یادداشت
محمد عسلی
آنان که رفتند و اینان که ماندهاند
پساندازها به هر میزان باشند، چون مصرف شوند، تمام میشوند. خواه داشتههای مادی باشند، خواه معنوی اگر پشتوانهای برای جبران نداشته باشند.
حال امروز ما حکایتی پررنج و درد از حال دیروزمان دارد. وقتی تمام قد و با پشتوانهای از اراده و ایمان سنگر به سنگر هر آنچه از دست شده بود را دوباره به دست آوردیم و آن فقط زمین نبود که به قولی آن را به دشمن بدهیم و وقت بگیریم، چرا که دشمن صرفاً در اندیشه تصرف زمین نبود. بلکه از انقلاب ما بیم داشت که مبادا لهیب آتش خشم مظلومان دامنش را بگیرد.
دشمن چون نتوانست آب سرد حسرتش را بر آتش خشم ما بریزد و موتور محرکه انقلاب را خاموش کند نه تنها هر آنچه در تصرف داشت از دست داد، بلکه خرمن داشتههایش هم به آتش جهل و وابستگی سوزاند و خود نیز در آن بسوخت و یارانش را نیز با خود به قعر آتش کشاند.
و اما بعد.
به دیدن مادری رفتیم با اصحاب رسانه در کسوت مقدس بسیج تا یادی کرده باشیم از شهید رسانهای فارس که هر آنچه داشت داد تا به پساندازهای شهدای دیگر بیفزاید.
در آن خلوتگاه به گوشهای از اتاق، کوهی از باور و ایمان سر بر آورده بود که ماندگاریاش را در اوج بیماری تن به رخ میکشید و با صلابت البرز اما آتشفشانی نهان که گرمی میبخشید و در دل تنوری روشن داشت به شکرانه آنکه مادر شهید است و به آن شهادت تاج افتخار بر سر دارد.
او که ریهاش را متصل به هوای اکسیژن داشت و به سختی نفس میکشید، چشمانی پر از بارقه امید را به این و آن سو میچرخاند و زبان را به شکرانه باز میکرد تا به یاد آوریم «آنان که رفتند کاری حسینی کردند و اینان که ماندهاند باید کاری زینبی کنند…»
گویی مادر هنوز هم از پس سالیان خاموشی توپخانهها که بدن فرزند دلبندش را تکهتکه کرده بود در جنگی نابرابر مقابل دشمن ایستاده و مدام خشابگذاری میکند تا مبادا فراموش کند و ما هم فراموش کنیم که هنوزاهنوز جنگ است و به قول امام راحل: «عزت و شرف ما به همین جنگ وابسته است.»
و دیدیم و شنیدیم علیرغم این همه بمباران تبلیغاتی سوء و بدبینانه که لحظه به لحظه دشمنان از بلندگوهای خود بر علیه انقلاب ما پخش میکنند در گوشهای از یک اتاق نوری ساطع است که خاموش شدنی نیست و این گوشه نشینهای نورانی در اقصی نقاط میهن اسلامی که ایرانش میخوانیم کم نیستند، چنانکه هر کدام خورشید شعلهای از گرمی و نورند تا جوانان و سلحشوران حافظ این آب و خاک و انقلاب از آنان نیرو بگیرند و دمی از پای ننشینند.
و من که برادر مصطفایی را بارها دیده و با وی سلامی و دیداری هر چند کوتاه به مناسبت داشتهام غافل بودم از اینکه چنین مادری دارد به بهای چنان شهادتی که او را این چنین مصمم و خوشنود به این افتخار رسانده است.
و قلم به هر میزان روان به وصف چنین حالاتی برآید ناتوان از شرح و بیان حالی است که در آن لحظات ملکوتی شاهد بودیم در محضر مادری که خود سربازی شجاع، جسور، مصمم و باایمان چونان کوه دیوارها به او تکیه داشتند.
خدایش نفس دیرمجالی دهد تا باز هم از زبان و بیان این عزیز رمز پایداری و سلامت بشنویم و از نگاه پرفروغش پیش پای ببینیم و چراغ دلش را به روشنی خون شهید پیوسته نورانی در مقابل داشته باشیم.
والسلام
- یکشنبه ۸ آذر ۱۳۹۴
- سرمقاله

یادداشت “محمد عسلی” ۸ آذر ۱۳۹۴