• print
یادداشت سردبیر “اسماعیل عسلی” ۱۰ مهر ۹۵

یادداشت سردبیر
اسماعیل عسلی
نگاه انسانی به مفاخر ایرانی
هر انسانی در زندان هایی به سر می برد، زندان زمان، زندان مکان و زندان تاریخ. این که یک انسان در کجا به دنیا آمده باشد و در چه مقطعی از تاریخ و در چه زمان و شرایطی رشد کرده و با فرهنگ و باور و تعصباتی خاص تربیت شده باشد، روی شکل گیری شخصیت او تأثیر زیادی دارد. شرایط جغرافیایی نقش تعیین کننده ای روی لباس و سبک زندگی و غذای ما دارد. آیین و دین و مذهب و خانواده ای که در آن به دنیا آمده ایم روی انتظارات دیگران از ما و انتظارات ما از دیگران تاثیر گذار است. زبان و خط و پشتوانه های فرهنگی و پیشینه ی تاریخی و تمدنی نیز آثار خاص خود را دارند. این که شما از چه نوع ساز و هنری بیشتر لذت ببرید یا مجاورت با دریا یا کوهستان و صحرا چه دل مشغولی ها، پیشه ها و رفتارهایی را در شما نهادینه کرده باشد و… همه و همه در پیوند با همین زندان هایی است که برشمردیم. هر چند غیر از این زندان ها، انسان ها زندان های دیگری نظیر دنیاپرستی، شهوترانی و زیاده خواهی را برای خود تدارک می بینند و فرصت لذت بردن را از خود سلب می کنند، اما انسان هایی نیز هستند که در مرزهای جغرافیایی نمی گنجند و تعصبات قومی و قبیله ای و مذهبی، موجب قطع پیوند عاطفی آنها با سایر انسان ها نمی شود. حافظ و مولانا در ردیف چنین انسان هایی هستند که لذت بردن از مطالعه ی آثار و اشعار آنها صرفاً در گرو آشنایی با زبان فارسی نیست، بلکه هر کسی در هر کجای جهان که صاحب دل و اهل ذوق و آشنا با زبان فطرت انسانی باشد حتی از ترجمه ی اشعارشان نیز لذت می برد و از آن الهام می گیرد هر انسانی با وجود وابستگی هایی که از جهات گوناگون دارد و دلبستگی هایی که در طول زندگی برای او پیش می آید، اما همین که درک می کند نجات و رهایی انسان ها از جنگ های نفرت انگیز و درگیری های بی پایان در گرو نگاه انسانی به تمامی مسائل است با بزرگانی چون حافظ و مولانا همذات پنداری می کند و احساس می کند که در چنین رویکردی تنها نیست.
اگر چه دعوا بر سر این که کدام شاعر بزرگ و نویسنده ی مشهور و تأثیرگذار متعلق به کدام سرزمین و معتقد به چه دین و مذهبی است هنوز هم در جوامع انسانی به عنوان یک برند فرهنگی و شاخصه ای تأثیرگذار در تعیین جایگاه هر ملت و جامعه ای مطرح است و جای خود را دارد اما بزرگانی چون حافظ و مولانا در چنین دغدغه ای با ما همراه نیستند چرا که دغدغه ی اصلی آنها مشارکت در ایجاد مدینه ی فاضله ای است که انسان ها در سایه ی درکی مشترک از هستی و فلسفه ی وجودی انسان، لذت هایی که تاکنون به آن دست نیافته اند را تجربه کنند.
اصولاً یکی از موانع همذات پنداری معاصرین مولانا و حافظ با این بزرگان محبوس بودن آنها در چنین زندان هایی است و بر عکس هر کجا که با چنین بزرگانی همداستانی کرده اند از روی ظن و گمان خودشان بوده است به قول مولانا:
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
از این رو وارد کردن چنین بزرگانی در بازی های کودکانه آمیخته به تعصبات قومی و مذهبی با هدف تملک آنها هرگز نتیجه بخش نبوده و نخواهد بود، هر چند چنین بازی هایی معمولاً با هدف بیرون راندن رقیب از دعوی تملک حافظ یا مولانا صورت می‏گیرد. در واقع این گونه اقدامات و رفتارهای اجتناب ناپذیر و به گونه ای قابل توجیه، انسان ها را از رسیدن به درک مشترک پیرامون دغدغه های انسانی بازمی دارد.
تا زمانی که چنین رقابت هایی برای تملک بزرگان بین دولت ها و ملت ها باشد با توجه به تصویری که برخورداری هر ملت از چنین بزرگانی از آنها ارائه می دهد قابل توجیه است، اما چنین دعواهایی نباید به شهرهای واقع در یک کشور کشیده شود. تا به حال برای سلمان فارسی چندین خاستگاه و زادگاه تدارک دیده اند که آخرین آن کازرون بوده است و هر گروهی تلاش کرده که آیین بزرگداشت این شخصیت تاریخی و دینی را در شهر مورد نظر خود برگزار کند و افتخار تثبیت وابستگی چنین شخصیتی را به شهری خاص از آن خود کند، در حالی که فارسی بودن این شخص آن هم با توجه به گستره ای که فارس در آن زمان داشته برای افتخار کردن به او کفایت می کند!
گاهی ما به دنبال پیوند دادن جایگاه یک شاعر و نحوه ی پرورش و تربیت او و تأثیرپذیری او از شخصیت های پیرامونی اش هستیم و از این منظر برای اثبات وابستگی او به مکانی خاص تلاش می کنیم اما زمانی به دنبال این هستیم که با بهره گیری از قدرت و موقعیت خود و همچنین استفاده از ابهاماتی که در زندگی یک شخصیت ادبی وجود دارد، خودی نشان دهیم. نظیر همان کاری که برای تعیین روز شعر صورت گرفت و چالش هایی را نیز به دنبال داشت و اتفاق خاصی هم نیفتاد و روی باور عموم مردم نسبت به جایگاه شاعران نیز تأثیری نداشت. در واقع زور عده ای بر عده ای دیگر چربید و سر در آبشخورهایی داشت که در حوصله ی این یادداشت نیست! اگر چه در مورد خاستگاه حافظ چنین ابهاماتی وجود ندارد اما از آنجایی که همواره باید موضوعی برای منازعه وجود داشته باشد، اهل نظر رویکرد فکری و اندیشگانی حافظ را موضوع دعوا قرار داده اند.
حافظم در مجلسی، دردی کشم در محفلی
اما خود حافظ این دعوا را خاتمه داده و خیال همه را راحت کرده است :
من اگر رند خراباتم و گر حافظ شهر
این متاعم که همی بینی و کمتر زینم
پرواضح است که ما در منازعات بین المللی بر سر تملک بزرگان نباید کوتاه بیاییم و از دست رفتن بخش هایی از این سرزمین در مقاطعی از تاریخ دلیل قانع کننده ای برای خداحافظی با بزرگانی چون رودکی و نظامی و ابوشکور و مولانا و… نیست اما دعواهای داخلی زیاد چنگی به دل نمی زند و بیشتر به درد کتاب سازی و فخر فروشی و قدرت نمایی می خورد، مگر این که حاصل کنکاش های حق طلبانه ای باشد که بناست از دل آنها حقایق تاریخی را استخراج کنیم. والسلام.

Comments are closed.