سرمقاله
محمد عسلی
ماه جان افروز مهر از ره رسید…
حس بویایی نقش خط از دفتر سفید در نخستین روز درس و عکس¬های آب، بابا، بار، توپ، عروسک و مدادرنگی¬های دوسر آبی و قرمز روی نیمکت¬های چوبی تق و تق و میخ¬های آزار دهنده سر بر آمده از کف و نقشه¬ای آویزان رو در رو بالای تخته سیاه و گچ¬های پژمرده¬ای که گاه به یک فشار پخش می¬شدند توی دستانت و بوی دوات و مرکب در نوک قلم نی بدقلق که به التماس کشیده می¬شد روی دفترچه خط بدان امید که نمره¬ای و کششی از سر رضایت باشد بدان واژه¬های سیاه رنگ کم¬رمق و شوق رسیدن زنگ ورزش در آن حیاط کوچک کنار جوی آب که به هر ضربۀ توپ پخش می¬کرد آب ماهی¬تاب را روی صورت و لباس کودکی¬ات و خشمی که در زمستان به افزودن سرما را نصیب بود و حرص کودکانه¬ای که به حسادت می¬ماند وقتی مشق¬های علی را نمره ۲۰ می¬دادند که خط خوبی داشت و فرصتی برای بهتر بودن با آن لباس¬های کهنه وصله شده و کفش¬های پنجه فرسوده و پیراهن جوهری دکمه رها شده و آموزگاری که به هر بامداد گاه بوی نیمرویش با آن روغن میش کل حسین عالمگیر می¬شد و اشتهای کودکانه را تیز می¬کرد از پس نان خشک آب زده¬ای که با آن میل به صبحانه نداشتی و شیر جوشیده خشکی که هدیه یونیسف بود در انباری نمور موش افزون که فضله¬های سیاه گاز در لبه قابلمه سر می¬خوردند و بابای مدرسه که در غم از دست دادن همسر بیمارش مدام می-گریست و اشک¬هایش بدان شیر می¬افتاد .
در زیر درخت نسترنی که در بهار مشام را تحریک می¬کرد و دست¬های ظریفی که فواره خواهش می¬شدند برای چیدن گلی در صبحگاه بدان امید که لبخندی به لب آقامعلم بیاید و بگوید آفرین به تو شاگرد خوب و چنته¬ای که وقتی گشوده می¬شد از آن بوی نان می¬آمد و انجیری خشک که در لابلای دندان¬های تو تا آخر زنگ طعم شیرین خود را داشت تا حواست را پرت کند از آن دریچه به حیاط بدان هنگام که دهان بر آب جوی می¬گشودی چنان که تو را لذتی بود بی هیچ کم و کاست با نگاهی که لغزش ماهی را روی ماسه موج موجی ته جوی دنبال می¬کرد.
و اما بعد:
امروز نه از آن حیاط نسترن¬آگین و نه مداد دورنگ آبی و قرمز و نه آزار میخ¬های برآمده از میز و نیمکت¬ها و نه چنته¬هایی که بوی خوش نان می¬داشتند و نه از دارا و آذر خبری نیست.
مدرسه¬ها چیزی بیشتر از درون خانه¬ها به ابزار فراوان ندارند.
امروز جهان در دست¬های کودک ۵ ساله هم در چرخش است از خنده¬ها و گریه¬ها، جنگ و صلح، عشق و نفرت، غم و شادی و….
آری همه در همند، هوای پاکی نیست که بوی نسترن¬ها را از روی چینه¬های خشکیده باغ¬های از میان رفته مشام جان را تازه کند.
رایحه ادوکلن از روی گل¬های مصنوعی خاک گرفته به قدمی که آموزگاران برمی¬دارند کسل کننده است.
و در جمع مدادرنگی¬های بی¬شمار انتخاب چنان سخت است که گاه تمامی صفحه¬ها خط-خطی می¬شوند وقتی پیامکی از این جعبه کوچک جادویی به صدا درمی¬آید و مرغ دل کودکانه را به دورترها پرواز می¬دهد و کلاس را خالی می¬کند از واژه¬های نخستین تا روزگاری بعد که اعصاب و روان در تکاپوی دانشی به سطح تو را ببرد بنشاند پشت میز اداره¬ای که ۲۰ دقیقه بیشتر کار مثبتی از بودنت به محاسبه نیاید و مابقی اوقات در فضای کسل کننده به گفت¬وگو و تلفن بگذرد و یا حس تأمین ضروریات روز که از حد افزونند.
و اما بعدتر:
اگر بتوان به قول حافظ سقف آسمان را شکافت و طرحی نو درانداخت و لشکر غم را از ریختن خون عاشقان برحذر داشت، برنامه¬ای باید و مجریانی نه از جنس گذشتگان و حال، بل از آیندگان که بتوانند درسی بیاموزند و بیاموزانند به شرافت در راه کمال تا مفهوم انسان بودن از چشم و گوش و دست و پاهای هموار تا قلبی که مهر را فهم می¬کند و خدا را نمی¬آزماید بل بدان آزمایش خود را می¬آراید انسان¬ساز شود در مدرسه طبیعت و کوچه باغ¬های بهار و پاییز و زمستانی که بیداری را فریاد می¬زنند.
والسلام
- چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
- سرمقاله

سرمقاله “محمد عسلی” ۲۹ شهریور ۱۳۹۶