• print
یادداشت “محمد عسلی” ۱۰ خرداد ۹۵

یادداشت
محمد عسلی
وقتی مدرسه‏ها تعطیل می‏شوند
نگاه کودکانه ما در گذشته‏های نه چندان دور به تعطیلی تابستانه مسافرت بود و استراحت و نه بی‏خیالی از درس و مشق، بلکه انتظار برای شروع به کاری بود که از برداشت محصول باغ تا شاگردی مغازه‏ها را شامل می‏شد. به زبان ساده‏تر در گرمای طاقت‏فرسای تابستان عرق‏ریزان برای ذات و قوت زمستان کار می‏کردیم. سن و سال و پیر و جوان هم مطرح نبود. همه با هم کار می‏کردیم؛ کاری سخت و جانکاه. عرق‏ریزان از صبح تا غروب طعم تلخ فشار زندگی را با تمام وجود حس می‏کردیم و تنها تفریح ما در اوج گرما پریدن داخل جوی آبی بود که آرام و روان می‏رفت و ماهی‏های ریز و درشت را در انعکاس نور خورشید وقتی به پهلو می‏خزیدند نشانمان می‏داد. همان جوی آبی که باغ‏ها را آبیاری و شاداب می‏کرد و اینک سالیانی است خشک شده و آن باغ‏ها هم دیگر نیستند یا تبدیل به خانه شده‏اند و آپارتمان و یا به راه عبور و خیابان رسیده‏اند.
کودک بودیم؛ اما احساس کودکانه ما مسیر بزرگسالی را طی می‏کرد. در آن زمان ما با تمام وجود حس می‏کردیم نان چگونه به دست می‏آید و مسیر پخت و پز آن تا رسیدن به دهان و حرص قورت دادن آن را به یاد داریم.
گرسنگی بود که انگیزه کار و تلاش را دو چندان می‏کرد و حس درک غم نان و آب از پدر به پسر و از مادر به دختر می‏رسید.
اسباب‏بازی ما تیرکمان کوچکی بود که گاه از قضا گنجشکی را شکار می‏کرد تا ذوق شکار آن با دعوای مادر به غمی دیگر تبدیل شود که این گنجشک بیچاره هم بچه دارد و حالا بچه‏هایش بدون غذا می‏مانند.
اسباب‏بازی ما ترکه‏های انار نورسی بود که گاه با تکان دادن و زمین زدن آن احساس شادی می‏کردیم.
شب‏های تابستان در میانه درختان باغ به ستاره‏ها خیره می‏شدیم و به آسمانی صاف و روشن و بی‏آنکه سند مالکیتی در دفترخانه‏ای امضاء کنیم، مالک آسمان خود بودیم؛ مالک ستاره‏هایی که گاه چون گردنبند مروارید به گردن خواهر کوچکمان می‏انداختیم تا از خستگی به خواب رود.
در تابستان سنجاقک‏هایی که کنار جوی آب، روی گل‏پونه‏های وحشی می‏نشستند را دنبال می‏کردیم و پروانه‏هایی که هیچگاه در تور ما گیر نیفتادند؛ چون توری نداشتیم. از گاو و گوسفند و استر و الاغ گرفته تا مرغ و بوقلمون و جوجه‏ها از بامداد تا غروب در اندیشه تهیه خوراک بودند با کار. یکی زمین را شخم می‏زد؛ دیگری بار می‏برد و مرغ‏ها هم مدام پای بر زمین می‏کوبیدند تا دانه علفی یا کرمی بیابند و بخورند.
هنوز نوزاد اولی شیر می‏خورد که دومی پا به عرصه حیات می‏گذاشت و چند سالی کوتاه می‏گذشت که دو نفر، چهار، پنج، هفت یا هشت نفر می‏شدند. گویی همه چیز با طبیعت به پیش می‏رفت. مرغ‏ها روزانه تخم می‏گذاشتند و در آخر پاییز جوجه‏هایشان را شماره می‏کردند و مادران هم بچه‏هایشان را حضور و غیاب. آری این چنین بود.
آغوش مادر و مهر پدر به هنگام خواب خستگی را از تن ما می‏زدود و از همان آغاز تابستان به زمستان فکر می‏کردیم و به این ضرب‏المثلی که مدام از زبان مادربزرگ شنیده می‏شد «زر سفید برای زمستان سیاه»
اما زمستان هم در تدارک سوخت و تهیه آب و نان بودیم. جوی آب از کنارمان می‏گذشت و از مسیری می‏آمد که مورد مصرف و شستشوی همگانی بود باید برای مصرف جوشانده می‏شد. گاهی هم در نیمه شب‏ها خالص و صیقلی می‏آمد تا کوزه‏ها را پر کند و ماهی‏ها را جانی تازه دهد و نور ماه را میزبان باشد.
و اما بعد:
حالا زمانه به گونه دیگری رقم خورده است. مردم از طبیعت دور شده‏اند؛ احساس بیشتر داشتن قناعت را از یاد برده و کودکان و حتی نوجوانان در اسباب‏بازی‏های شناور در ذهن غرق شده‏اند. دیگر سواد به خواندن و نوشتن نیست؛ بلکه آشنایی با کامپیوتر و نرم‏افزارهایی است که فاصله‏های مکانی را از ذهن زدوده و سرعت انتقال به موازات طرفه‏العینی تو را به صحنه‏های جنگ می‏برند. جنگی هزاران کیلومتر دورتر از آنجا که نشسته‏ای و تو زخم‏های ترکش خمپاره‏ها را روی صورت کودکانی می‏بینی که چشم امید به دوربین خبرنگار دارند، خبرنگاری که خود زندانی جنگ است و دوربین و نوشته‏هایش در آتش خشم و جهل می‏سوزند و ناله‏هایش را گوش شنوایی نیست.
تابستان و تعطیلی، یعنی توقف و سکون پشت میزی که جعبه جادویی را به رخ می‏کشد تا تو سیر کنی در اندیشه‏های غفلت‏زا؛ اندیشه‏هایی که احساس آدمیت را از تو می‏ربایند و فرمان ذهن و حافظه‏ات را در دست می‏گیرند تا در لابلای نان باگتی که گاز می‏زنی ندانی هر آنچه با ولع و طعم نوشابه‏های گس خوش خوراک بد پس قورت می‏دهی پوست و گوشت برادران و خواهرانت هست، همان‏ها که از فقر و گرسنگی و جنگ و بی‏خانمانی آواره شده‏اند و وسیله‏ای برای ثروت‏اندوزی از ما بهترانند.
آری اگر دیروز جنگ فقر و غنا مسیری طبیعی می‏داشت و سلامت روان را گاه و بیگاه رقم می‏زد امروز مسیری انحرافی را طی می‏کند به صورت برده‏داری داوطلبانه که ذکر آن در این کوتاه نمی‏گنجد.
والسلام

Comments are closed.