• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۲۳ شهریور ۱۳۹۶

سرمقاله
محمد عسلی
اگر غم را چو آتش دود بودی…
نشسته¬ای روی زمینی که از درد به خود می¬پیچد و از این پیچیدن تو را سرگیجه¬ای است غم¬آور که به هر نگاه زمانه را نیز چرخشی است نه به خود که اختیار ماندن از دست شده است و تو از دروازه¬ای به دروازه دیگر مسیری به نام زندگی را طی می¬کنی که در این راه از سنگ و گِل و کوه و سبزه و درخت و دشت و کویر حالتی دارند به فراخور حال.
نشسته¬ای روی زمینی که از آن مرگ و حیات جاری است و همه چیز در حال شدن است خواهی نخواهی، حتی درجه تب غم چونان غلیان آب بر آتش. جوششی پدیدار است از درون که به هر چرخشی از این جوشش آدمی را حالتی دیگر است چنانکه از جماد به نبات و از نبات به حیوان و از حیوان به انسان راه چندان درازی نیست به مثابه جویدن تن سیب سبزی زیر دندان¬های حریص و فرو بردن زمین در کام تا نشو و نمای دانه¬ای که هر سال چشم بر بهار می¬گشاید و لبخند بر پاییز می¬زند در طلب سکون و آرامشی چند در آغوش زمستان و انتظار کوتاه حالتی کرخت و سست در پرواز با باد سوار بر ابر در سیر فضا.
نشسته¬ای در نفس باد به هر دم و بازدمی چنان آرام که گویی در تار و پود مخمل مه به نازکی تدبیر تو را حالتی است از نشاط روی قطره اشکی که از ماورای احساس فرو می¬افتد روی گونه خاک¬آلود تا رخنه کند در دل پوسته مغز بادامی که هوس ماندن را در خود ذخیره دارد و تواند تو را در عالم خیال به واقعیت ریاضت پیوند دهد چنانکه تاگور را از آن نعمتی بود و حافظ را به قناعت غنای ماندن بخشید.
و اما بعد:
ایستاده فرو غلتیده¬ای به دامن درخت زیر چتر آسمانی که اگر از آن مجال باریدن آبی نباشد هیچ گردویی به گردی زمین نمایشی از بودن را حتی در خیال گذر نکند چه رسد به نمایش مغزی سفید درون پوسته محافظی که تو را نیز از این نعمت سهمی است و با خود بارها گفته¬ای: راستی اگر این پوست نمی¬بود، در من کدام شبکه¬ پیچ در پیچ رگ¬ها در توازی پی¬ها تحملی برای دیدن داشت چه رسد به دوست داشتن، مهر ورزیدن و پا به پای شادمانی¬ها پای کوبیدن!
ایستاده در اندیشه نگاهی که می¬بردت به عالم حقیقت تا واقعیت بودنت را به احساس چندگانه تقسیم کند تو را سیری است پنهانی که فهم دالان¬های تو در توی نرون¬هایت هم از تفسیر آن عاجزند که حرکت را اصالتی است برای بودن و نماندن و تو را چنین بینشی به فهم هر آنچه نمی¬رسی در تاریکی شبانه تشخیص، هل دهد به ناکجاآبادهای مزارستان¬هایی که از دل آنان سیاه¬مشق¬های شبانه رخ می¬نمایند و خروجی آنها گندم است برای تکمیل هوایی که امید بودن را قوت می¬بخشد.
ایستاده تو را دویدنی است به عادت در پی سرعتی که عشق تنها تواند نیروی محرکه آن باشد که به قولی:
«اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه…»
و آن کس که این فهم را به تصویر کشید با کلماتی از آتش در جهش از دوزخ فهم بهشت را تجربه نکرد به عالم تاریکی و ندیدن¬هایی که زشتی¬ها را زیبا و زیبایی¬ها را زشت نشان می¬دهد که چشم باشد پرده¬ای بر دل بینا. چونان ابری سیاه در برابر آفتاب که ما را طاقت دیدار بدین چشم نیست تا چه رسد به فهمی که از حقیقت به نسبت فاصله بهشت تا زمین دوری را سالیانی که نه بل به قرن¬های غیرقابل شمار تجربه کرده و در دم سرد نی دمیده و نالیده و از جدایی¬ها شکوه خریده است.
ایستاده تو را دویدنی است تا فاصله¬ای بین تو باشد و همزادی که نتواند بی دست پیمودن همراهی¬ات کند آنگاه نازشی است تو را بدین تفاوت و تغییر و شکرانه¬ای که به بهای اشرفیت به کلام پیوند می¬دهی.
دراز کشیده انگار در خوابی در عین بیداری و تو را پروازی است از جنس بازتاب حافظه¬ای فعال در رؤیا و چه راه¬های دوری که بی¬خیال طی می¬کنی و با خود حرکت می¬دهی جسمت را در زمین و آسمان و کائنات به همین سادگی مثل پر قویی سرگردان در آغوش طوفان که نمی-داند در کجای این سرزمین پهناور فرود می¬آید در جدایی بالی که خود طوفانی بود از آمدن و شدن و وسیله¬ای برای پرواز در عالم واقع.
و اما بعدتر:
اینک آسمان رو به سردی می¬رود و ابرها از پس هم می¬آیند و هوا به پالایش نفس¬های آلوده دل مشغول است و تو را غلظت دودها از دل کارخانه¬ها که نه از دل این نفس¬های درگیر خبر از غمی می¬دهند که زیربنای آتشکده آن فهم است که ای کاش نمی¬بود که بارها خوانده و نوشته¬ای در پی همین غم که:
«اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه…»
والسلام

Comments are closed.