سرمقاله
اسماعیل عسلی
جونم براتون بگه
عهد تیرکمون که مردم برای حاجت روا شدن به غیر خدا آویزون می شدن و از سفیدی سحر تا سیاهی شب تو مرداب خرافات غلط می زدن و هزار جور مریضی و درد بی درمون داشتن که به خیال خودشون با جنبل و جادو از سر می گذروندن ، همین که پشت لب پسر خانواده خط سبزی که بعدها بهش می گفتن سبیل نمایون می شد و بلا به دور بهش می گفتن مرد، چند تا پیرزن گیس سفید به اسم دلاله می شدن موی دماغ مادر پسر و اینجوری بهش حالی می کردن که از همین الان پسرت هر جا پاهاشو کج بگذاره به پای تو می نویسن! مگر این که دست دختر خوبی بگذاری تو دستش. وقتی هم که دهن مادر پسر از ذوق عروس دار شدن تا بناگوش چاک می خورد دلاله ها و کارچاق کن های محله، متشکل از پیرزنان و بانوان باتجربه و زیرک با در نظر گرفتن ملاحظات گوناگون و بر اساس شناختی که از جایگاه اجتماعی دو جوان داشتند پیرامون هم شأنی آنها گمانه زنی می کردند و زمانی که به این نتیجه می رسیدند که مثلاً فلانی و بهمانی به هم می خورند و ستاره شون جوره، آتش بیار معرکه می شدند و ظرف مدت کوتاهی برای حصول اطمینان از شایستگی های دو طرف آستین ها را بالا می زدند و به تحقیق و تفحص پیرامون شنیده ها و دیده ها می پرداختند. عملیاتی محیرالعقول که یادآور فتح قلعه های دست نایافتنی الموت بود؛ به این ترتیب که ابتدا چادر چاقچور می کردند و سر زده به خانه دختر می رفتند و به بهانه ی تشنگی و گم کردن نشانی بدون دعوت ابتدا در دالان خانه چمپاتمه می زدند و نم نمک خود را به آبریز یا همان مستراح می رسانیدند و از آنجا نیز با تعریف های آب دوغ خیاری از قد و قامت دختر و مدح و ستایش کدبانوگری مادر و شیرین زبانی پیرامون آوازه ی درستکاری پدر خانواده به بهانه ی عرق سوز شدن، کفش از پای به درمی آوردند و دست آخر بالای مهمان خانه جا خوش می کردند و مادر دختر هم با دیدن این ادا و اطوارها شستش خبردار می شد که اینها خواستگار هستند. اگر شیرینی و شربتی در بساطشان پیدا می شد، دست به کار پذیرایی می شدند و اگر خانه از مأکولات و مشروبات خالی بود از راه پشت بام همسایگان را به یاری می طلبیدند و به هر بدبختی بود آبروداری می کردند و اگر خانه از هم پاشیده و بی سامان بود به بهانه ی این که تازه از سفر برگشته ایم یا در خانه بیمار داشته ایم، دک و پوز دلاله ها را با حلوا چفت می کردند و اگر احساس می کردند که حلوا به تنهایی افاقه نمی کند با مقداری زعفران یا بادام خشک و کیسه ای مویز و وعده ای چرب و نرم دلاله را به سمت خود متمایل می نمودند. در گرماگرم به جای آوردن تشریفات و داد و ستد اطلاعات اگر متوجه می شدند دست داماد به دمب خری بند است و آب و ملکی دارد و از عهده ی زن داری برمی آید، نقدا با لقمه ای چرب شکم بی صاحب مانده دلاله را نمک سود می کردند و از آن طرف هم دلاله ها دخترک را دوره می کردند و به لطایف الحیلی او را به حرف می کشانیدند تا معلوم شود که گنگ نیست یا خدایی ناکرده مغزش به شیرینی نمی زند. البته به همین مختصر اکتفا نمی کردند و در یک فرصت مناسب ضعف حال و دگرگونی احوال را دستاویز قرار داده به سمت دختر نیم خیز شده و چادر از سرش می کشیدند تا معلوم شود که کچل نیست و مویش مثلاً چه رنگی است و اگر دختر بخت برگشته برای به نمایش گذاشتن کدبانوگری خود دست به کار پاک کردن نخود یا عدس می شد دلاله ی کاربلد ناگهان مانند گربه به سینی پر از عدس چنگول می زد و آن را بر روی زمین می ریخت تا دختر را عصبانی کند. اگر دختر در آن لحظه زبان به فحش و ناسزا می گشود و چیز ناجوری حواله می داد و عتاب آلود سخن می گفت دیگر کارش تمام بود و صلاحیتش به کلی زیر سؤال می رفت. اما اگر با شکیبایی و خنده ای نمکین این ضایعه ی مولمه را از سر می گذرانید و این واقعه ی غیرمترقبه را به قضای آسمانی و تقدیر آن جهانی نسبت می داد، مورد تشویق و تحسین قرار می گرفت و به به و چه چه بود که فضای تنگ و تاریک خانه را می شکافت. البته دلاله ها به این مقدار هم اکتفا نمی کردند و آنقدر به پای مادر دختر می پیچیدند تا معلوم شود که دختر خانم چه روزی به حمام عمومی می رود. اتفاقاً در همان روز مادر پسر و خواهران احتمالی داماد و دلاله هم حمامشان می گرفت و در حمام که حکم آزمایشگاه را داشت سرتا پای این دختر بیچاره را از زیر ذره بین نگاه جستجو گر خود می گذرانیدند و مانند خیاطی که می خواهد لباسی برازنده قامت او بدوزد، کتف و یال و کوپالش را با وجب اندازه می گرفتند تا در زمان ارائه ی گزارش دقیق به داماد حرفی برای گفتن داشته باشند.
وقتی که تکلیف مال و اموال و جهیزیه و رنگ چشم و کشیدگی ابرو و لطافت پوست و بلندی قامت و اندازه ی گیسو و سمت و سوی دماغ و اندازه ی زوایای لب و لوچه ی دخترک را ثبت و ضبط می کردند و مهر تأییدشان زینت بخش حکم صلاحیت دختر می شد، برای خالی نبودن عریضه، پسر و دختر از همه جا بی خبر را برای چند دقیقه از نظر یکدیگر می گذرانیدند که خدای ناکرده تبصره ای از قانون شرع را مسکوت نگذاشته باشند و پس از رد و بدل کردن یک سلسله ی حرف های درگوشی یکباره صدای کل و هو محله را برمی داشت. حالا دیگر دخترک بیچاره راهی جز بعله گفتن نداشت چرا که جواب سربالا همان و حرف و حدیث های آنچنانی دلاله ها همان!
خودمانیم، وقتی در عهد بوق برای انتخاب یک عروس دست و پا بسته و زبان بند آمده و محکوم به یک عمر زندگی محبوس در خانه تا این اندازه ی بگیر و ببند و تحقیق و تفحص به راه می انداختند چه دلیلی دارد که ما در عصر انفجار اطلاعات برای انتخاب راه زندگی و آینده ای که پیش رو داریم باید این همه بی خیال باشیم؟
- چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۶
- سرمقاله

سرمقاله “اسماعیل عسلی” ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۶