• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۱۵ اسفند ۹۵

سرمقاله
محمد عسلی
زیبایی ای درخت!
نشسته¬ای روی صندلی زیر سایه درختی که میوه شیرین آن لذت چشیدن طعمی گوارا را به تو ارزانی داشته و اندیشه¬هایت را با مدادی که در دست داری به روی صفحات سفید کاغذ نقش می¬زنی و چون فرصت خواب فرا می¬رسد روی تخت دراز می¬کشی و چشم بر سقفی می-دوزی که تیرک¬های ضخیم چوب¬های جنگلی آن را ایمن ساخته¬اند.
صندلی، سایه، میوه، مداد، کاغذ، تخت و تیرک¬های نگهدارنده سقف خانه¬ات همه هدیه درخت است.
درخت مأمن پرندگان، تغذیه کننده حشرات، جایگاهی برای لانه¬سازی، ریشه¬هایی برای جذب آب باران و پیشگیری از هدررفت آب و سیل و نمایانگر جنگل و باغی است که زیبایی خیره کننده آن تو را به وجد می¬آورد و ذهن و زبانت را به خلاقیت واژه¬ها و تدابیری می¬برد که از آن داستان¬ها، افسانه¬ها، قصه¬ها و اشعار لطیف را به زندگی معنویت پیوند زنی و در تنهایی با کتاب¬هایی که یار و غمخوار تو هستند احساس در جمع بودن داشته باشی.
درخت از تن و شیره جانش کتاب¬هایی به تو ارزانی می¬کند که پیوند تفکر و اندیشه¬ات را با قبل و ماقبل از تاریخ و از آنچه بر سر انسان، طبیعت و خدا آمده است عملی کرده است. و تو با این همه فهم و دانایی که از نوزادی تا مراحل تکامل بعدی به دست آورده¬ای بیش از همه مدیون هدیه خداوندی که همان درخت باشد.
جلوه¬های رنگ در رنگ گل¬ها و شکوفه¬ها و دانه¬های خواب و بیداری که در رویش بهار تجلی اوج زیبایی¬ها را به تماشای تو می¬گذارند همه مدیون درختند.
و ابرهای سرگردان که وقتی به جنگل¬های باطراوت می¬رسند برای گریستن از هوای درختان وام می¬گیرند و مرزبندی¬های جغرافیایی که از قرن¬های پیش و پیش¬تر تو را با کشتی-های غول¬پیکری که با تنه¬های درختان ساخته¬اند به دنیاهای ناشناخته برده و با ملل¬های مختلف آشنا ساخته¬اند همه مدیون درختند.
و شاید قبل از خلقت انسان نخست درخت بوده و آب و زمین، تا مأمنی باشد برای انسانی که دارای اراده آزاد است و اندیشه¬ای فراتر از اندیشه دیگر موجودات تا بتواند از درخت هواپیما، اتومبیل، کشتی و هزاران بل میلیون¬ها وسیله رفاهی و کاری دیگر بسازد حتی دسته تبری و اره¬ای که با آن مبادرت به قطع آن می¬کنیم.
و ما که در خونمان و در حرکت جانمان و در چهار ستون تنمان درخت و سبزی و سبزینگی جا خوش کرده و به ما نیرو می¬دهد چه بی¬انصافانه آن را از بین می¬بریم و مهر و لطف درختان را فراموش می¬کنیم و حاضر نیستم حتی یک بار دست نوازش بر سر یتیمیِ آنان بکشیم در روزگار آهن و فولاد.
و اما بعد:
افسوس که نه فقط در مدارس حتی در دانشگاه¬ها هم گاه و بیگاه که زیر سایه درختان می¬نشینیم تنه درختان را صفحه نقش یادبود می¬کنیم و چون زیر سایه بیدی کنار آب آرام می-گیریم آتش کباب ظهر را در حفره همان درخت می¬افروزیم غافل از آنکه خود را می¬تراشیم و بار دیگر نه آن سایه است، نه آن درخت و نه آبی که بتوان در تموز کنار آن دمی آسوده ماند و یا آسوده خواند.
بیاندیشیم به زمانی که از درخت آثاری نباشد و جز نقشی از گذشته¬ها یادی و خاطره¬ای به جای نماند. آنگاه کدام پرنده زیبا می¬تواند به شوق بهار عاشقانه بخواند؛ عاشقانه بال زند و عاشقانه کوه و در و دشت و صحراها را دور زند تا ما را از آن همه زیبایی حال و هوایی به وجود آید؟
کدام واژه بیانگر روح ناآرامی است در موسیقی اشعاری لطیف که بی¬درخت بتواند بسراید:
«کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
الا ای دولتی طالع که قدر وقت می¬دانی
گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش…»
به راستی در این روزگار که پس مانده¬های نفس خودروها و کارخانجات عدیده دودزا گرمای زمین را تا آب شدن یخ¬های قطب افزایش داده¬اند، کدام نجات دهنده بهتر از درخت تواند ما را به نیم نفسی باقیمانده از این آلودگی¬ها حفظ کند؟
پس اگر «دیگران کاشتند و ما خوردیم ما هم بکاریم تا دیگران بخورند…»
و نه فقط کاشتن که حفظ آن از کاشتن مهم¬تر است.
حرمت درخت و درختان را پاس داریم نه فقط به قیمت جانمان بلکه برای بقای فرزندانمان و آیندگانی که چشم امید به حیات و زیبایی¬های آن دارند.
والسلام

Comments are closed.