یادداشت طنز
اسماعیل عسلی- سردبیر
کجاست همنفسی
در ملاقات غیرمنتظرهای با برادر ناتنی پسرعمهی “دونالد ترامپ” که تمام بستگان سببی و نسبی و حزبی و کارگزاران تجاری خود را به کاخ سفید کشانیده و هزار فامیل را دور خود جمع کرده، مراتب ناخرسندی خود را از روند کند داعشزدایی در خاورمیانه به اطلاع رسانیدم اما گویا دم گرم من در آهن سرد نابخردی چون “مکرون” اثر نمیکرد چرا که با لحنی ظریف بر حقانیت مخالفان خیابانی خود صحه گذاشت و با در پیش کشیدن ماجرای غنیسازی اورانیوم به تشریح دلایل اعتراض “بوکوحرام” به کمبود جمعیت زنان برای اسیر شدن پرداخت. نمیدانم خروج قطر از اوپک با توجه به گازی بودن این کشور تا چه اندازه میتواند از چربش وجه عربی این سازمان بکاهد؛ هر چه باشد “ترزا می” با خروج از اتحادیه اروپا مثل همیشه انگلیسیهای پدرسوخته و آب زیرکاه را مستثنی کرد. خروج آمریکا از پیمان موشکی و زیستمحیطی، خروج داعش از حلب، خروج فضاپیمای سایوز از پایگاه بیکانر قزاقستان و خروج مغزها از کشور، رنگینکمانی را تشکیل دادهاند که به عقل جن هم نمیرسد و اما انگلیسیها که زمانی آفتاب در ولایتشان غروب نمیکرد هنوز هم دستبردار نیستند؛ این حرام لقمههای شیفتهی منازعات مذهبی و داعیههای موهوم، در حالی که از بنیانگذاران واحد توزین و اندازهگیری بودهاند و به جای خروار و من و چارک، تن و کیلو و گرم را به ما قالب کردهاند، خودشان هنوز هم از پوند و اضعاف آن بهره میجویند و به فکر بینصیبی ما از گز و وجب هم نیستند ضمن این که به جای متر هم از یارد سخن میگویند. خلاصه این که انگلیسیها خیلی چیزها را از ما گرفتهاند که واحد اندازهگیری وجب تنها مشتی از خروار است. کسی مثل امیرکبیر را! داشتم خدمت با هیبت شما عرض میکردم که گردن جدا شدهی شیخ نمر هیچ ارتباطی با کلهی خونین قذافی ندارد و من هنوز هم مطمئن نیستم که صدام حسین و بنلادن به درک واصل شده باشند و صد هزار سال دیگر هم باور نمیکنم پای روسها و آمریکاییها به خاک کرهی ماه رسیده باشد. داستان انقلاب و بهار عربی در خاورمیانه هم چیزی از جنس رؤیت بشقاب پرنده در آسمان کارولینای شمالی است که میگویند پیرمردی در حالی که مشغول رسانیدن خود به دستشویی بوده آن را در کرانههای افق مشاهده کرده است اما چون در شرایطی نبوده که به دوربین دسترسی داشته باشد باید اظهارات او را جدی گرفت. خاک عالم بر سر یادداشت من که اعتبارش در حد دفترچهی بیمهی خدمات درمانی است؛ دفترچهای که اگر آن را با استفراغ گربه طاق بزنی، پس میآورند. عجب رویی دارد این هنری کسینجر که با گذشت بیش از سه دهه از سن بازنشستگیاش هنوز هم به رؤسای جمهور آمریکا توصیهنامه میفروشد و گویا همان دارویی که برای ریچارد نیکسون تجویز کرد و به ماجرای واترگیت ختم شد اکنون برای ترامپ پیچیده و بعید نیست که همین روزها تق این موجود عجیبالخلقه نیز در آید. این جلیقه زردهای فرانسوی در واقع از روی جامههای کاغذی چین باستانی کپیبرداری کردهاند. زمانی که هر کس مورد ظلم واقع میشد لباس کاغذین بر تن میکرد و در مسیر حرکت پادشاه مینشست تا او را ببیند و داد خود را از او بستاند. البته حافظ خودمان هم از این سنت قدیمی خبر داشته اما در عصر هجوم مغول و تاتار جامهی کاغذین پوشیدن و دادخواهی همان و جامه به خونابه شستن همان.
کاغذین جامه به خونابه بشویم که فلک
رهنمونیم به پای علم داد نکرد
تازه فهمیدهام که چرا به شکاف عمیق موجود در قلب شیراز میگویند رودخانهی خشک و چرا به تازگی کورش در واکنش به اظهارات آب دوغ خیاری برخی از مورخان خودشیفته در گور میلرزد. مراقب باشید سرما نخورید چرا که برای عبور از این گذرگاه باریک تاریخی نیازمند دریافت وام با سود ۲۶ درصد خواهید بود، میگویید نه، سپیده دم خودتان را به حوض خانهی تاریخی زینتالملک برسانید تا بفهمید چه میگویم!
قسم به محال بودن احیای مهارلو که پریشان گوییهایم مثل بختکی به جان لحظهها افتادهاند. بیا بر مبنای ارز داخلی خودمان به یکدیگر عشق بورزیم. ریال را میگویم که اگر در قبالهی ازدواجمان جای طلا را میگرفت هم اکنون من به جای چمباتمه زدن پشت میلههای زندان، طلبکار تو بودم. هرگز باور نمیکردم روزی برسد که با حسرت به دانههای نفخآور نخود لپه چشم بدوزم. اینها همه به کژتابیهای روزگار برمیگردد. آنقدر از دل و دماغ افتادهام که پرنوسانترین آهنگها نیز مرا به رقص وا نمیدارد. آیا این من بودم که در بازهای از تاریخ با صدای افتادن تشتی از پشت بام آنچنان به پایکوبی میپرداختم که کارم به جامهدرانی میکشید و آنچنان پروانهوار حرکاتی موزون از خود بروز میدادم که تصور میکردم خورشید گرد شمع وجود من میچرخد؟ کجایید ای کنسرتهای خیابانی که چله نشینیهای مرا بنوازید؟ به زودی با خود کنار میآیم و حساب بعضیها را کنار جام خواهم گذاشت. سر از بالش بیخیالی بردار که چیزی به غروب مردمک چشمم نمانده است. نمودار خشم را روی محور اعداد نجومی ترسیم کن وقتی با هجی کردن واژههای مغلق به جایی نمیرسی. از این که یک عمر گوشم را وقف رطب و یابس تازه به دوران رسیدهها کردم، از خالق زیباییها شرمندهام و قول میدهم اگر فرصت جبران پیدا کنم دیگر فیلم هوای هندوستان نکند. گفتم هندوستان یادم به فیلمهای هندی دههی ۴۰ افتاد که جوانان ناامید از نهضت ملی برای دیدن این آثار بیبدیل صف میبستند تا نان خشک آرزوهای فروخوردهی خود را در آب گوشت راج کاپورهای سبیل از بناگوش دررفته بخیسانند. به تمامی وعدههای محقق نشده سوگند میخورم که به خودم وفادار باشم. ای شمایی که به زبان بیگانگان نجوا میکنید برای یک بار هم که شده به لاطائلات من دل ببندید. در این پراکنده گوییها رازی نهفته است. میگویید نه! این نوشته را روبهروی آینه بگذارید و از پایین به بالا بخوانید و اگر چیزی نفهمیدید از این همه فیس و افاده توبه کنید. ادعای واهی من بیشباهت به کشف و کرامات بند تنبانی شما نیست. کجاست بیداردلی که کفارهی ناباوریهای مرا بدهد. کجاست همنفسی
- شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷
- سرمقاله

یادداشت طنز “اسماعیل عسلی” ۱۸ آذر ۱۳۹۷