سرمقاله
محمد عسلی
تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی
زمانه، زمانه مصرف است. مصرف در همه چیز از گل و گیاه و آب گرفته تا غذا و بنزین و نفت و برق و گاز و هوا که بیشتر مصرف میشود و صنایع و آب نیز برای شستوشو و هدررفت در لولههای پوسیده زیرزمینی تا بخار شدن در کارخانجات و تبدیل شدن به پسماندههای تولیدات شستوشوی اتومبیل و کوچه و حیاط و زندانی شدن در منابع فلزی پشتبامها و جاری شدن در جویهای پر از لجن و پسماندههای شهری و …
آری زمانه، زمانه مصرف است.
مصرف خشونتبار و بیرحمانه و سریع و بیادبانه، همانند گاز زدن ساندویچ در خیابان پشت فرمان اتومبیل در حال سبقت با عبوری تند از چراغ قرمز و طعم تلخ یک تصادف خونین.
آدمها هم مصرف میشوند. در جنگهای بیرحمانه، آنچنان که آغشته به انبوهی از باروتهای سوختهاند و به درد کود درختان هم نمیخورند. احساسات هم مصرفی شدهاند و فروختنی و خریدنی به تعداد بیش از نیاز و مثل یک دستمال کثیف پس از مصرف راهی زباله میشوند و به فراموشی میروند.
و درختان نیز از ریشه تا ساقه و از ساقه تا برگ و بار، گاه به یک بار و گاه به دفعات آنچنان مصرف میشوند که به هر چه دست بزنی از کتاب و دفتر و میز و مبل گرفته تا نمای دیوارهای بتونی احساس درد بیصدای درختان را حس میکنی اگر اهل فهم باشی از این رویه شتابناک مصرف.
و اما بعد:
شصت، هفتاد سال به عقب برمیگردیم به خانههای از یاد رفته، حیاطهای دارای حوض و ماهی. به فوارهها و سرشیرهای سنگی که آب پاک چشمههای دور و نزدیک از آن فوران میکرد و به خانههایی که حمام نداشتند، ماشین لباسشویی، ظرفشویی، آب لولهکشی نداشتند. در حیاط خانهها برای زمستان بوی گل یخ بهار را نوید میداد و در بهار عطر دلآویز نارنجستانها مشام جان را تازه میکرد.
مردم به آن روزهای کار و تلاش و زندگی ساده و امن به عشقهای پاک به عبادتهای بیریا و به دوست داشتنهای واقعی عادت داشتند. با طبیعت همراه و همزاد بودند، به درخت و گل و سبزه عشق میورزیدند و از گلهای مصنوعی خبری نبود. باران که میآمد بامها بوی رطوبت و آب داشت و شقایقهای وحشی سر از بامها و دیوارها درمیآوردند. عشق به کار تن سالم به همراه داشت و دوندگیها و خستگیها را خوابها میزبان بودند و آدمها نمیدانستند در صد کیلومتری آنها چه میگذرد و سرطان چه نوع بیماری است.
و اما بعدتر:
زمانه دگرگون شد. ماشین به چرخه زندگی انسانها وارد شد. هوای پاک با سوخت خودروها آلوده شد، نفسها به شماره افتاد و آدمها در برابر ماشینها تسلیم شدند. عشق و هوس در ناپاکیها رشد کردند و اعتیاد به سرعت انسانها را از اعماق به سطح آورد همه آسانطلب و آسانخواه شدند. از نفت سیاه بدبو خوراک و گوشت تازه تهیه شد و ذائقه آدمها به فستفودها عادت کرد و طعم گس بدپس نوشابههای رنگین پرگاز موجب شدند تا زندگی در سراشیبی سقوط در آزمونی دیگر به عادت پذیرفته شود و کار به جایی رسید که بوی هیچ گلی مشام را یارای تشخیص نیست. انسانها خود را مصرف کردند. از خون و هوش و استعداد گرفته تا عشق و احساس و حتی فروش کلیه و کبد و … همه به مصرف رسیدند.
و ما اینک باران و برف و تگرگ را به زمین نرسیده مصرف میکنیم و ذخیرههای چند هزار ساله منابع آبی را نیز مصرف کردهایم، حالا کار به جایی رسیده که خود نیز به چرخه مصرف درآمدهایم در جنگ و صلح چندان فرقی نمیکند. داوطلبانه تن به اسارت دادهایم، اسارت در معادن و مزارع و کارخانجات و اسارت در کلاسهای درس و خانههای تاریک و کم نور، در چهاردیوارهای بزک کرده در ارتفاع که حتی دریچهای به هوا ما را به خود نمیخواند که مبادا مزاحمتی و اشرافی به بیرون داشته باشیم.
با اتومبیل به کوهستان میرویم و در همان اتومبیل غذا صرف میکنیم و به آلودگیهای درهها و دشتها میافزاییم با سموم نفسهای آلوده در چرخه سوخت ماشینها.
آنگاه با تبختر نگاهی از سر نیاز به آسمان داریم نه برای یافتن خدا و نه به دنبال آیهای، نشانهای و معنویتی برای رهایی از گمراهی بل برای یافتن کرهای از جهان بالای سری که ببینیم الماسی، طلایی، آبی در آنجاست یا نه!
غافل از آنکه بهشت زمین را به جهنمی غیرقابل سکونت تبدیل کردهایم و در اسارت زیادهخواهیها زندگی طبیعی را به فراموشی بردهایم.
و اگر از پس صدها سال دیگر با هزینههای زیاد دستمان به کرهای برسد و به سرزمینی دیگر که بتوانیم در آنجا زندگی کنیم و از آب و هوا و زیباییهای آن لذت ببریم در بازی سفینههای فضایی صفر صفر شدهایم زیرا چیزی، فضایی، خاکی، دیاری و سرزمینی بهتر از زمین نمییابیم. حتی اگر نام آن را بهشت گذاریم زیرا باید دارای شرایطی باشد تا بتوانیم در آنجا نفس بکشیم. غذا بخوریم و از مواهب آن بهرهمند شویم.
راستی به کجا میرویم با این شتاب؟
ما قدر آب ندانیم تا وقتی به هر خانهای چشمهای است در اختیار با شیرهای آماده به کار که چون اراده کنیم جاری شوند در دستشوییها، حمامها و آشپزخانهها.
حال چنین فرض کنیم که محتمل است این آب از چاه یا سرچشمه و یا سد قطع شود به کدام جوی آب، چشمه و یا رودخانه پناه میبریم؟
با این جمعیت و شهرهای گسترده و هواهای آلوده!
اگر نیروی برق نبود و شبکههای آبیاری چنین گسترده نمیبودند و آبها از دورترها هدایت نمیشدند ما چه میکردیم با بیآبیهای مستمر و ممتد؟
واقعبین باشیم و دورنگر که تاکنون نبودهایم در مصرف ما را تقدیری غیرقابل اجتناب است اما میتوان صرفهجویی را چونان ماهی به سالی همانند روزهداری به عادت گذراند.
آب باران را برای شستشو ذخیره کنیم حتی به یک سطل که در جمع آدمها خود سدی میشود چونان ژاپنیها به سال خشکسالیهای گذشته که تجربهای شد در ذخیرهسازی آب.
آری «تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی …»
غافل از آنکه فرات را سد بستهاند و دیر یا زود از آن آبی بیرون نیاید و فراتی در کار نباشد با این خشکسالیها، آری با این سیل جمعیتها و تراکم استخوانهای پوسیده که گرده زمین را دربر گرفتهاند و دیر یا زود آن را از چرخش باز میدارد.
والسلام
- جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
- سرمقاله

سرمقاله “محمد عسلی” ۲۹ دی ۱۳۹۷