• print
طنز انتخاباتی “اسماعیل عسلی” ۶ اسفند ۹۴

طنز انتخاباتی
اسماعیل عسلی
کابوس سیاسی
چو سی هفت بگذشت از انقلاب
برآمد ز مشرق زمین آفتاب
بپا خاست یک مرد میدان ز خواب
چو در خواب دید او جهان روی آب
جهانی پر از خشم و بیداد و کین
که تازد همی این بر آن، آن بر این
بپا خاست در خواب و ناشسته رو
به مجلس چپیدن شدش آرزو
نگاهی به سیمای خود کرد و گفت
تلف کرده‌ام عمر با حرف مفت
زبان وام بگرفت از بلبلان
به دستش قلم همچو گرز گران
چو طوطی سخنور به هر انجمن
کمربسته بر کین، گشاده دهن
دو جیبش تو گویی دو گونی برنج
سراسیمه دنبال یک جای دنج
سرش پر ز شور و دلش گنج جوی
به هر جا ز اندیشه‌اش گفت‌وگوی
سبک پا، سبک مغز و سنگین بدن
سر از جنس چوب و دلش از چدن
دو دستش تبرزین، دو پایش کلنگ
خشاب نگاهش کنام فشنگ
متکای خوابش کفل‌گاه شیر
خوراکش زمین و دکل، نفت و قیر
چو آتش بیفروزد از روی کین
بسوزاند از خشم یک سرزمین
بگفتا من آن مرد دل داده‌ام
که در کشوری پر هنر زاده‌ام
همه کارها می‌شود رو به راه
کنم روز دشمن چو شام سیاه
برای همه کار پیدا کنم
به یک لحظه کار مسیحا کنم
به سینه مرا قلبی از آهن است
زمینم تشک، خاک پیراهن است
مرا دردی از زخم تحریم نیست
از این اشتلم‌ها مرا بیم نیست
ببندم به ناف جهان شیر نفت
کنم ملتی را نمک‌گیر نفت
درآرم ز پشت وطن کاردها
کنم قطع پیوند میلیاردها
پرم را بسوزند چون مردمان
چو سیمرغ حاضر شوم نزدشان
هم اکنون که گشته چنین کار زار
به من روی آورده خلقی هزار
نژاده‌تر از من نباشد کسی
خودم کرده‌ام سال‌ها بررسی
به رنگ دو چشم و بلندی موی
نشان دارم از رستم جنگجوی
نسب دارم از آرش سرفراز
همان مرد تیرافکن چاره‌ساز
نشانم دو من ریش و یک من سبیل
به دستم به جای کمان، دسته بیل
به منشور کورش قسم می‌خورم
که بر حال این خلق غم می‌خورم
دو شاخک به سر دارم از جنس عاج
کلاه نخی بر سرم جای تاج
زبان در دهانم نهفته چو مار
کنم تیره بر دشمنان روزگار
چو تاج وکالت گذارم به سر
گدایی نبینی به هر رهگذر
چو پشت گرانی بمالم به خاک
دگر از رکود و تورم چه باک
در این های و هو بود و آن پیچ و تاب
که ناگه رها شد ز چنگال خواب
بپا خاست آن مرد گردن کلفت
به شلوار خیسش نگه کرد و گفت
خدا را بسی شکر و حمد و سپاس
که در خواب بود آن همه اختلاس

Comments are closed.