یادداشت
محمد عسلی
کودکانه های نوروزی
آب و رنگ بود، نور و شادی که در شکوفه های بهاری با عطر بادام و سیب و گلابی ذوق کودکانه را در کنار تابه گرم و اجاقی که با دست های مادر نان شیرین چهار تا را به سفره می آورد به بهانه نوروز ما را به وجود وصل می کرد و عشق به زندگی را در کنج قناعت به گنجی دائمی رقم می زد.
و ما نسل های گذشته رو به انقراض که حتی بعضاً از نور چراغ برق هم محروم بودیم و با قلم درشت های فرو رفته در لیقه سیاه سرمشق «با ادب باش تا بزرگ شوی» را تمرین می کردیم به لباسی نو، کفشی نو و یا حداقل پیراهنی نو در روز عید دلخوش بودیم در کنار سبزه و آب و درخت.
سبزه هایی که در دشت و دامنه ها می رویید و گل های وحشی شقایق را از پشت بام های گلی تا سطح زمین های ناهموار به رخ می کشید و درختان کوچه باغ ها و جنگل ها که بادهای بهاری را به عطر دل آویز خود میهمان می کردند و زلال آب روانی که رقص ماهی ها را در روی ماسه های ته نشین جای پای عشق را نقش می زد و حنایی که دستها را به رنگ غروب نوید طلوعی فرحبخش می داد و هوای تازه ای که به طعم و بوی پونه های وحشی کنار جوی ما را به صبحانه ای با نان گرم مژده می داد و مرغ های خانگی که شب انتظار کودکانه را به بامدادی سپید از رؤیای تخم مرغ های رنگین به بیداری دلخوشی های کم خرج خبر می دادند و قرآنی که به زبان پدر و مادربزرگ با مهری آمیخته از اخلاص قرائت می شد تا احوال ما را به بهاران پیوند زند تا طبیعت سرشار از رنگ، نور و رایحه بوی خدا دهند و تصور ما پیوسته این باشد که خدا روی ابرها نشسته و به ما می نگرد تا اگر آدم های خوبی بودیم از آن بالا بالاها باران نازل کند و حیات را دوباره بین زیبایی ها تقسیم نماید.
آری این چنین بود.
و آن ایام که همسایگان دیواری به حیاط خانه هایشان نداشتند و قفلی بر درها نبود تا برای پیدا کردن کلید گمشده ای راهی دیارهای دور شویم، فقر فخر بود، همان فقری که پیامبر اعظم (ص) بدان فخر نمود و به معنای نداری و بی چیزی نبود، بلکه همسو با طبیعت، قناعت بود که مراحلی داشت و مراتبی.
و اما بعد.
امروز از پس گذشت سالیانی چند که در زادگاه ها به تفاوت، روزگار ما در حال تغییر است چشم کودکانه هم بر صفحه های جادویی تلویزیون، تلفن های همراه اینترنت و فضاهای مجازی است، تا هر حرکتی را بدون طعم و رایحه مجازی ببینیم، حتی حرکت آب های روان، آبشارها، گلها، شکوفه ها و لاله زارها و این صفحات که چشم و گوش و هوش ما را مدیریت می کنند برده داری مدرن را به رخ می کشند که این چنین داوطلبانه در هوای آلوده به دود کارخانجات و اتومبیل ها و شکست سکوت ها در تهاجم صداهای عادت شده و عطر و طعم های از یاد رفته و احساسات خاموش و ضعیف شده افتخار کنیم به بودن خودمان .
بی گمان نا بودی مان را رقم می زنیم با عمری کوتاه که پیوسته در اضطراب و دلواپسی سپری می شوند. به امید بهبودی حال توسط داروهای شیمیایی توانفرسا و پزشکانی که صف بیمارانشان از در خروجی مطب هم بیرون زده است.
و ما در چنین شرایطی به استقبال نوروز می رویم در فراموشی حیاط های مشجر، حوض ماهی هایی که خاطره شده اند در اتاقک های چهارگوش آپارتمانی که دیگر لباس نو هم برای بیشتر بچه ها لطف تازه ای ندارد و شیرینی و آجیل هم ره آورد نوروز نیستند که به مسافرت های خستگی آور تبدیل شده اند و بسیار سنت های فراموش شده اند و عشق های از یاد رفته.
آری این چنین است و ما راهی جز آشتی ها با سنت ها، آشتی با طبیعت و آشتی با خدایی که همین نزدیکی هاست و به قول سهراب سپهری «لای این شب بوها، زیر آن کاج بلند…» نداریم.
بیایید با فطرت آشتی کنیم، با عشق های پاک، با آب روان و کوه های بلند، با خودمان و با نور و زمان.
نوروزی که دست یتیمان و بیچارگان را می گیرد، نوروزی که فقر را کاهش می دهد در تقسیمی عادلانه و همنوع دوستانه.
نوروزی که با باور مسلمانی ما پیوند خورده است و به پاس امنیتی که داریم و به شکرانه تفاوتی که پیدا کرده ایم شاکر باشیم و برای روزهای بهتر تلاش کنیم.
نوروزتان پیروز، عیدتان مبارک و رویتان شاد و سربلندی تان پایدار باد.
والسلام
- چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۴
- سرمقاله

یادداشت “محمد عسلی” ۲۶ اسفند ۹۴