• print
یادداشت “محمد عسلی” ۱۹ مهر ۱۳۹۴

یادداشت
محمد عسلی
از حافظ چه بیاموزیم
بی‌راه نیست اگر دیوان حافظ را اقیانوسی توصیف کنیم که هر شناوری به اندازه‌ی توان علمی، باور و هوشمندی خود می‌تواند در آن غور کند و مرواریدهای درشت و ریز، قرآنی، ادبی، عرفانی، هنری و تربیتی صید نماید.
هنر به کار بردن ظرایف بدیعی و صنایع شعری که از ویژگی‌های غزلیات حافظ است و سخنان و محتوای رندانه‌ای که ناشی از شرایط زمانی زندگی وی است موجب شده تا علیرغم رابطه عاطفی و احساسی که اشعار وی با مخاطب و خواننده برقرار می‌کند همه کس فهم معانی و بیان او نکنند چنانکه خود نیز در زمان حیات بدان پی برده و سروده است:
من این حروف نوشتم، چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت، چنان بخوان که تو دانی
تنها همین بیت کافی است تا شاعری چون حافظ را از بسیاری اتهامات و تفسیرها و نسبت‌های ناصواب بری و تبرئه نماید.
آنچه امروز بیش از هر زمان دیگری نیاز ماست و می‌توان از حافظ آموخت و به حافظه سپرد حسن خلق و قناعت و استفاده مطلوب از عمری است که به سرعت طی می‌شود؛ چنانکه خود بدان اشارت بسیار دارد:
حسن خُلقی ز خدا می‌طلبم خوی تو را
تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود
او که در مطلع غزل خطاب به واعظ شهر، گوهر پاک را قابل فیض می‌داند و نه هر سنگ و گِلی را و با جرأت و شجاعت حرف خود را می‌زند که آنچه مرا از تو آزرده می‌کند خوی بد توست، وی را به حُسن خلق دعوت می‌کند. از این رو حافظ که در زمان حیات هم مورد حمله نابخردان و ریاکاران بوده به خوبی از پس اتهامات برآمده و خود را اهل نظر می‌داند که به خُلق و لطف کنار می‌آید و نه دام و دانه.«به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را…»
و وقتی می‌خواهد توصیف شایسته‌ای از دوست داشتنی خود بنماید، او را به حسن خُلق و وفا منتسب می‌کند.
«به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد
تو را در این سخن انکار کار ما نرسد»
و در طی ابیات همین غزل توصیه‌ای دارد که مهمترین رکن رفتار سالم است لذا به همین باور می‌سراید:
«چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از رهگذار ما نرسد»
و اما بعد.
دیوان حافظ چونان گنجینه‌ای گرانسنگ در حافظه و زبان ما جاری است و هر دمی که با آن خلوت می‌کنیم و راز و نیاز دل را با وی در میان می‌گذاریم تا به تفألی دل تنهایی‌مان تازه شود و سحر کلمات و هارمونی واژه‌ها چنان جذبمان می‌کند که اگر او را لسان‌الغیب بخوانیم سخنی به گزاف نگفته‌ایم، اما با این همسایگی چرا بسیاری با حافظ همدل نشده‌اند، نه قناعت و فقر را از مکتب او پذیرفته‌اند و نه مهر و محبت و عاطفه را. اگر بدین نتیجه رسیده باشیم که زمان ما، زمان حافظ نیست و ما با عصر حافظ فاصله‌های بسیار داریم چرا تا به این حد دوستدار روی خوش و اشعار لطیف اوییم.
چرا به جای دیوان حافظ، دواوین دیگری را در صندوقچه دل به حفاظت نسپرده‌ایم؟
گویی ما صرفاً مسحور آهنگ موزون و صنایع لطیف شعر وی هستیم و اگر از معانی و بیان مهرآمیز حافظ ما را نصیبی است. چرا آن را در رفتار و عمل خود نهادینه نمی‌کنیم؟
چنین پیداست که بیشتر حافظ را درخور فهم عوام معرفی نکرده‌ایم و یا آنقدر از خوی و صفای وی فاصله گرفته‌ایم که حتی در مراسم بزرگداشت حافظ بعضی شاعران و سخنرانانی که خود را پیرو حافظ می‌دانند تحمل دیدار یکدیگر ندارند، چه رسد به کسانی که سر در کار خود دارند و صرفاً به فالی از حافظ دل‌خوشند و دیگر هیچ.
کدامیک از تابلوهای عریض و طویل شهر خطاب به شهروندان دیدگاه حافظ را برای رفتاری بهتر به تک‌بیتی از غزلیات ناب وی راهنماست؟
چرا نباید در سر در ادارات و نهادهای فرهنگی بنویسیم:
«وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری است رنجیدن…؟»
چرا نباید در ورودی مدارس و دانشگاه‌ها با این بیت‌الغزل حافظ، اذهان عموم را به اهداف عالیه تعلیم و تربیت که همان دل داناست یادآور شویم که:
«سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق
چه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست…»
راستی چرا دل دانا با حافظ دانا بسیار تفاوت دارد؟
آیا دانایی را در مدارس و دانشگاه‌ها تربیت می‌کنیم تا دانش حصولی او به علم حضوری تبدیل شود و زینت دنیا او را نفریبد.
اگر در میان هر قوم یک دل دانا باشد کافی است تا آن قوم راه هدایت گیرند.
بیاییم حافظ را بازخوانی کنیم و او را از اریکه توصیفات و تشریفات برهانیم تا حافظی شویم و حافظی بیاندیشیم.
والسلام

Comments are closed.