• print
سرمقاله “اسماعیل عسلی” ۱۷ بهمن ۱۳۹۶

سرمقاله
اسماعیل عسلی
مشکل کجاست؟!
به دنبال تماس تنی چند از اولیاء دانش آموزان پیرامون دریافت وجه نقد بابت شرکت فرزندانشان در مراسم جشن تکلیف بنده شخصاً با مدیران یکی از مدارس تماس گرفتم و برای اطمینان از چند و چون ماجرا خواهان ارائه ی توضیح از سوی ایشان شدم چرا که برای من سؤال بود که مجوز دریافت مبلغ معینی بابت خرید چادر و ورودیه به محل برگزاری و فیلمبرداری این آیین توسط چه مسئولی صادر گردیده است. مدیر مدرسه توضیح داد که این موضوع به هیچ عنوان اجباری نیست و ما تنها دانش آموزان و اولیاء آنها را در جریان برگزاری این مراسم می گذاریم و نمونه ی چادر را هم که توسط خیاط تهیه شده و به تأیید اداره رسیده به آنها نشان می دهیم اما این که دانش آموز بخواهد در این مراسم شرکت کند یا نه به خودش مربوط می شود.
توضیحات این خانم مدیر که خیلی هم با احترام و متانت همراه بود را با چند تن از اولیاء دانش آموزان در میان گذاشتیم. یکی از اولیاء دانش آموزان گفت: البته سخن خانم مدیر درست است که اجباری نیست ولی وقتی برای بچه ی ۹ ساله که قادر به تشخیص وضعیت مالی پدر و مادرش نیست در باره ی اهمیت این مراسم سخن می گویند او هم ترغیب می شود که همراه با دوستانش در این آیین که اتفاقاً خیلی هم خاطره انگیز و خوب است شرکت کند و ما هم وقتی به او می گوییم پول تهیه چادر نداریم بچه شروع به گریه کردن می کند و افسرده می شود و نمی خواهد چیزی از همکلاسی هایش کم داشته باشد!
یکی از اولیاء دانش آموزان می گفت من با مدرسه تماس گرفتم و مدیر مدرسه گفت اگر نمی توانید چادر تهیه کنید چادر خودتان را به او بدهید چون از نظر مدرسه حضور دانش آموز در مراسم مهم است اما مهم نیست که چادر را چگونه تهیه می کند ولی من به عنوان مادر دانش آموز نمی توانم به خودم بقبولانم که چادر فرزندم به اندازه ای بزرگ باشد که مورد تمسخر دوستانش قرار گیرد به همین دلیل بدون این که قانوناً کسی مرا مجبور کرده باشد و بتوانم از کسی شکایت کنم فرزندم را در مقابل من قرار می دهند و ناگزیرم که به هر وسیله ای شده پول شرکت در این مراسم را تهیه کنم.
از اولیاء پرسیدم قیمت چادر چقدر است؟ گفتند حدود ۴۵ هزار تومان گفتم پس مبلغ صدهزار تومان بابت چه کاری گرفته می شود گفتند بابت سرویس و فیلمبرداری و حق ورود به محل برگزاری مراسم. هر چه فکر کردم دیدم داستان به گونه ای تنظیم گردیده که کسی نمی تواند شکایت کند چون اجباری نیست اما آنچه خانواده های فقیر را ناگزیر به تهیه این پول می کند شوق و ذوق بچه ها برای شرکت در این مراسم است!
حال سؤال اینجاست که آیا مدیران و مربیان پرورشی و مشاوران تربیتی که با روحیات یک دختر ۹ ساله آشنایی دارند و می دانند که آنها با گریه و قهر و غیض پدر و مادر خود را وادار به پرداخت چنین پولی می کنند چرا برای جلوگیری از وارد شدن فشار مالی و عصبی به خانواده های فقیر چاره ای نمی اندیشند تا شرکت یک دختربچه در چنین مراسمی برای او با درگیری لفظی مادر با پدر به خاطره ای تلخ تبدیل نشود؟
حال موضوع را از زاویه ای دیگر مورد بررسی قرار می دهیم چون گویا قرار شده از این پس بدون رودربایستی و تعارف حرف هایمان را بزنیم. بدون تردید اکثریت قریب به اتفاق دخترانی که هم اکنون در دبستان و دبیرستان تحصیل می کنند یا فارغ التحصیل شده اند در سن ۹ سالگی در چنین مراسمی شرکت نموده و چادر به سر کرده اند و نماز هم خوانده اند اما انصافاً چند درصد از آنها هم اکنون از چادر استفاده می کنند و یا نماز می خوانند؟ سؤال اینجاست که چرا هدف و منظور بنیانگذاران این مراسم که اگر به درستی اجرا می شد مؤثر بود، برآورده نشده است؟ آیا این مراسم هم مثل داستان بخشنامه ای کردن ساخت نمازخانه در غذاخوری های بین راهی و ادارات و سازمان های گوناگون است که درصد کمی از مسافران و مراجعه کنندگان از آن استفاده می کنند و به قول آن آقای واعظ تا حالا دنبال ساخت مسجد بودیم از این به بعد باید دنبال نمازخوان بگردیم!!
کمتر آدم عاقلی پیدا می شود که منکر آثار روحی و تربیتی نماز باشد زیرا نماز ستون دین است و اگر حتی ۳۰ درصد اعضای جامعه ی ما هم نمازخوان واقعی بودند ما با این همه مشکل مواجه نبودیم. به جرأت می توان گفت که اگر کسی نمازگزار واقعی باشد وقت شناس خواهد بود و جلسات و مراسم را سر وقت برگزار می کند نه این که همه را سر کار می گذارد! اگر کسی نمازگزار واقعی باشد می داند که نماز خواندن در مکان غصبی نماز ندارد بنابراین زمین خواری نمی کند و در خانه ای که صاحبش راضی نیست نماز نمی خواند! نمازگزار واقعی اختلاس نمی کند زیرا لباس خریداری شده با پول اختلاس نماز ندارد. نماز ستون دین است و اگر دینی وجود نداشته باشد ستون هیچ کاربردی نخواهد داشت و ما حدیث از معصوم داریم که اگر کسی به عهد و پیمان خودش پای بند نباشد دین ندارد. بر اساس این حدیث چند نفر بی دین می توان ردیف کرد که قول و وعده هایشان را زیر پا گذاشته اند “لا دین لمن لا وعده له”. باید پذیرفت که انتقاد از کم و کیف برگزاری جشن تکلیف به معنای تخطئه ی نماز نیست. بلکه بهانه ای است برای این که پی ببریم برنامه ریزی های فرهنگی در جامعه ی ما حساب شده نیست یعنی چند نفر آدم خوش ذوق و انسان شناس پشت ماجرا نیستند! وگرنه چگونه است که ما از یک سو به دنبال نهادینه کردن نماز هستیم و از سویی دیگر برخی خانواده های فقیر را که این روزها بالای ۳۵ درصد جامعه را تشکیل می دهند دچار آشفتگی و دردسر می کنیم؟ مثل این که آداب تبلیغ را بلد نیستیم. خاطره ای دارم از نمازخوان شدن دختری که پدر و مادرش چندان اهل نماز نبودند و خودش هم فقط در مراسم جشن تکلیف و چند باری هم در مدرسه نماز خوانده بود. وقتی پیگیر ماجرا شدم فهمیدم که یک کتابفروش او را نمازخوان کرده است! چگونه. داستانش از این قرار است که این دختر که تا سال سوم راهنمایی یعنی چند سال پس از شرکت در جشن تکلیف هم نماز نمی خوانده برای خرید کتاب کمک درسی وارد یک کتابفروشی می شود اما چون پول کافی برای خرید کتاب نداشته مدتی کتاب را ورق می زده و نگاهی سریع به حل چند مسأله می کرده و سپس با عذرخواهی از کتابفروش به خانه می رفته است. یک بار که وارد کتابفروشی می شود می بیند که صاحب مغازه مشغول نماز است. مدتی می ایستد. کتابفروش با اشاره ی دست به او می فهماند که می تواند کتاب مورد نظر خود را بردارد. دختر وارد مغازه می شود و کتاب مورد نظر خودش را برمی دارد و مشغول یادداشت برداری از روی آن می شود. صاحب مغازه که به شرایط دختر پی برده است نماز خود را طول می دهد و چند نوبت نماز قضا را هم به جا می آورد تا دختر هر چه دلش می خواهد یادداشت برداری کند. بالاخره کتابفروش نمازش را تمام می کند و از فردای آن روز هر وقت آن دختر به کتابفروشی مراجعه می کند کتابفروش را در حال نماز می بیند. نمازی حساب شده که به او فرصت می دهد هر چقدر دلش می خواهد از روی کتاب درسی یادداشت برداری کند.
روزی کتابفروش به دختر می گوید دخترم برخی از کتاب های کمک درسی که برای ما ارسال می کنند صفحات سفید دارد و من فرصت نمی کنم همه ی آنها را بررسی کنم. اگر برای شما زحمتی نیست هر کتابی را که دلت می خواهد به خانه ببر و اگر صفحه ی سفید داشت به من بگو تا آن را پس بفرستم و به این وسیله بدون این که دختر را مدیون خود کند کتاب دلخواه دختر را به صورت امانی در اختیار او قرار می دهد و این داستان جسته و گریخته سه سال ادامه پیدا می کند تا این که دختر پس از فارغ التحصیل شدن و قبولی در دانشگاه یک روز به اتفاق چند نفر از همکلاسی هایش به کتابفروشی می آید و از کتابفروش می خواهد که اجازه بدهدعکسی از او بگیرد. از کتابفروش عکس می گیرد و پس از چند هفته در حالی که تصویر کتابفروش را در حال نماز در یک باغ زیبا با رنگ و روغن روی یک بوم سفید نقاشی کرده وارد کتابفروشی می شود و قاب را به او هدیه می کند. آن دختر نماز خوان شد چرا که به دنبال هم ذات پنداری با مرد کتابفروش بود! بدون این که کسی او را به نماز دعوت کرده باشد یا هزینه ای روی دستش گذاشته باشد بدون این همه هزینه و بگیر و ببند و بچه ها را به جان خانواده ها انداختن! اینجاست که به راستی آدم به یاد گفته پیامبر می افتد که فرموده اند کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم. یعنی مردم را به نیکی دعوت کنید اما نه با زبانتان. تبلیغ واقعی یعنی همین. در این مملکت الی ماشاءالله تا دلتان بخواهد مبلغ داریم و دستگاه های تبلیغاتی و حقوق های بی حساب و کتاب و از طرفی دیگر تا دلتان بخواهد رفتارهای رم دهنده مردم از دین و آیین که در واقع خنثی کننده تمامی هزینه هایی است که صرف تربیت مبلغ و تبلیغات شده است.
جا دارد از خود بپرسیم چرا هر چه هزینه تبلیغات می کنیم کمتر نتیجه می گیریم. مشکل کجاست؟!

Comments are closed.