• print
یادداشت “محمد عسلی” ۲۴ فروردین ۹۵

یادداشت
محمد عسلی
موش های چاق
نشسته ای با چشم دور انداز می کنی رفت و آمدها را در خیابان، آدم ها، اتومبیل ها و دوچرخه ها که با عجله گاز می خورند تا از لابلای سیار های آهنین راهی بگشایند به جلو و می-بینی که چگونه فاصله ها روز به روز بیش و بیشتر می شوند.
فاصله سردر مغازه ها، فاصله ارتفاع ساختمان ها، فاصله پورشه و مازراتی و پراید، فاصله استرس ها، خیال ها، غم ها و غصه ها و نهایتاً داشتن و نداشتن ها، گویی نسلی که دغدغه آخرت داشته منقرض شده و نسل جدید در اندیشه دنیا به درد چه کنم گرفتار است.
عشق که تعیین کننده مسیر حرکت است آنچنان کمرنگ به نظر می آید که گویی بازار هنر خریدار ندارد و کالاهای تولیدی در جایگاه هنر، نمایشی از توانایی های  ماشین و دیجیتالند که با آموزشی چند محصولاتشان هنری جلوه می کنند اما روح هنر در آنها نیست و دیگر کسی در اندیشه خلاقیت های هنری برای پاسخگویی به عشق نیست؛ مگر آنکه عشق را تعریفی از نیروی محرکه تلاش برای بیشتر داشتن و رفع مایحتاج زندگی تعریف کنیم.
نشسته ای و می بینی که زمانه چگونه در کشاکش تداخل اندیشه ها رنگ می بازد و روح رستگاری با انسان ها فاصله می گیرد، گویی هر دستی از آستین برای یاری خواستن از دیگری بیرون می آید، به آستین برنمی گردد.
دست ها را عادتی به تکرار برای نیاز بلندند اما دارا و ندار را به این بلندی دست تشخیص نتوان داد. گویی عزت نفس دیگر از حسنات تلقی نمی شود و اگر بشود ویژه خواص است و خواص در غبار فراموشی ها به انسان بودنشان شناخته نمی شوند.
قضاوت ها بر اساس سیاه و سفید است و نیتی به میانه نیست. عملکردها یا سیاهند یا سفید و در اینجاست که عافیت طلبی هم برای دستی به دعا داشتن جایگاه خود را از دست می دهد.
موش های چاق محصول فرصت هایی هستند در کنار سفره هایی که بی زحمت تدارک شده اند و ته مانده های آنها آنقدر زیادند که تحرکی برای گربه ها سبب دستاورد نیستند.
سفره های نفتی موش های چاق را در پشت فرمان اتومبیل های پورشه و مازراتی نشانده اند به واسطه گری تا اگر با آن سرعت کذایی آدم بخت برگشته ای را زیر گرفتند مهم نباشد چرا که پرداخت دیه آنان دشوار نیست به هر میزان، قطره در دریاست.
کشاورزان و باغداران را غم نان است و آب و هر آنچه درخت و  گیاه را سر پا نگه می دارد. اما واسطه های میدانی نه در هوا نه در زمین و نه در دریا را غمی نیست که پول، پول می آورد و گاه حاصل عمر زحمتکشی به لحظه و ثانیه ای در پس انداز واسطه گرها جای خوش می کند و می بینی که چگونه موش های چاق جولان می دهند در برابر گربه هایی که تمایلی به حرکت ندارند، یا سیرند یا بی تفاوت.
و اما بعد.
گدایی هم دیگر عار نیست. چرا که اگر روزنامه نگار هم باشی برای دریافت بهای ناقابل آن باید دست گدایی دراز کنی پیش مدیرانی که چک های میلیاردی را خیلی سریع و بدون پرس و سؤال امضاء می کنند، اما می گویند ردیف بودجه برای بهای روزنامه نداریم، شاید از محل بودجه آبدارخانه بتوان کاری کرد اگر اضافه آمده باشد که معمولاً اضافه نمی آید.
با چنین اوضاع و احوالی تو می خواهی کار فرهنگی کنی وقتی دوغ و دوشاب در بازار فرهنگی ما یک بها دارد.
وقتی موش ها چاق می شوند سوراخ های جان پناهشان هم عریض و عریض تر می شود، چرا که خاصیت چاقی است. هر کس پیراهن به اندازه تنش می خرد و تو نمی توانی سهمی از آن آستین هم برای تمامی تنت داشته باشی اگر خرده هوشی و سر سوزن ذوقی از فرصت طلبی ها را نشناسی و یا نتوانی و نخواهی!
و چنین می شود که می بینی کسی از خشکسالی فرهنگ حرفی نمی زند و اگر چشمی به آسمان باشد تقاضای باران دارد برای آبی که ماده المواد است و از آن گندم و جو می روید.
من نمی دانم چرا حافظ را چنین حال و احوالی بوده که از خدا تقاضای ابر هدایت کرده(۱) در شرایطی که در مسیر هدایت بوده، اما از این مسیر روز به روز دور می شویم و با خدا فاصله می گیریم و تقاضایی هم نداریم که عملمان نشانه ای از این تقاضاها را نشان دهد.
حرف و حدیث ها بسیار، شعارها و وعده ها نو به نو، تعریف و تمجیدها سنگین و روزنامه-هایمان رنگینند، اما ننگ مسئولیت ناپذیری را کجا بریم.
والسلام
——————————–
پی نویس(۱)
یارب از ابر هدایت برسان بارانی
پیش تر زانکه چو گردی ز میان برخیزم

Comments are closed.