• print
سرمقاله “اسماعیل عسلی” ۳ بهمن ۱۴۰۰

سرمقاله “اسماعیل عسلی” ۳ بهمن ۱۴۰۰
فرهنگ تلخ باوری

دلبستگی ، موتور محرکه انسان است . وقتی دلبستگی و اندیشه دست به دست هم می دهند ، باور به یک هدف جوانه می زند و انسان برای رسیدن به آرمانی که همراستای دلبستگی اش باشد تلاش می کند . در این صورت است که یک شخص با هدف رسیدن به تعالی روحی در برابر مشکلات می ایستد و به حداقل ها قناعت می کند ولی اگر اتفاقاتی بیفتد که باورش تغییر کند ، هدف را گم کرده و چه بسا حریص و آزمند شود و هنجار شکنی پیشه کند ! شما اگر دو نفر را با شرایط روحی و جسمی یکسان مورد آزمایش قرار دهید و به یکی از آنها بگویید تو می توانی برای تبدیل شدن به شخصی قدرتمند و ورزشکار انواع تمرینات و فشارها و رژیم غذایی خاصی را از سر بگذرانی و به نفر دوم بدون این که انگیزه بدهید تنها با تحکم و زوراو را وادار به انجام حرکات سخت و تحمل رژیم غذایی مخصوصی کنید که مطابق میل او نیست ، پس از مدتی می بینید نفر اول چون انگیزه و هدف داشته تمامی سختی ها را به جان و دل می خرد و نفر دوم به دلیل بی انگیزه گی احساس می کند که دارند او را شکنجه می دهند و به تدریج یا می گریزد و یا از پا درمی آید .
انسان ها در طول زندگی دو نوع باور را تجربه می کنند . باور به حیات طبیعی و حرکت در مسیر غریزه که از بعد حیوانی وجودشان نشات می گیرد و باور به غیب و ماورا که به متعالی شدن هدف یاری می رساند و سر در آبشخور فطرت دارد و رفتارهای غریزی و طبیعی را جهت می دهد و درجه سازگاری را بالا می برد . در یک مکتب فکری متعادل توجه به هر دو جنبه مورد تاکید قرار می گیرد تا هیچ کدام فدای دیگری نشود که در این صورت نه بر رفتارهای مبتنی بر رهبانیت مهر تایید می خورد و نه انسان به غرق شدن در مادیات سوق داده می شود .
ناگفته نماند که انسان گاهی در شرایطی قرار می گیرد که ناگزیر به انتخاب است. مثلا در جایی با زیر پا گذاشتن حق ، پاسخگوی غرایزش باشد و در جایی دیگر جان خود را به خاطر دفاع از حق فدا کند . آنچه موجب انتخاب یکی از دو حالت می شود ، دلبستگی ، باور ، انگیزه و هدف یا بی انگیزه گی و بی ایمانی و بی هدفی است . حال این پرسش مطرح می شود که دلبستگی و باور به چه چیز ؟
دلبستگی ها از تعلقات خانوادگی آغاز می شود و در ادامه تعصب قومی و ملی و دینی آن را کامل می کند و اگر شخصی نگاهی والاتر داشته باشد تا مرحله دلبستگی به همه ی انسان ها و حقیقت پیش می رود . درجه بندی انسان ها در شرایط عادی به سادگی امکان پذیر نیست اما زمانی که بحرانی پیش می آید یا جنگی اتفاق می افتد افراد با نوع رفتار خود از یکدیگر متمایز می شوند. ملت ها هم همین گونه اند !
جامعه ی سالم ، جامعه ای است که هم اداره کنندگانش وهم مردم با کار و تلاش ، درستکاری ، قانونمندی و مشارکت در امور عام المنفعه به یکدیگر انگیزه می دهند . در چنین جامعه ای حتی اگر میثاق و قانون نوشته شده ای هم وجود نداشته باشد ، هدفی مشترک همه را در صفی واحد قرار می دهد . در نقطه مقابل در جامعه ی از هم پاشیده به دلیل نبود احساس هم سرنوشتی حتی با وجود قانون ، آتش بی خیالی و خودمحوری و انحصار طلبی محصول تلاش های پراکنده را به خاکستر تبدیل می کند ، رشته ی دلبستگی ها را از هم می گسلاند و مردم به جای آن که انگیزه ی یکدیگر را در راستای منافع عمومی تقویت کنند ، بذر خودخواهی می افشانند تا هر کسی به دنبال بیرون کشیدن گلیم خویش از آب باشد .
ملیت چتر گسترده تری نسبت به هم دینی در یک کشور دارد و زمانی که در کنار دین قرار می گیرد به انگیزه ها عمق می بخشد و در کشورهایی که دین و ملیت هم آغوش هستند ، مانند حصاری محکم و نفوذ ناپذیرعمل می کند . در کشوری با تنوع قومی و مذهبی ، تعلقات ملی به لحاظ این که چتر گسترده تری دارد و به فراگیری احساس هم سرنوشتی یاری می رساند نباید مورد بی مهری قرار گیرد و از تیررس نگاه اداره کنندگان کشور خارج شود .
از جمله عواملی که جامعه را از انگیزه مشترک تهی می کند می توان به تبعیض ، فاصله طبقاتی ، انحصارطلبی ، فساد سیستماتیک و حاشیه نشینی قانون اشاره کرد . وقتی جامعه ای در یک بازه زمانی چند ساله با حجمی عظیم از اخبار منفی و در عین حال واقعی پیرامون فساد ، مشکلات معیشتی و بی عدالتی و فاصله ی طبقاتی بمباران می شود و کار به جایی می کشد که مسئولین و اداره کنندگان کشور هم به وجود نابسامانی ها و سوء مدیریت ها اعتراف می کنند ، آنچه بیش از هر چیز آسیب می بیند احساس هم سرنوشتی است . زیرا مردم با مشاهده ی متمایز شدن عده ای به عنوان تافته ی جدابافته و برخوردار از انواع امکانات به تدریج صفی مستقل تشکیل می دهند.
پر واضح است که در چنین شرایطی شاهد بزرگنمایی مشکلات نیز خواهیم بود زیرا عده ای که احساس مغبونیت می کنند و دست خود را از داشته ها خالی می بینند ، برای تخلیه روانی هم که شده واقعیت ها را با شایعات درهم می آمیزند و برای جبران عقب افتادگی خود از کسانی که به ناحق در موقعیت های درآمدزا و امتیازآور قرار گرفته اند ، به مطالبه گری صنفی و طبقاتی روی می آورند و به تدریج حساب خود را جدا می کنند و زنگ مطالبات صنفی که به آن تعلق دارند را به صدا درمی آورند. اینجاست که جامعه ، خود به خود به دو قطب تبدیل می شود ، دارا و ندار ، برخوردار و محروم ، مستکبر و مستضعف ، فقیر و غنی و دیگر خبری از طبقه متوسط نیست زیرا بحران های اقتصادی و فساد، بخشی از طبقه ی متوسط را به دایره ی برخورداران انتقال داده و بخشی دیگر را به دایره ی محرومان وارد ساخته است. با تداوم این وضعیت ، تلخ باوری و آمادگی برای شنیدن هر خبر بدی تدریجا به یک فرهنگ تبدیل می شود! تلخ باوری ، اذهان عمومی را برای شنیدن بدترین خبرها آماده می کند به طوری که دیگر نمی توان کسی را با اعلام یک خبر غیرمترقبه به تعجب واداشت!
بی گمان ، سخت ترین و پر مخاطره ترین تصمیمات هم توسط مردم و هم توسط اداره کنندگان کشور در چنین شرایطی اتخاذ می شود زیرا هم مردم و هم دولتمردان برای پر کردن شکاف های ایجاد شده و رها کردن جامعه از وضعیت دوقطبی ، ناگزیر شیوه های تجربه نشده ای را برای تغییر وضعیت به کار می گیرند که خطر پذیری بالایی دارد در حالی که پاسخگویی همزمان به تمامی مطالبات با توجه به ظرفیت های محدود اقتصادی امکان پذیر نیست . و این یعنی قوز بالاقوز و زایش بحرانی از دل بحرانی دیگر که در واقع دستاورد نهادینه شدن فرهنگ تلخ باوری است .

Comments are closed.