• print
محمد عسلی پاییزبان ۱۸ آذر ۹۶

محمد عسلی
پاییزبان
کولی باد زوزه¬کشان
برگ¬های نیمه جان را بر دوش می¬کشد
و خش¬خش¬های بی وقفه
مرثیه¬خوان مرگند…
کلاغان را باکی نیست
گندزارهای برهنه در پناهگاه¬ها آرمیده¬اند
و طعمه¬ها
پس¬مانده¬های بی¬رمق از دهان افتاده¬اند
چه می¬شود کرد؟
وقتی عشق¬های رنگ پریده
در قماری از پیش باخته
تکرار هوس¬های آلوده¬اند
***
شتاب برای سقوط
در کشاکش شمارش معکوس
آنچنان که گویی دیگر آسمان آبی نیست
و آبی زلال، سنجاقک¬ها را کام نمی¬دهد
و نفسی عمیق که آهی از سینه بر دل آرد دشوار می¬نماید
آه، هم
در حصار تنگ¬چشمی سینه، زندانی بخلی نافرجام است
تعریفی به نجابت مجال ظهور ندارد
ما از خود می¬گوییم
بی آنکه دیگران را باور کنیم
دست می¬زنیم
تقدیر می¬کنیم
جایزه می¬دهیم
و عکس می¬گیریم
همه عادت کرده¬ایم به خود دروغ بگوییم
در وانفسای خشکسالی¬ها
با دل¬مشغولی¬های کاذبی که شتاب¬های بی¬منطق را بهانه کم¬مجالی¬ها کرده است
آری
در پاییزی که ترتیب و تناوب فصل¬ها را برنمی¬تابد
بهار را مجال و رمقی برای ظهور نیست
بی آبی بهانه است
شکوفه¬ها را به فراموشی سپرده¬ایم
و قدر استاد نکو دانستن را از استاد نیاموختیم
زنبوروار
بر شکوفه¬های نیم باز چنگ می¬زنیم
و نیش فرو می¬کنیم
پاییز این سال¬ها
رسمی است فراموش شده
چنانکه اصالت¬ها را به تندباد حوادث سپرده است
و ریشه¬ها را نیز
و تیشه¬هایی که به نیروی کلمات تا اعماق فرو می¬روند.
آه عجب
خشکسالی¬های ممتدی سایه افکنده¬اند
و آدمی
نرم¬افزار علف¬های مزرع سبز فلک را که:
داس مه نو می¬طلبید گم کرده است.
و پروانه¬هایی که مرگ را در تابش نور پذیرا بودند پرواز را به سیاهچال برده¬اند.
عجبا
که در این پاییز بی خردی
صدای مدهش انفجار مغز کودکان فلسطینی،
در تابه سرخ هراس، هیچ عربی را جرأت حرکت نمی¬دهد!
و بلیت¬های پیش فروش شده بهشت هاوایی
رخصت اعتراض را از آنان ربوده¬ است
دیری است برای خود دست می¬زنند.
بی آنکه
دست¬های بسته را در خشم نگاه تماشاگران ببینند.
***
دلمان خوش نیست
دل¬خوشی¬ها را مرور می¬کنیم
و مهربانی¬ها را نیز
آنگاه که پرستوها پروازی آزادانه داشتند.
و لانه¬هایشان را در دسترس کودکان می¬ساختند.
آری پاییز را بهانه¬ای است
چندانکه بهار را
و زمستان که چتر سرما می¬افکند
عجب!
که گاه هست و گاه نیست
و باران اینک
در لطافت طبعش خلاف هست
و برفی که رنگ باخته در تداوم آلودگی¬ها
و خروجی حجم ناخالص آلودگی¬ها
به عادتی که ما را نیز در حصار دارد
و نفس¬هایی
که در دم و بازدم مظلومانه کم¬رمق می¬شوند
و کوبه¬ی نیستی
که مدام بر در می¬کوبد
وقتی سیاست در نبرد با حماقت کم می¬آورد
و جنگ بهانه¬ای می¬شود برای بیشتر داشتن
حتی به بهای
آتش افکندن
در جنگل
و سوزاندن توشه¬ی کودکان فردا
آری:
غریب جهانی است شازده¬ی کوچولو
و پاییزبان¬ها
قهرمانانی که سنگینی مدال¬های شرم گردنشان را تا زانو خم کرده است.

Comments are closed.