه می زدن و حالو هم که مردم صف کیلومتری می بندن که مرغ بگیرن ، از صبح تا شب هم صدای دعوا و مرافعه تو گوشمون می پیچه و کوچه مون هم شده جای پارکینگ ماشین و موتورسیکلت و دوچرخه و جای سوزن اندازنیست ! دیروز دوتا کیف قاپ تو کوچه پرسه می زدن ! میگم والله سفره ی شما هم بو نفت میده ؟!
ننه ی سلندر که گوشش پر بود از خبرهای ریز و درشت و داغ و ولرم اقتصادی و جسته گریخته چیزهایی در باره ی کارآفرینی شنفته بود ، بدون توجه به گلایه های گیشنیز خانم فکری به نظرش رسید و گفت : گیشنیز خانم این حرفا رو ول کن ، میگم چیطوره ما هم مثل اهل سیاست از این تهدید برای خودمون فرصت بسازیم و زیر سایه ی مغازه ی آقا سیروس شرکت استارتاپی راه بندازیم . گشنیز خانم گفت : شرکت استارتاپی دیگه چه صیغه ای هست ؟ ننه ی سلندر گفت : من شنفتم تو شرکت استارتاپی چند نفر آدم بلاتکلیف دور هم جمع میشن و همدیگه رو سرکار میگذارن و با حرف مفت پول درمیارن !
گیشنیز خانم گفت : به حق چیزهای نشنیده ، میگم والله مثل این که تو آروم و قرار نداری و دنبال شر میگردی !
ننه ی سلندر گفت : شر چی چیه عزیزم ، این روزا تو دنیا از آب کره می گیرن ، مشکل ما اینه که مغزمون درست کار نمی کنه ، بنده ی خدا تو این محل ده بیست تا بچه ی قد و نیم قد از صبح تا شب بیکار و بیعار میگردن ، من میخوام براشون کار درست کنم !
گیشنیز خانم گوشش رو تیز کرد بفهمه که منظور ننه ی سلندر از کار چی چیه ! ننه ی سلندر هم که مثل ترمز بریده های تشنه ی انتخابات روی ریل ایده پردازی افتاده بود گفت : نیگاه کن ببین چه صفی راه افتاده ! من شمردم چهارصد و پنجاه و هفت نفر مثل سرو ناز ارم ردیف تو صف مرغ وایسادن ، بالاخره اینها خسته میشن ، خیلی از این بنده گون خدا بازنشسته ی دیابتی هستن که نمیتونن خودشون رو بگیرن و اگر فریادرس نداشته باشن باید به خودشون پوشک ببندن ، من میخوام برم به همه شون بگم ، هر که نمیتونه سرپا وایسه یکی از این بچه های محل به جاش نوبت می گیره و خودشون هم کنار دیوار بشینن بحث سیاسی بکنن تا نوبتشون بشه ، هر کی هم دست به آب داره بیاد خونه ما ، بالاخره کسی که میخواد هفت هشت ساعت تو صف وایسه هم خسته میشه و هم تنگش میگیره ، بابت جاگیری ۱۰۰ تومن و بابت هر نوبت دستشویی هم ۵۰ تومن ازشون می گیریم . من میشم رئیس هیأت مدیره این شرکت استارتاپی تو هم بشو مشاور تبلیغاتی و غنچه خانم هم عضو علی البدل که اگه یه وقت سرمون شلوغ شد ، دم دستمون باشه ازش کار بکشیم . با این شیوه هم این بچه موچه ها به نون و نوایی می رسن ، هم خودمون حق کاریابی می گیریم .
با همین نام و نشون شرکت استارتاپی ننه ی غضنفر و شرکاء راه اندازی شد و گیشنیز خانم هم از سمساری محل چند تا صندلی زهوار دررفته کرایه کرد تا پیرپاتالا جایی برای نشستن کنار صف مرغ داشته باشن ، اصغر ماتیکی هم اومد تا با لودگی و قر و قنبیل ادای حاجی فیروز دربیاره و غنچه خانم هم به کمک ننه ی سامان شروع کردند به صدور قبض پارک خودرو و حق نگهبانی و حق دستشویی و ظرف یک هفته کاری کردن کارستون و دستشویی خونه ی ننه ی سلندر هم برو و بیایی به هم زد که گفتن نداره . روز دوم یک شرکت سست بنیان برای چسبوندن سفارش های تبلیغاتی خودش به دیوار دستشویی ننه ی سلندر بابت هر ساعت ۲۰۰ هزار تومن کرایه می داد ، کار به جایی کشید که از طرف شبکه “من برات بمیرم” قرارداد پخش مستقیم مراسم توزیع گوشت مرغ با شرکت استارتاپی ننه ی سلندر امضاء شد و بچه های محل صف راه انداختن برای جاگیری که تو واگذاری کار به بچه ها عدالت رعایت بشه و خلاصه شهر فرنگی راه انداختن که اون سرش ناپیدا و تنها مشکلشون این بود که چون مردم پول خرد نداشتن قرار شد آقا سیروس حق تخلیه و پارگینگ و جاگیری و هزینه خنده و کرکر و تصویربرداری هم بکشه رو قیمت مرغ تا یکجا از حساب مشتری ها کم بشه ، آخر هفته که آقا سیروس و ننه ی سلندر و گیشنیز خانم و غنچه خانم نشستن پای حساب سیصد و پنجاه میلیون تومن درآمد داشتن و خلاصه خرج دررفته دویست میلیون تومن رسید به ننه ی سلندر ولی چشمتون روز بد نبینه دو هفته که از این ماجرا گذشت دستشویی خونه ی ننه ی سلندر پلمپ شد . چون بعد از بررسی اظهار نامه بهداشتی بیماران بستری معلوم شد تمام اون بیچاره هایی که کرونا گرفته بودند حداقل یکبار رفته بودن دست به آب تو خونه ی ننه ی سلندر ، با معرفی دستشویی خونه ی ننه ی سلندر به عنوان یکی از کانون های شیوع ویروس کرونا در غرب خاورمیانه از طرف اداره ی بهداشت دور خونه ی ننه ی سلندر نوار قرمز رنگ کشیدند و ننه ی سلندر هم در به در دنبال قسط بندی جریمه ای بود که براش بریده بودن . طولی نکشید که شرکت نوظهور استارتاپی ننه ی سلندر هم از هم پاشید و از قرار معلوم مرغ فروشی آقا سیروس هم برای جلوگیری از ازدحام مردم به کتابفروشی تبدیل شد تا برای همیشه خلوت بمونه و تو این کوچه قو هم پر نزنه !!!
- سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۹
- سرمقاله

یادداشت طنز سردبیر “اسماعیل عسلی” ۲۷ اسفند ۱۳۹۹