• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۲۳ آذر ۱۳۹۶

سرمقاله
محمد عسلی
نرم¬افزارهای سخت
نشسته راه می¬رود و ایستاده می¬نشیند، می¬دود در هر حال با آینه¬ای پیش رو که پشت و پس آن را نمی¬بیند. اما احساس می¬کند به قلبش چسبیده است و با هر ضربان آن نیز تیک و تاکی دارد در همه حال و تعطیل¬بردار نیست. در خواب هم دست می¬ساید بر دکمه¬های متحرک ثابتی که عقل را ربوده و چشم¬های خسته و خواب¬آلود را گشاده؛ گاه با نوایی خوش و ناخوش و گاه همراه با تصویرهای آنچنانی که آنطرف آن هم دیدنی است و چون تکرار می¬شود کسالت را در ظرف خجالت چون معجونی تلخ، تنهایی و بطالت را تقدیم می¬کند.
آری نشسته می¬دود تا آنجا که راه از چاه نمی¬داند و چون برمی¬خیزد راه نمی¬یابد یا در چاه می¬افتد. دختری در چهارفصل تنهایی و در چهار دیواری عفت که جسم را در پرده دارد و روح را به ناکجاآبادها برده و از گنداب¬های عفن گذشته و به مزبله افتاده تا پیگرد گنجی نانهفته باشد از اعماق بی آنکه او را وسیله¬ای باید در کند و کاوهای علت.
و پسری که چشم به راه است با تله¬ای که از آن جادو آموخته هر چند دخترک آشناست با حیله¬ها در این دامگه. لیکن می¬بردش تندباد تنهایی و رنج از پس گرسنگی¬های چهل ساله¬ای که طی کرده با رؤیا و می¬افکند خود را بدان دام تا شاید نجاتبخشی سر رسد و رسم آشنایی به جای آورد به شیوه عشاق.
و اما بعد:
نرم¬افزارهای سخت در کمین بخت¬های بسته و ناگشوده خیابان در خیابان و کوچه در کوچه، خانه خانه¬ها را طی می¬کنند به سرعت نور، سوار بر موج از قالب¬های بتونی می¬گذرند، از آب و آتش و آهن و فولاد بی¬آنکه خم بر ابرو آرند و یا ترسی بر آنان غلبه کند.
این هم جنگی است که چندان شباهتی به گردن¬آویزهای اسارت ندارد و یورش آدم¬ربایان برده¬فروش¬ها را به یاد نمی¬آورد؛ اما عجب شکارچیان ماهری هستند این پیچیده مغزهای روان در دست¬های ما که روز به روز نو و نوتر می¬شوند با جلوه¬گری¬های بی¬شمار که هم در طرفه-العینی چراغ راه می¬شوند و هم چاه و چاله می¬آفرینند؛ هم گول می¬زنند؛ هم پول می¬ربایند و هم عمر را به سخره می¬گیرند در تمامی اوقات.
از تریاک زهری کشنده¬تر دارند و از تریاق بی¬خبر می¬گذرند؛ از نسیم مایه می¬گیرند؛ از بهار و گل هدیه می¬آورند و با نمایش طعم لذیذ خوراک¬ها گرسنگی را افزون می¬کنند تا خواب از چشم¬ها ربوده شود و کار و حال از دست¬ها بیفتد و رمق از تن¬ها برباید و چشم¬ها را مجال نگاهی به آنسوی¬تر نباشد.
آری چه عجب برده¬دارانی هستند این نرم¬افزارهای سخت و جانکاه که تلخی¬ها را در انگبین شیرین می¬نمایانند و قصه¬ها و داستان¬ها سر هم می¬کنند و به هر بهار مدل در مدل بازخوانی می¬کنند قصه فردا و فرداها را به شیوه¬ای دیگر چنانکه کودکان را ذوقی و جوانان را عنایتی و پیران را رغبتی به آمدنشان هست و مشغولیاتی از این دست که اگر دیروز در فراغتی پیش آمده کارمندانی دزدانه خود را به جدولی، حل معمایی، تلفنی به آشنایی و یا اختصاص فرصتی برای صرف کوپن¬های برنج و روغن مشغول می¬کردند؛ اینک تمامی فرصت¬ها در این جعبه جادویی خلاصه می¬شود تا بعد از تعطیلی دکان و دستک و محل کار آنها را جز پاسخی از اعضای خانواده برای این سؤال نباشد که دیگر چه خبر؟
و اما بعدتر:
احتیاجی نیست سیاستی را دنبال کنیم که در بانک¬ها گشایشی شود و در رفع تنگناهای مالی راه قرض یا وامی باز شود و یا فرنگیان و ازمابهتران در چانه¬زنی¬های سیاسی حرکتی به نفع ما بروز دهند که برجام را عاقبتی به خیر باشد.
کافی است راه و رسم گمشده خود را بیابیم و به اصالتی بازگردیم که در آن اراده¬ای آهنین رخ نماید برای هدایتی از آن دست¬ها که دروغ، دزدی، ریاکاری و کلاهبرداری، خیانت، قتل و غارت و ترس و تهدید جای پایی در فضای جامعه ما نداشته باشد بدین صورت که زیاده¬خواهی-ها، حرص بیشتر داشتن را دسترسی ساده¬ای همانند آویختن انگشتان به گوشی تلفن¬های همراه نباشد و غفلت از حال و روز بیچارگان را از یاد نبرد.
آه و افسوس که چه دنیایی ساخته¬ایم از ابزارهای دربند کننده و به بندگی کشاننده که رهایی از آنها نه فقط عملی نباشد که خود نیز ابزاری دیگر شده¬ایم که ابزارهای مخرب را طلب می¬کنیم برای فریب، اختلاس و نهادینه کردن دروغ که خود ابزار روان و ارزانی در دسترس است به هر مقدار همانند سنگ¬های ترازو در کفه¬های نامساوی و شاهین¬های از تنظیم رها شده.
چه باید کرد؟
به قول یکی از نویسندگان معاصر «در تلاشی که مقدر بشر است دعوی بی¬نیازی از هیچ قومی مقبول نیست…»
آری این چنین است اما این تلاش¬های تمام نشدنی بر کدام هدف و پایه و اصولی استوار است؟
آیا وقت آن نرسیده که خانواده¬ها، مربیان و آموزگاران و نهایتاً جامعه رها شده را از بلایای این نرم¬افزارهای سخت کننده زندگی نجات دهیم و کاردهای تیز را اگر در دست زنگی مست هم هست و چاره نیست به بریدن هر آنچه باید و نباید، دست¬ها را آموزش دهیم.
و در پایان خود را به عادت در آغوش شعری رها می¬کنم از حافظ که چه خوش سرود و به نیکی آموخت که:
«چه سختی است ندانم که رو به ما آورد
که بود ساقی و این باده از کجا آورد…؟»

Comments are closed.