• print
یادداشت “محمد عسلی” ۱۴ اسفند ۹۵

یادداشت
محمد عسلی
ببخشا بر کسی کش زر نباشد
باد آمد و ابر آورد، ابر آمد و گریست و باران سرزمین¬های خشک را تر کرد آنچنان خیساند که سیل شد و رودخانه¬ها را شست و زمین را از خوابی طولانی بیدار کرد.
دانه¬ها، کوچک و بزرگ به رویش امیدوار شدند و حیات عشق بدون را بار دیگر نوید داد تا بهار پربارتر از پار و پیرار سبزی و سبزینگی را به تماشا گذارد.
این کرامت بی¬چون و چرا و بی¬منت آنچنان سرازیر شد که جایی از میهن ما را بی-نصیب نگذاشت.
به پاس چنین رحمتی و به شکرانه خرمی¬ها و هوای پاکی که ریه¬های ما را تازه می-کند بهترین کار دستگیری از بینوایان است در آستانه نوروز و بهاری که ارزانی ماست.
باران کمک خود را هر چند ناچیز بر جان¬های محروم و تن¬های برهنه ببارانیم و از آنچه داریم اندکی به ناداران دهیم که «قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود…»
و اما بعد:
چه کسانی را دریابیم؟
متکدیان که خود به کوچه و خیابان راهی می¬شوند و مدام دستشان دراز است. جمع دوستان و یاران هم که بی¬نصیب از خوراکی¬ها و نوشیدنی¬ها نیستند؛ یک بار هم سفره¬ای برای بیچارگان پهن کنیم. همان¬ها که با عزت نفس در تلاشی عبث بی¬نَفَس شده¬اند و با سیلی روی خود را سرخ نگه می¬دارند. همان کسانی که بعضاً نام و نشانی دارند و با حداقل درآمد و حقوق فقط پاسخگوی نان و آب¬اند و شاید رخت و لباسی به سالی.
کودکانی را دریابیم که چشم¬انتظار لباس و کفشی نو¬اند اما پدر یا مادرانشان قادر به خرید نیستند.
یاد آن قدیم¬ها یعنی همان پنجاه شصت سال پیش به خیر که مساجد مأمن و نقطه امیدی بودند برای دیدارهایی از جنس عاطفه تا افراد خیری پیدا شوند، پولی در هر محله جمع کنند و بی¬آنکه بیچارگان بدانند از کجا و چگونه آمده از آن لطف و محبت در آستانه نوروز بی¬نصیب نمانند.
یاد باد آن زمان که کودکان یتیم و خانواده¬های درمانده به سمت مغازه¬هایی هدایت می¬شدند که لباس و خوراک شب عیدشان را بی¬زحمت و منت تأمین می¬کردند به اسم قرض اما هیچوقت به دنبال وصول آن نبودند.
یاد باد آن زمانی که در مدارس افراد خیر پرس و جو می¬کردند که کدام دانش¬آموز از بضاعت مالی محروم است و بی¬آنکه با او تماسی داشته باشند خانواده¬اش را درمی¬یافتند و مهر و عاطفه و تعاون با احساس و عقل و باور به هم می¬آمیختند و شربتی گوارا فراهم می-آمد تا گلوی خشکیده¬ای را تر کند و بارقه امیدی را در چشمان کم¬فروغی پدید آورد.
یاد باد آن زمان که همسایگان در شهر و روستا دور هم جمع می¬شدند و به درد دل هم گوش می¬دادند تا اگر شب کسی نان و قوتی ندارد، خوراک خود را با او تقسیم کنند؛ آش نذری بپزند، سمنوی جمعی به بار آورند و همه مثل هم، به اندازه هم و در اندیشه هم به آسمان و زمین نگاهی از سر امید داشته باشند.
یاد باد آن روزگاران یاد باد.
و اینک که در هر خانه و مسکنی وسیله¬ای برای ارتباط با ناکجاآبادها در اختیار همگان است دارا و ندار در کنار همند اما با هم نیستند.
زندگی آپارتمان¬نشینی و فرهنگ جدایی و بی¬تفاوتی نسبت به یکدیگر موجب شده تا همسایه مجاور را نشناسی مراوده¬ای نباشد حتی یک سلام.
اَیا پر لعل کرده جام زرین
ببخشا بر کسی کش زر نباشد
خطاب حافظ به کسانی است که در ناز و نعمت غوطه¬ورند و جام زرین دارند و حال و هوای بهین.
و افسوس که از قدیم گفته¬اند: بعضی از ثروتمندان بیشتر دست گیرنده دارند تا دهنده و مثل سرکه سالند می¬اندوزند و می¬سپارند بی¬آنکه درمی پس دهند.
این به رخ کشیدن¬های خانه زرنگار و جامه¬های پرنقش و نگار و اتومبیل¬های خریده شده با دلار بسیار جز آنکه فاصله¬های طبقاتی را بیش و بیشتر و شکاف فقر و غنا را افزون و افزون¬تر کند و جامعه را به سمت و سوی ناصواب پیش برد و قانون¬ستیزی را ترویج کند حاصلی ندارد.
افزایش طلاق و جدایی، اعتیاد و ولنگاری و خشونت و اعمال جنایی که متأسفانه روز به روز شاهد آمار بیشتری از آنها هستیم نتیجه اندیشه و عمل جزیره¬ای طبقات و اقشار مختلف است که حسی برای تعاون و دستگیری و رفع معضلات و مشکلات دیگران در آنها بیدار نیست.
گویی هر کس برای رسیدن به هدف¬های خود پای بر دوش دیگران می¬گذارد و بی-خیال از آسیب¬های فردی و اجتماعی راه خود را می¬رود.
آن همه ادبیات و عرفان که میراث فرهنگی عظیم ماست از ذهن و زبان کوچ کرده و در سنگ و آجر مقبره¬ها نشسته تا رهگذران و سیاحتگران به آستان¬بوسی پلکان¬ها روند، اما از آنچه گفته و بر آن تأکید شده غافل بمانند و به آنچه بزرگانی چون حافظ و سعدی و سایر سخنوران و شاعران ما را بدین مقامات انسانی و عرفانی رسانده توجهی نکنند.
ای کاش یک بانک اطلاعاتی محرمانه از خانواده¬های بی¬چیز و مسکین می¬داشتیم تا به جای هزینه کردن و صرف وقت در فضاهای مجازی برای یافتن اشعار فکاهی و جوک و تصاویر مستهجن در طلب آدرسی از یک ناتوان می¬بودیم و چراغی در خانه تاریکی روشن می¬کردیم تا نوروز برای همه نوروز باشد.
خوشی و سعادت و رفاه دیگر جنبه فردی خود را از دست داده، امنیت مال و جان و حال زمانی میسر است که فقیر و گرسنه و دلواپس و مضطرب نداشته باشیم.
امنیت شغلی وقتی ممکن است که شاهد تعطیلی کارگاه¬ها و کارخانجات نباشیم.
امنیت روانی را نمی¬توان با نیروهای نظامی و امنیتی تأمین کرد آنها نیروهای بازدارنده مهاجمان خارجی و بیگانگان هستند.
جامعه یک روح کلی دارد. مثل رودخانه¬ای است که آلودگی¬ها را به همه مسیرها می-برد.
باید به این روح جمعی بیاندیشیم. به پاکی و زلالی رودخانه عظیم اجتماعات انسانی شهرها و روستاهایمان که اگر بناست به دریا وصل شوند به باتلاق نریزند و در کوره راه¬ها و کویرها به هرز فراموشی نروند.
ما به یک فرهنگ¬سازی کارشناسانه و نوین نیازمندیم و باید به شیوه¬های جدید روی آوریم.
به روش¬هایی مثل اختصاص بخشی از درآمدهای شهرداری¬ها، گمرکات، درآمدهای حاصل از مصادره اموال قاچاق، درصدی از درآمد نفت و گاز که صرفاً برای بیچارگانی هزینه شود که گر چه ظاهراً بی¬چیز نمی¬نمایند اما فقرشان در دلشان زندانی است و خون می¬خورند و خاموشند.
والسلام

Comments are closed.