• print
سرمقاله “محمد عسلی” ۷ بهمن ۱۳۹۷

سرمقاله
محمد عسلی
دادخواستی بر علیه عناصر رشد و پرورش انسان
۲۵ ساله بودم که فیلم کلبه عموتوم را در سینمای کوی دانشگاه تهران تماشا کردم. در آن سال‌های جوانی و شور سیاسی پیوسته از خود سؤال می‌کردم: چگونه قدرت پول، سرمایه و اسلحه انسان را چنان بی‌عاطفه و وحشی می‌کند که به خود اجازه دهد به دنبال شکار ممنوع بدود و در نهایت بی‌رحمی انسان‌های بی‌گناهی را که حق انتخاب رنگ پوستشان را نداشته‌اند به صرف آنکه سیاه‌پوستند و جنگلی قرن‌ها به بردگی بکشاند؟
از آن سال تا به اینک ۵۵ سال گذشته است علی‌رغم پیشرفت‌های دانش‌پژوهی و فن‌آوری‌های نوین که زندگی انسان‌ها را متحول کرده و علی‌رغم لغو برده‌داری توسط ابراهام لینکلن در قرن‌های گذشته و علی‌رغم اعلام اعلامیه حقوق بشر و اصرار دولت‌های غربی به ویژه آمریکاییان بر اجرای آن و تشکیل ده‌ها و صدها سازمان و مؤسسات مدعی دفاع از حقوق بشر هم اینک بشر امروز بیش از دوران برده‌داری از آزادی، استقلال و امنیت محروم است. چرا؟ چون برده‌داری نوین که تمامی انسان‌ها را برای کار در صف داوطلبانه بردگی قرار داده رهاورد مکتب مادی‌گرایانه کاپیتالیسم است که هدف اولیه را سرمایه‌گذاری به منظور سودیابی و سوددهی می‌داند.
کارگرانی که در کارخانجات و معادن عمر به باد می‌دهند و تن را وسیله ارتزاق قرار داده‌اند با اندک دستمزدی که با آن رفع نیازهای ضروری زندگی می‌کنند چه تفاوتی با برده‌هایی دارند که در مزارع و خانه‌ها همان کارها را می‌کردند بی‌آنکه دغدغه تأمین معاش زن و فرزند داشته باشند.
شاید این سخنان بر بسیاری از خوانندگان گران آید لیکن اگر به سختی بسیاری کارها و نحوه انجام آنها بیاندیشیم و اخبار رسانه‌ها را در مواردی که کارمندان و یا کارگران در کشور پیشرفته ژاپن به علت فشار کار دست به خودکشی می‌زنند را مرور کنیم متوجه می‌شویم که چشم بر ساعت داشتن و گوش به زنگ بودن مداوم از لحظه خواب تا بیداری و از زمان شروع به کار تا خاتمه آن تسلیم شدن به شرایط کاری است که اجباراً هر کارگر یا کارمندی آن را پذیرا شده است. چون همگان به این وضع عادت کرده‌ایم بسیار خوشحال هم هستیم که بیکار نیستیم و بالاخره نان بخور و نمیری داریم. اینک این سؤال پیش می‌آید که در چنین شرایطی جامعه بشری امروز آزادی و استقلال را چگونه تعریف می‌کند؟
آیا در شرایطی که فاصله طبقاتی، فقر و بیچارگی، جنگ‌های فرسایشی و مستمر خانمانسوز و جانکاه، فرار و مهاجرت‌های اجتناب‌ناپذیر و ترک وطن و زادگاه برای بسیاری از کشورهای آسیایی و آفریقایی الزام‌آور شده است می‌توان تعریف منطقی و واقع‌بینانه‌ای از آزادی کرد؟
و اما بعد:
اریک فروم نویسنده کتاب «گریز از آزادی» که انتشارات امیرکبیر در سال ۱۳۵۶ آن را منتشر کرده است بر این باور است که:
«ترکتازی خودکامان و هیاهوی عوام‌فریبان و شگفت‌کاری عیاران و ساده‌دلی مردمان در طول تاریخ و طی قرن‌های متمادی چنان بوده که کشف معنای راستین آزادی اگر محال نباشد به دقت بسیار نیازمند است. شنعتی در نگرفته و شعبده‌ای بپا نخاسته که خطیبان و نویسندگان و طراران به حساب فرشته نافرجام آزادی نگذاشته باشند به طوری که اگر سنجش قضایا را به نتایج آنها وابسته بدانیم، پس از عشق باید از آزادی به عنوان سیه‌کارترین دزدان سعادت آدمی نام ببریم…»
آری وقتی اسارت داوطلبانه را در زندگی ماشینی امروز پذیرفته‌ایم و از طبیعت و خدا فاصله گرفته‌ایم به دنبال کدام آزادی هستیم که بتواند نخست ما را با خودمان آشتی دهد و هدف از زندگی در روی این کره خاکی را به ما تفهیم نماید تا راه و روش آزادانه‌ای برای ادامه حیات بیابیم و خود را وسیله دست‌آموز اسارت قرار ندهیم.
و اما بعدتر:
اینک این سؤال پیش می‌آید که اگر دادخواستی بر علیه عناصر رشد و پرورش انسان تنظیم شود چه کسی یا کسانی پاسخگو باید باشند؟
حاکمان و قدرتمندان؟ معلمان و اساتید؟ دانشگاه‌ها؟ نخبه‌ها و دانشمندان؟ مؤلفان و نویسندگان کتاب‌های درسی؟ فرهنگوران و دانش‌پژوهان؟ و نهایتاً تاریخ‌سازان یا تاریخ‌نویسان؟
برای پاسخ به این سؤال‌ها نیاز نیست راه دوری برویم اگر نظریه جبریون را بپذیریم الزاماً راهی جز تسلیم‌پذیری و تن دادن به تقدیر نداریم.
و اگر به مکتب اختیاریون عنایتی داشته باشیم اختیار همین تسلیم داوطلبانه است که راه گریزی از آن نیست.
اما اگر به آفرینش و خلقت بیاندیشیم باید به دنبال عدالتخواهی، نظم و همنوع‌دوستی باشیم. آزادی و استقلال نه به مفهوم مطلق آن که برای بشر در هیچ زمان تاریخی میسر نبوده بلکه پذیرش نسبی آن نیاز به آموزش، رشد و تربیت دارد.
تربیتی که بتواند ما را مطالبه‌گر، کنجکاو، دلیر، خداترس و عامل به دانسته‌ها و داشته‌ها کند.
آزادی رابطه مستقیمی با رشد و پرورش انسان دارد.
وقتی دانش‌آموزی فرصت سؤال و اعتراض در کلاس پیدا نمی‌کند و صرفاً شنونده است از همان ابتدا نهال آزادی در روح و روانش خشکیده می‌شود و نهایتاً تبدیل می‌شود به معلمی که از ابتدای عمر تا انتهای آن نیاموخته که آزادی چیست؟ تربیت صحیح کدام است؟ و در برابر استیلای داخلی و خارجی چه باید بگوید و چه باید بکند؟ و جامعه را چگونه و به چه وسیله‌ای راهنمایی کند؟ پس دادخواست اولیه می‌باید بر علیه خودمان باشد. یعنی هر انسانی خود را مخاطب قرار دهد و نخست از خود سؤال کند که چرا چنین کردم و چنان نکردم.
گریز از آزادی امکانپذیر نیست همانگونه که گریز از آموزش و تربیت اما رسیدن به آن الزاماتی دارد و هوشیاری و فهم سیاسی و فرهنگی می‌طلبد هر چند امروز تعریف آزادی بدون تعریف دقیقی از معیشت و اقتصاد بی‌معنی است.
والسلام

Comments are closed.