• print
یادداشت طنز “اسماعیل عسلی” ۱۸ مهر ۱۳۹۴

یادداشت طنز
اسماعیل عسلی
نسخه‌ی شفابخش حافظ
نیمه‌ی مهرماه را که پشت سر می‌گذاریم، باد صبا بوی خوش حافظ را در فضای شیراز می‌پراکند و سخن آشنایش را به گوش دوستداران و آشنایانش می‌رساند. زنده‌یاد خواجه شمس‌الدین حافظ شیرازی همان نقشی را در غزل ایفا می‌کند که رستم در شاهنامه یعنی همه جا هست و بی‌رقیب است والحق والانصاف باید اذعان داشت که هر کس در دنیای شعر و ادب به جایی رسیده از تصدق سر حافظ بوده، گویی که پس از وی تخم شعر و شاعری را مور و ملخ‌ها خورده‌اند و اگر کسی هم زمانی از سر جهل و نادانی به حضرت ایشان تاخته، چند صباحی بعد لب به توبه گشوده و دشنام‌های حواله داده را با مد و تشدید قورت داده و در جرگه‌ی دوستداران حافظ قرار گرفته است.
حافظ هم مثل اغلب هنرمندان در عهد و زمانه‌ی خویش چندان مورد التفات نبوده و چنین التفاتاتی را دون شأن خود می‌دانسته چرا که به زعم بزرگان شاعر خوب کسی است که سخن و اندیشه‌اش در خدمت حال و هوای زمانه باشد و از این رو تعجب نباید کرد که حافظ در هر دوره و عصری به صفاتی مزین و به خلعتی ملون آراسته گردیده و اشعارش را به گونه‌ای تفسیر و تبیین کرده‌اند و می‌کنند که گویی به سفارش آیندگان سروده و نه باشندگان! چه بسیارند ابیات و غزل‌هایی از این شاعر بزرگ و شهیر که بارها مورد نقد و بررسی قرار گرفته و تاکنون بسیاری از صاحب نظران کتاب حافظ مخصوص و دلخواه خودشان را تحت عنوان نسخه‌ی فلان و تصحیح بهمان چاپ و انتشار داده‌اند و اساتید مبرّز نیز پیرامون واژه‌ها و ترکیبات و استعارات و ایهام‌ها و آرایه‌های ادبی مستتر در لایه‌های تودرتوی ابیات غزلیات حافظ دادسخن داده‌اند و بر هر متن چند صد حاشیه نوشته‌اند و شیفتگان شعر و ادب را از جهات گوناگون محظوظ و مشعوف ساخته‌اند.
نه فقط فارسی زبانان و ادیبان دیار فارس که حق آب و گل دارند بلکه هر کسی که در دنیای شعر و ادب، سرش به تنش می‌ارزیده و نام و نشانی داشته و آوازه‌ای به هم زده، از داشته‌های خویش سرمایه‌ای تدارک دیده و همه را در پای حافظ نثار کرده است.
اصولاً مردم وقتی کسی را دوست داشته باشند از او اسطوره می‌سازند و افسانه‌هایی به او نسبت می‌دهند که صد البته سر در آبشخور عناد و غرض‌ورزی نداشته و ندارد بلکه چنین حرکات و سکناتی عمدتاً از شیفتگی و گونه‌ای دلدادگی سرچشمه می‌گیرد و نمی‌توان به آن خرده گرفت، خصوصاً اگر طرف مقابل حافظ باشد که سخنش باب طبع همگان است و با تأسی به اسلاف خلف خویش گوهرهای نهفته در گنجینه‌ی خاطر خطیرش را وقف دیگران از معاصرین گرفته تا آیندگان کرده است.
تا آنجایی که من می‌دانم حافظ اهل هر کاری بوده جز مردم‌آزاری، سندش هم قابل تردید نیست آنجا که فرمایش داده‌اند:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست
البته خودمانیم این نسخه‌ای که جناب حافظ پیچیده سهل و ممتنع است، چرا؟ عرض می‌کنم. اصولاً آدم مسئله‌دار وقتی چشمش به این بیت می‌افتد احساس می‌کند که نسخه‌ی انجام هر کاری به استثنای مردم‌آزاری را از شفاخانه حافظ دریافت کرده و بی‌درنگ خوش خوشانش می‌شود و بشکن‌زنان در راه تدارک بساط فسق و فجور قدم‌رنجه می‌کند اما همین که به عاقبت کار می‌اندیشد درمی‌یابد که نخیر اینطورها هم نیست.
بالاخره مردم‌آزاری هم رسم و رسوماتی دارد و مثل همه‌ی راه‌هایی که برای رسیدن به خدا وجود دارد متنوع است، مردم‌آزاری که فقط سیخونک زدن به عابران کوچه و بازار نیست، دزدی هم مردم‌آزاری است، اختلاس و دروغ و ریاکاری و حرف مفت زدن هم مردم‌آزاری است و… خلاصه این که پیش خود می‌گوید این جناب حافظ هم عجب در باغ سبزی به ما نشان داد… رفتیم و رفتیم و رفتیم
اما  از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ایشان یعنی همین جناب حافظ در جایی دیگر فرموده‌اند:
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
بلا به دور اگر مفلسی فی امان‌الله چون من بخواهد در راستای تحقق واژه به واژه این بیت قدم بردارد نعوذ بالله حسابش با کرام‌الکاتبین است، می‌گویید نه، عرض می‌کنم
اول اینکه ایشان فرموده‌اند: کنار آب، اول این که به ضرس قاطع می‌توان اذعان داشت که منظور ایشان دست به آب نیست چون کنار یعنی پهلو و ساحل بنابر این بنده‌ی کمترین باید یک جوری خودم را به کنار آب یعنی ساحل جویی برسانم آن هم در زمانه‌ای که سفره‌های آب زیرزمینی  پایین رفته و چشمه‌ها و جوی‌ها خشکیده، معلوم است که دست از پا درازتر و با دماغ آویزان برمی‌گردم.
پایِ بید کدام بید؟ در این شهر من چند تا بید سراغ دارم که برای دیدن هر کدام باید ورودیه پرداخت کنم! تازه آن بیدها هم کنار آب نیستند بلکه با قطره‌چکان به آنها آب می‌دهند بنابر این باید می‌فرمودند کنار قطره پای بید که صد البته غلط می‌کند کسی قطره را به جای آب بگذارد آن هم در شعر حافظ.
می‌ماند طبع شعر من در همین جا می‌خواهم به شعری از حضرت حافظ استناد کنم که بر اساس آن شعر کسی در این روز و روزگار پیدا نمی‌شود که طبع شعر داشته باشد
از غم روزگار دون، طبع سخن گزار کو
و اما یاری خوش! من تصور نمی‌کنم این روزها آدم نوعدوستی پیدا شود که خوش باشد و اگر کسی مدعی شد که خیلی خوش است بی‌گمان حالش خوب نیست! چرا که با این همه مشکلات جورواجور و مرگامرگی که راه افتاده باید گفت: دل خوش سیری چند؟
برویم سراغ معاشر دلبری شیرین، بدون تعارف و تکلف باید اعتراف کرد که اگر در این دور و زمانه دلبری شیرین پیدا شود اگر قرار باشد مثل همان شیرینی باشد که فرهاد را به روز سیاه نشاند میخواهم که صد سال سیاه نباشد چرا که قبل از عقد کارش به طلاق می‌کشد و اگر قرار هم باشد که دلبر باشد و شیرین نباشد دیگر دلبر نیست، دل خر است یعنی کسی است که دل شما را به قیمت روز می‌خرد و به بیش از آن می‌فروشد!
با اجازه‌ی بزرگترها برویم سراغ ساقی گلعذاری خوش که از اسم و رسمش پیداست که مسأله‌دار است و جانب احتیاط را باید رعایت کرد چرا؟ عرض می‌کنم زیرا ساقی بودن خودش فی‌نفسه جرم است حالا چه در پیاله‌اش می ‌باشد و یا در بسته‌های پلاستیکی‌اش شیشه و بنگ و حشیش، وقتی می‌گوییم گلعذار یعنی خودش هم دو پیک زده و حسابی رنگ و رویش را عوض کرده و آبی در پوستش دویده و تازه خوش و مست هم شده است.
خدا وکیلی این وصله‌ها به ما می‌چسبد که اهل ساقی گلعذاری خوش باشیم مایی که برنامه من و تو را در خانه‌ی عمه و خاله تماشا می‌کنیم و پشت بام خانه را با داروی حمام صاف صاف کرده‌ایم!
غرض از این لاطائلات این بود که نسخه‌ی جناب حافظ یعنی همین بیت کذایی در هیچ داروخانه‌ای پیدا نمی‌شود و همان بهتر که ما سر خودمان را به اشعار بند تنبانی بی‌حساب و کتاب معاصر گرم کنیم و هی خودمان را به هیجان بیاوریم و وانمود کنیم که خیلی می‌فهمیم و اشعار حافظ هم سطحش خیلی بالاست و در حد فهم و درک ما نیست.
زیاده عرض نیست!

Comments are closed.