سرمقاله
محمد عسلی
برای خودم که روزگاری معلم بودم
مادر خدابیامرزم بر این باور بود که من باید معلم شوم و یا خیاط؛ من با خیاطی درس خواندم اما خیاط نشدم و معلم ماندم. در آن زمان بین خیاطی و معلمی رابطه¬ای نمی¬دیدم فقط شوق معلم شدن مرا به مغازه خیاطی کشاند تا خرج تحصیل را در آورم. اما امروز می¬بینم که بین خیاطی و معلمی یک رابطه و تناسب مستقیم هست زیرا خیاط پارچه¬ای را به اندازه تن فردی می¬دوزد به زیبایی که پسند خاطر شود. اگر در اندازه¬گیری و برش و دوخت و دوز اشتباهی رخ دهد لباس بر تن پوشنده زار می¬زند، یا تنگ می¬شود و یا گشاد و یا اگر در اطو کردن غفلت شود قسمتی از آن می¬سوزد و ضایع می¬شود.
معلمی هم به نوعی آماده¬سازی فردی است که می¬خواهد در جامعه فکر و اندیشه و گفتار و کردارش اندازه و قالب فهم و پذیرنده هوش و استعداد دانش¬آموزان و افراد جامعه باشد.
اگر معلمی خود حاصل تربیت و آموزش دقیق و متناسب با نیازها و تمایلات جامعه نباشد بالطبع عمل او آب در هاون کوبیدن است.
و اما بعد:
من معلم شدم هر چند تحصیلات عالیه حقوق مرا از معلمی بر حذر نداشت و طمع پست و مقام و پول در مدرسه را به رویم نبست. من معلم ماندم چون بدان عشق می¬ورزیدم از همان سال¬های نخست تحصیل که هم¬شاگردی¬هایم را راهنما بودم و آموزگارمان ورقه¬های امتحانی دانش¬آموزان را به من می¬داد تا آنها را تصحیح کنم.
من معلم ماندم تا در اولین سال¬های معلمی پا به روستایی گذارم که ۶۰ کیلومتر را با اتومبیل در ۵ ساعت طی کنم و در اتاقی زندگی کنم که نه آب داشت و نه برق و نه امنیتی که از گزند حشرات گزنده و حیوانات درنده در امان باشم.
من معلم ماندم تا بعد از قبولی در دانشگاه تهران در جوادیه، شوش، کشتارگاه با دانش-آموزانی عمر به سر برم که در نهایت فقر و تنگدستی هیچ انگیزه¬ای برای درس خواندن و امیدی به آینده نداشتند.
من معلم ماندم تا در فصل سرما از دود و نقص بخاری نفتی مدام در رنج نفس کشیدن باشم و چون بخاری را خاموش می¬کردم در حال سرماخوردگی و سینوزیت زبان باز کنم و فریادم گرمابخش کلاس شود و جنبشی حاصل آید.
من معلم شدم تا شاهد شهادت دانش¬آموزان و دانشجویانی باشم که در جنگ تحمیلی ۸ ساله به شرف شهادت نائل شدند و حاصل کارشان حفظ میهن اسلامی و امنیت خاطر مردم¬مان گردید.
من معلم ماندم تا بعد از ۱۸ سال که از زمان بازنشستگی¬ام می¬گذرد در تمامی این مدت بیش از گذشته در دو شیفت کاری هم¬پای جوانان در روزنامه به کار فرهنگی دل¬مشغول باشم و خستگی را احساس نکنم.
بدین سبب دریافتم که معلمی را عشقی باید و شوری و امنیت خاطری به انگیزه¬ای تمام نشدنی و آگاهی و دانشی که حاصل مطالعه مستمر باشد و شوقی به هر زمان افزون شود چنانکه تو را از هر کار دیگری بر حذر دارد به جز یاد خدا که معلم اول است و اگر به اطراف بنگری معلمی او را در نهان و آشکار بینی به حکمت متعالی که هیچ نقصی در آن نباشد که خود مولود نظمند و عاشق حیات و با هر آنچه خوانده¬ایم و فهم کرده¬ایم از این آفرینش و حکمت متعالی است که در حد وسع و درک و فهم از این چشمه لایزال آب نوشیده و نوشانده-ایم هر چند راز و رمز بسیاری از این کائنات و عناصر در آن را فهم نکرده¬ایم و در درک علمی آن مانده¬ایم.
آری مرا معلم عشق از کارگاه خیاطی به ورطه معلمی انداخت تا در این دریای بیکران دست و پایی زنم و از گنجینه¬های آن در حد مشت دستاوردی داشته باشم که این قلم زدن¬ها هم از آن قدم زدن¬ها پدید آمده و خود روشی معلم¬گونه است و روزنامه.
من معلم ماندم تا شاهد بزرگی مقام و منزلت شاگردانم باشم که چون آنها را در کوچه و خیابان ببینم بر آنها افتخار کنم و به خود بقبولانم که تیرم به خطا و عمرم به فنا نرفته است.
اما افسوس که به قول مرحوم ملک¬الشعراء بهار:
«قدر استاد نکو دانستن
حیف استاد به من یاد نداد…»
ما معلمان بازنشسته در هر شرایط و جایگاه از دید مدیران به فراموشی رفته¬ایم و پرونده خدمتی ما را سال¬هاست به بایگانی تاریخ سپرده¬اند و در این سال¬ها که همگان دل¬مشغول خوداشتغالی¬ها هستند خدمتگزاران صدیق را فراموش می¬کنند؛ نه یادی، نه دعوتی، نه محبتی که گویی به قول برزویه طبیب: می¬بینم که زمانه میل به ادبار دارد و چنانستی که گویی خیرات مردمان را وداع کردستی…»
و این ناخوشایند است برای حال و آینده نامعلومی که در انتظار فرزندان ایران است. چرا که انگیزه معلم شدن را کاهش می¬دهد و ره یافتگان را به انحراف می¬کشاند تا همه در این اندیشه باشند که آنچه نجاتبخش است دلار است و پول و قدرتی که بتواند تو را به مدینه فاضله دروغین بکشاند و مدارس و کلاس¬ها را از عاشقان تدریس و تعلیم خالی کند و واخوردگان و کم¬بهره¬ها را به معلمی سوق دهد که چون بذر اصلاح شده نیستند؛ علف¬های هرز را بپرورند که هیچ به کار نیایند هر چند اینک معلمان نیاز مالی¬شان بر نیاز علمی¬شان سبقت گرفته است.
دیگر آنکه امروز خیاط¬ها هم حواله ماشین¬های دوخت و دوز کامپیوتری شده¬اند و تن و فهم خود را به بازار ماشینیسم سپرده¬اند و احساس هیچ پوشنده¬ای را برآورده نمی¬کند…
مادر خدابیامرزم بر این باور بود که خیاطی شغل تمیزی است و خیاط¬ها در آن زمان صاحب احترام و جاه خاص بودند و معلم¬ها نیز بیشتر که آرزوی هر کس بود که معلم شود. اما افسوس که امروز چنین نیست. هر چند تمامی خانواده¬ها برای آموزش و تربیت فرزندانشان به معلم و آموزگار و دبیر نیاز دارند اما احساس و حرمت نگه داشتن گذشتگان در آنها نیست؛ چرا که معلمی را در کامپیوتر، ضبط صوت و نوارهای تدریس هم می¬بینند و این ابزارها بعضاً جایگاه بهتری نسبت به معلمان دارند.
آری زمانه¬ای است که به سرعت احساس و عاطفه را در چنبره علوم جدید قرار داده و اسارت آدم¬ها را چشمی به ساعت است و گوشی به زنگ؛ چشمی و گوشی به عادت و تکرار است و بیداری نه!
به هر حال؛ ما را پناه به خدایی است که در ورطه ناآرامی¬ها و ناکامی¬ها آرامشی است و جز این راه گریزی نیست.
می¬بینیم که فرهنگ دست¬آموز سیاست است و سیاست در بیراهه با سرعت امواج ذهن و زبان را به سخره گرفته است تا ما از اصل بیفتیم و از اسب هم.
اگر معلم¬ها محور و هدایتگر فرهنگ هستند؛ دیری است این محوریت را ناآشنایند و به جنگ مشغولند. جنگی نابرابر با سرعت گرفتن فاصله طبقاتی، با فقر و غنا، تهاجم امواج غارتگران که بهترین و مؤثرترین سلاح برنده و کارساز شده¬اند. سلاح بی¬صدایی که از ضخامت دیوارهای بتنی هم می¬گذرد و به تاریکخانه ذهن و حافظه رفته در دل می¬نشیند و فرمان صادر می¬کند و این سلاح در دست معلمان نیست.
معلمان هنوز هم به گچ و تخته سیاه و اتاقی محبوس بسنده کرده¬اند و دانش¬آموزانی که بالاجبار در گرما و سرما به قصد دریافت مدرکی برای ورود به بازار کار در صف ایستاده¬اند.
اگر شهادت استادی چون مطهری بهانه¬ای برای قدرشناسی از معلمان شده این مناسبت قدری به استاد مطهری افزون نکرده بلکه این مطهری بود که روزگار معلمی¬اش در میان مردم کوچه و بازار قدر و اعتبار به این روز داد. اما کو آن مطهری¬ها که ذوق و شوق خواندن و انگیزه تعلیم دادن را بر مال و منال و پست و مقام ارجح دانستند؟
گویی فصل معلمی به اتمام رسیده و معلمان را سنتی دیگر به تجربت حاصل آمده است تا اندیشه نان آنها را از حفظ جان باز دارد.
والسلام
- جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
- سرمقاله

سرمقاله “محمد عسلی” ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷