سرمقاله “محمد عسلی” ۹ بهمن ۱۴۰۰
به احوال آن مرد باید گریست
هر بامداد که گوسفندان آغل خود را ترک می کردند و به چراگاه می رفتند شب هنگام که به خانه بازمی گشتند، پستان های پر از شیر آنها نوید غذای سالم برای خانواده ای می داد که از پس زحمات روزانه بر سر سفره آنان، شیر، ماست، کره، پنیر، دوغ و دیگر فرآورده های دامی بود. زنان، فرش زیر پای خانواده را به زیبایی می بافتند و از دسترنج شوی، گندم نو را به آسیاب می بردند و خمیر آن را بر تابه داغ می نشاندند تا نان گرم و سالمی که خود یک غذای کامل بود رافع گرسنگی باشد.
آب تمیز چشمه سارها، حلال لقمه های گلوگیر کودکان بود و دست های پینه بسته پدر سلامت کار را به رخ می کشید.
سلامتی ناشی از آزاد کردن زور بود و تندرستی. دست و پاهای زنان هم همانند مردان پیوسته در تلاش بودند تا نانی به کف آرند و به غفلت نخورند.
زندگی روستایی و عشیره ای هرچند با زحمات زیاد و سختی های بسیار همراه بود اما همان سختی ها و زحمات ضامن سلامتی تن و روان بود. زنان، چاقی و فشارخون نداشتند و مردان، شب هنگام در خواب خوش به دور از نیازهای زندگی امروزی خستگی را به فراموشی می بردند. در واقع زندگی در روستا به نوعی از تولید به مصرف تعبیر می شد.
آرامش کوهستان ها، نظر انداز دشت های سبز، هوای پاک و نسیم برآمده از روی گل ها و بوته های عطرآگین، نفس آدمی را چاق می کرد.
اسب و استر و اولاغ و جولان مرغ و خروس هایی که غذاساز بودند و هم نفس طبیعت، امید به زندگی توأم با رضایت را در ذهن و دل مردم روستا نهادینه می کردند و چرخه زندگی طبیعی را در فضای باز و نظراندازهای زیبا به رخ می کشیدند…
اما ناگهان برق آمد، برق زندگی روستایی و شهری را تغییر داد و همه را وابسته به ابزارها و دستگاه هایی کرد که به ظاهر زندگی را آسان کرد و آسانخواهی و راحت طلبی را رواج داد.
تولیدات، ماشینی شد و کشاورزی مکانیزه به همان نسبت و بلکه بیشتر سطح توقعات را رو به فزونی نهاد و دلمشغولی ها زیاد شد.
زنان از کارهای فیزیکی بازماندند و انرژی های آزاد نشده، چاقی و فشارخون و بیماری عصبی را باعث شدند. فست فودها و خوراک های خوش طعم بدپس، سرطان زا شدند و تخم مرغ ها در ماشین های جوجه کشی، نوزادهای بی مادر رها شده و سرگردان از محبت و احساس مادری تبدیل شدند. اتومبیل ها جای چهارپایان را گرفتند و هوای پاک را از روستاها هم دزدیدند.
چشم و امید همه مردم به تولیدات ماشینی دوخته شد و روز به روز نیازهای بشر زیاد و زیادتر گردید. کشاورزی و دامداری سنتی از رونق افتاد و سیل مهاجرت روستائیان به سوی شهرها روانه شد تا به آنجا که زندگی مستقل طبیعی که نیازهای روستائیان را توسط خودشان تأمین می کرد آنها را وابسته به زندگی ماشینی نمود و دست دولت که قرنها به سوی تولیدات روستائیان دراز بود برعکس شد و دست روستائیان و شهری ها را به سوی دولت دراز کرد و چشم همه به مرکز حاکمیتی کشور باز شد.
کسانی که نیازهای خود را خود تأمین می کردند حالا آنچنان وابسته به ماشین شده اند که اگر ساعاتی برق دستگاه های نان پز نانوایی ها قطع شود امیدی به دریافت نان ندارند.
جنگل ها، درختان چند صد ساله را با اره های برقی از دست دادند، پوشش سقف بام ها و کوچه ها و خیابان ها و نیز جنگل ها خالی از درخت در برابر آب باران، نفوذناپذیر شدند و سیلاب های فصلی خانه و کاشانه روستاها و هم شهرهای آسیب پذیر را درهم کوبیدند تا دولت برای رفع نگرانی های ناشی از زندگی ماشینی و رشد جمعیت بیکار به درد چه کنم گرفتار شود و ایرانی که برای کشورگشایان دو قرن قبل جاذبه ای وافر داشت برای گذران زندگی و درآمدزایی به فروش نفت روی آورد.
حس بیشتر داشتن و زندگی تجملی، تمامی آرزوهای طبیعی را فدای زندگی ماشینی کرد تا به آنجا که سالیانه در ایران خودمان بیش از ۷۰ هزار نفر در تصادفات اتومبیل کشته می شوند و هزاران نفر مصدوم و مجروح می گردند. حاصل این تغییرات، ناتوان بودن دولت ها در تأمین نیازهای ضروری شد چنانکه بسیاری از طبقه متوسط به پائین که به زیر خط فقر رفته اند اعتراضات مستمری را دامن زده به گونه ای که تولیدات چندانی توسط بسیاری از جوانان تحصیلکرده دانشگاهی حاصل نشده و نمی شود.
در این حالت گذاری که هر ایرانی نیازمند یک دستگاه تلفن همراه و کسب خبر از شبکه های رادیویی و تلویزیونی است و اکثر جوانان می خواهند مدرک دانشگاهی داشته باشند انتظار رشد جمعیت نباید داشت وقتی حقوق یک کارمند کفایت هزینه آموزش و تربیت حتی یک فرزند هم نمی دهد.
و در اینجاست که باید به قرن هفتم بازگشت و این شعر سعدی را آویزه گوش کرد که:
«بر احوال آن مرد باید گریست
که دخلش بود ۱۹، خرج بیست…»
والسلام
- جمعه ۸ بهمن ۱۴۰۰
- سرمقاله

سرمقاله “محمد عسلی” ۹ بهمن ۱۴۰۰