سرمقاله
محمد عسلی
امام آمد، اعتماد آورد
وقتی آمد، رود خروشانی از میدان آزادی به سمت بهشت زهرا سرازیر شد. خیابانها و کوچههای تهران را در بر گرفت و پشت بامها و روی درختان و دیوارها حجم وسیعی از آدمها در آغوش یکدیگر با دلی شاد و امیدی به پهنای ایران چشم به دیدار معشوق گشودند، کسی که اعتماد به نفس را به دروازه سینهها رسانده بود، آن را به درون قلبها پرواز داد و در آنجا ماندگار کرد؛ تا ملتی برخاسته از خوابی زمستانی را به تماشای بهار برد با زخمهای کهنهای که در تن یکیک آنان بود و جراحاتی که از دورانهای ستمشاهی بر تن داشتند.
امام آمد تا ابهت فراموش شده اسلام را بار دیگر به تماشا گذارد و حرکت انقلابی اسلامی مردم ایران را به رخ جهانیان کشاند.
حرکتی که با شعلهای کوتاه اما روشن از قیام ۱۵ خرداد در شبی تاریک و سنگین رخ نمود و علیرغم غرش طوفانهای سهمگین دژخیمان بر علیه آزادگان رو به خاموشی نرفت و به هر دم که نیمه جانی از آن باقی مانده بود، خون جدیدی آن را دوباره نور میافروخت تا به جان بسوخت که به فرموده خدا در قرآن نور الهی خاموش شدنی نیست.
امام آمد، همان که باید میآمد، وعده الهی دروغ نیست چرا که گفته بود: «خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد، مگر آنکه آن قوم سرنوشت خود را تغییر دهند» و ایرانیان چنین کردند، به پا خاستند، فریاد زدند، بر دشمنان شوریدند، در عزای عزیزان خود بارها به سوگ نشستند و در غم فرزندان آزادهشان سالها چشم بر در زندانها گشودند و در خواب و بیداری صدای ضجه خونین شکنجهشدگان را شنیدند و فرعونهای کوچک و بزرگ ستمکار را در ناز و نعمت دنیا دیدند که چگونه از روی اجساد شهیدان وطن بیرحمانه عبور میکنند و به عیش و نوش میپردازند.
و اینک با گذر از ظلمات شبهای دیجور، آب حیات را از دستهای پرمهر خدا دریافت میکنند تا امام خمینی پیامآور پیروزی باشد برای ملتی که ۲۵۰۰ سال سلسلههای مختلف ستمشاهی را تجربه کردهاند، اینک به شادی نشینند که شاه رفت و با خود دلبستگیهای فریبکارانه را برد و امام آمد تا استقلال و آزادی آورد و نظام جمهوری اسلامی را.
و نه آن آزادی که روان مؤمنان و پرهیزکاران را بیازارد و جوانان را به دام شهوت و برهنگی اندازد. بل آزادی از درون که نام آن را تقوی گذاشتهاند، همانکه توانست ۸ سال جنگ تحمیلی را دفاع کند و وجبی از سرزمین مقدس ایران را به بیگانه ندهد. همانکه ۳۷ سال حصر سیاسی و تحریم و تهدیدهای ناروا را به امید و اعتماد به نفس تبدیل کرد و بار دیگر از شعب ابیطالب سرافراز بیرون آمد.
و اما بعد.
اینک ۳۷ سال از آن روزهای مبارک میگذرد، روزهای شور و نشاط و امید انسانهای پاک نهاد و ما از فراز و نشیبهای سختی که دشمن یکی پس از دیگری مقابلمان قرار میداد عبور کردیم.
از صداهای ساعتشمار، روزشمار، فصلشمار و سالشمار سقوط نظام هم که از رسانههای وحشتآفرین مدام بیرون میآمد و در فضای ذهن و باور مردم ما مسموم مهلک شکست عبور میداد گذشتیم، اما نه به خود و نه به تنهایی، بل با رهبریهای رهبرانی که خستگیناپذیر میبودند و جز به خدا به احدی تکیه نکردند و خلق را هم به خدا فرا میخواندند و خلق هم جز توسل به خدا از هیچ کس دگر طلب نیرو نمیکردند تا آمدیم، اینجا جایی که حال امید دل دوستان شدهایم و خار چشم دشمنان.
جایی که لقمه گلوگیر جهانخواران شدهایم، چنان بزرگ که از هیچ گلوی گشادی عبور نمیکنیم حتی گلوی گشاد آمریکا.
حالا ما را بیشتر برای رهایی از مخاطراتشان قدرتی بزرگ حس میکنند و به ناباوری گذشته افسوس میخورند و به زبان بیزبانی میگویند، اشتباه کردیم، ضرر کردیم.
ما امروز از شام گذشتهایم و به پشت دروازههای مکه رسیدهایم. ابوجهلها، ابوسفیانها و یارانشان به هراس افتادهاند.
آن صلح حدیبیهای که تاریخ به تکرار آن مجبور شده است در حال شکلگیری است.
آنچنان که شترهای پربار سرمایههای سرگردان در به در به آب نرسیدند، هواپیماهای بمبافکن سعودیها هم از راه یمن به خانه باز نخواهند گشت و اگر هم باز گردند دهان و پوزهشان خونین است، به قول فردوسی:
پدر کشتی و تخم کین کاشتی
پدر کشته را کی بود آشتی
آری، امام آمد به ما اعتماد به نفس داد، باورمان را قوت بخشید، رنجهایمان را وسیله پیروزی قرار داد. چراغ امید را در دلهایمان روشن کرد و اثبات نمود که بدون پول و صلاح و یاری بیگانگان میتوان انقلاب کرد، سرمایهداران بزرگ را فراری داد، طاغوتهای بزرگ و کوچک را از میان برداشت و مشت محکمی شد بر دهان ستمکاران و گفت:
«میتوان
بر دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
میتوان از میان فاصلهها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصلههاست…»(۱)
والسلام
—————————————–
۱- قطعاتی از اشعار حمید مصدق از کتاب آبی، خاکستری، سیاه
- دوشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۴
- سرمقاله

سرمقاله “محمد عسلی” ۱۲ بهمن