یادداشت
محمد عسلی
بازنشستگان را دریابیم
در خیابان آهسته قدم برمیدارد با سبدی که همراه دارد و کولهباری از خاطرات، مردی تنها، سبد خالی است، اما حافظه پر است از تلاشها، رفت و آمدها، گفتوگوها و انتظاراتی که پایانی ندارند.
از خانه تا انتهای خیابانی که صف شیر از دور نمایان است خود را میکشاند و چون به انتها میرسد، شیر تمام شده و سبد کماکان خالی است.
حالا برای هزارمین بار خود را مرور میکند، از آن دوران جوانی و سرزندگی تا اینک که از کار افتاده و با زن نشسته است و به یاد میآورد وقتی صاحب احترام و منصب بود و برای کسب دانش و تجربهاش سر و دست میشکستند تا به اینک که فراموش شده و کسی برایش تره هم خرد نمیکند، شاید وقتی دیگر، یکی از آن شاگردان در برخوردی تصادفی سلامی و عرض ارادتی بنماید و شاید هم که نه آنقدر سرش به کارش گرم باشد که معلم دوران مدرسه را نبیند و یا به یاد نیاورد.
در خانه هم کسی است که وقتی خریدی لازم است، مورد خطاب است تا دوباره او و سبدی همراه در خیابانی نه چندان شلوغ در صف ایستد برای یک پاکت شیر یا نان داغی که تا به خانه برسد سرد و پلاسیده شده و وقتی فرصتی دست میدهد تا دست حوصله را بگیرد و بنشاند روبهروی قفسههای کتاب، زن فریاد میزند که از آن همه درس و کتاب چه حاصل شد که باز هم آقا میل مطالعه دارند.
و او (زن) به رخ میکشد که فلانی در کار کسب و کار زمین و خانه بوده، حالا در خیابانهای فرانسه با زن و فرزندانش قدم میزند و تو این سی پارهها را ورق میزنی که در آن چه پیدا کنی؟
مرد که به این سخنان عادت دارد، وقعی نمیگذارد و باز هم کتابی است که چون دست معشوق در دستش ورق میخورد و او را میبرد به عالم گذشتهای که با آن زندگی میکند.
مقدمه لغتنامه دهخدا را مرور میکند و به یاد میآورد که وقتی برای چاپ این گنجینه عظیم در مجلس شورای ملی مطرح شد از چه محلی بودجه این کتاب تأمین شود، مجلسیان تصویب کردند از محل فروش پِهِن «مدفوع» اسبهای پادگان باغشاه هزینه چاپ لغتنامه تأمین شود و چنین شد.
او سرگذشت بسیاری از دانشمندان و بزرگان دین و دانش را بارها در سر کلاس برای دانشآموزان روایت کرده بود و اینک آن روایتها را به یاد میآورد که ای معلم بازنشسته چه نشستهای که بوعلیسینا کتاب قانون در طب را در چاه نوشت، چاهی که ماهها در آن پنهان بود و به یاد آورد شعر معروف حافظ را که:
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
و اما بعد.
متأسفانه جایگاه واقعی اهل علم و هنر برای مردم و مسئولین ما یا شناخته شده نیست و یا به تسامح و غفلت از کنار آن میگذرند. گذشت آن زمانی که هنرمند هر جا رود قدر بیند و بر صدر نشیند. اینک بسیارند بیهنرانی که بر صدر مینشینند و قدر میبینند چون یا به احترام منصب و سمتشان مورد توجهاند و یا پولشان آنقدر زیاد است که حامی و همراه میآورد و احترام و توجه.
اما وقتی در آثار شیخ بهایی قصه شیخ ابوالپشم را میخوانیم و فقر و بیچیزی او را به یاد میآوریم که میگوید:
صرف و نحو و معانی و منطق
آنقدر خواندهام که کردم دق
شیخ ابوالپشم هست کم ز خری
که ندارد جُلی و ماحضری
و یا حافظ عزیز که با دلتنگی سروده است:
هنر نمیخرد ایام و بیش از اینم نیست
کجا روم به تجارت به این کساد متاع
آنگاه فراموش نمیکنم که قصه تلخ هنرمندان و صاحبان دانش و تجربه، قصه امروز و فردا نیست بلکه قصهای که نه، واقعیتی قدیمی است، جایی که یکی از شعرای گذشتههای دور میسراید:
«از هنر حال خرابم نشد اصلاحپذیر
همچو ویرانه که از گنج خود آباد نشد
راستی اگر به قولی بلوغ از لجن بلند میشود و فقر و محرومیت گاه جای پایی در اعتلا بخشیدن به هنر و دانش باز میکند، این فقر تا کی و تا کجا باید ادامه داشته باشد که به قول ملکالشعراء بهار:
«قدر استاد نکو دانستن
حیف استاد به من یاد نداد…»
و در پایان، بازنشستگان را دریابیم که خرجشان بیست است و درآمدشان به ده نمیرسد.
به علت کهولت سن به دارو و درمان نیاز دارند و هزینههای رفت و آمد عروس و داماد و بستگانشان بیش از دیگران است، این حقوق بازنشستگی ناچیز دردی را درمان نمیکند و مرهمی بر زخمهای کهنه نمیگذارد.
متأسفانه بسیارند بازنشستگانی که برای گذران زندگی به کارهای دونپایه روی آوردهاند، روز بازنشستگان روزی است که آنان احساس آرامش و تأمین معاش داشته باشند، نه دلواپس هزینههایی باشند که از پس آنها برنمیآیند. تأمین زندگی آنان یعنی تشویق جوانان به روی آوردن به دانش و هنر و باور و دینداری، چرا که بازنشستگان آیینه آینده جوانانند. همین
- پنج شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۴
- سرمقاله

یادداشت “محمد عسلی” ۱۶ مهر ۱۳۹۴