سرمقاله
محمد عسلی
اولین روز روزهداری و اولین شب سوگواری
در باغ آب بود. روان، زلال و آرام، مثل جنبش پونههای وحشی برآمده از دهانه نیمه تاریک قنات کهریزک.
در باغ، داغ بود. داغ از دست رفتن عزیزی در دیارهای دور که منزلگاهش قلب مادربزرگ بود.
در باغ لاله بود، به سرخی انارهای آویزان از شاخههای خمیده صبور که باد آنها را روی تن نمناک باغچه میکشید و پرندهای که انتظار ترکی بر روی انار بود تا گلوی خشک خود را به آب گس آن تر کند.
در باغ پرنده بود، پرندگانی غوطهور در رنگ و نشانههایی دور و نزدیک برای خدنگ رها شده از ذوق کودکی مشتاق در آفتاب که حس صیادی خود را به آزمونی سخت با قلوه سنگی نه چندان خوشدست مشغول بود.
و در باغ من بودم کودکی ۱۰ ساله که رمضان را با خواسته مادربزرگ با صبوری تمرین میکردم.
آری ساعتی از ظهر میرفت و از جان و از تنم، گویی هیچ نیروی برای مقاومت باقی نمانده بود.
آب روان و زلال تشنگی مرا پاسخ نمیداد و پرندگان التفاتی به رخساره زردم نداشتند و انارها نیز گویی دهان بسته پشت به راهم بیخیال در هرم گرمای تابستان دل به گرمی داشتند.
و من در شب تشنگی و گرسنگی روی به اظهار ضعف نداشتم. گویی بیان ناتوانی، جرمی بزرگ تلقی میشد تا آنکه حس مادری بیدار شد اما حسی دیگر بیدارتر بود. «شکمت را روی خنکای باغچه بگذار آرام میشوی…»
و من چنین کردم تا اولین روز رمضان سپری شد و هنگامه افطار فرا رسید.
۶۰ سال قبل اولین آزمون رمضان را با ناباوری سپری کردم و به باور رسیدم.
باوری سخت بود اما عملی شد. اولین رنج گرسنگی و تشنگی به پایان آمد و استقامت از آن بیدار شد.
و اما بعد:
رمضان از نیمه گذشت و ایام سوگواری فرا رسید.
نخست دعا بود که ذوق یادگیری آن به گنجشکی میمانست در تب دانه برچیدن برای جوجههای از تخم در آمده و من در کنار پدر کلمات را چونان دانههای خوشرنگ در حافظه کودکی انبار میکردم تا به وقت آنکه در میانه جمع دعای افتتاح را بیغلط خواندم و چه عالمی داشت بیآنکه مفهوم آنها را دریابم. آن هارمونی الفاظ و موسیقی آرامبخش قافیهها و حالتی که هیچ حسی به مثابه آن در آن عالم نبود رنج روزهداری را به فراموش میبرد وقتی چهره شادمان مادر بر روی پسرش لبخند میزد که توانسته از دو گدار سخت عبور کند روزهداری و دعای افتتاح تکرارشدنی نیست.
و اما بعدتر:
شب قدر، شبی است که با شبهای دیگر فرق داشت. شبی که حس سنگینی مرا به خود میخواند. شبی که عشق از آسمان فرود میآمد و حلقه بر در میزد که بیا ببینمت و چه دیدنی!
آن شب هم دعا خواندم و گریستم مثل همه، اما من دیگر حس کودکی نداشتم.
گویی بزرگ شدهام. آدمی که از خود هزاران سؤال دارد. سؤال مهمتر آن بود: من کیستم؟ چه باید بکنم؟ به کجا باید بروم؟ کیست که مرا همراهی کند؟
آن شبها امام علی(ع) آنقدر بزرگ بود که در مخیله من کوچک نمیگنجید. پهلوانیها میکرد و الفبای شجاعت را هجی میکرد. عدالت را تفهیم میکرد و قضاوت را تفسیر.
علی(ع) آنقدر بزرگ بود که او را در آسمانها میجستم و حسی که ما را با او همراه میکرد به همان پونهای میماند که تکیه بر خنکای ورودی قنات کهریزک دارد.
و پرندهای که دانه برمیچید تا در چشمان او میدیدم و عشقی که در رویش دانههای انار به سرخی میگرایید و غروبی که مظلومانه تا بامدادی دیگر خداحافظی میکرد.
پدر خدا بیامرزم میگفت: علی یکی بود و همتا نداشت، و ما آموختیم که نام آن بزرگ را به نیکی بریم و اخلاص را با او به یاد آوریم و محبت را با دستهای نوازشگر او حس کنیم.
آن زمان که بیبی خدا بیامرزم آنقدر باور داشت که بگوید: «با آل علی هر که در افتاد ور افتاد.»
اینک از زمان ناپایدار آن روزگاران ۶۰ سال گذشته است و من در اتاقکی به دور از باغ اوراق کتاب خاطره را ورق میزنم در پسینی دیگر از رمضان و حسی نه به مانند آن حالات کودکانهای که مرا با خود بر روی فرش زمردین لاهوت خدا میبرد.
احساس میکنم که یعنی حتماً باور هم دارم آن روز نخستین رمضان و آزمونی که تقدیر من بود و رنجهای بسیاری را صبورانه از آن مایه گرفتم که تا به اینک از سختیها نهراسیدهام و از گرسنگی و تشنگیها رنج نبردهام و آموختم که فلسفه رمضان چیست نه با علم و دانش و فلسفه و نه با ادبیات و قلم و نه با سفارش و توصیه این و آن بل با همان مایه کودکانه و رنجی که گنج قناعت را و صبوری و تحمل را و استقامت و پایداری را و عشق به زندگی را و همنوعدوستی و مهرورزی را، قدر پدر و مادر دانستن را و همه چیزهای خوب دیگر را به من آموخت.
آن اولین روز روزهداری و اولین شب سوگواری و اولین حس روشنایی را فراموش نمیکنم.
باغ بود، پرنده بود، آب روان بود، درخت بود و بوی خوش پونههای وحشی که از دریچه ورودی قنات کهریزک سر میکشیدند و چون شب میشد در دل مهتاب میتراویدند و حس خدا را در نهایت سادگی نشان میدادند بیآنکه اجر و مزدی طلب کنند و من نسل آن روزگارانم که اینک در چنبره ماشینیسم گرفتارم و به قولی آنچه میخواهم نمیبینم آنچه میبینم نمیخواهم.
والسلام
- سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۸
- سرمقاله

سرمقاله “محمد عسلی ” ۸ خرداد ۱۳۹۸